<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دست نوشته‌های کودک فهیم</title>
	<atom:link href="http://www.mohegh.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mohegh.ir</link>
	<description>این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد..../.... اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 16:46:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>با من بودی؟؟!!</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/11/10/what-did-you-just-said/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/11/10/what-did-you-just-said/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jan 2012 14:22:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1353</guid>
		<description><![CDATA[&#160; حرفش انقدر برایم عجیب و نامربوط بود که خشکم زد مغزم باور نمی کرد که دارد آنها را خطاب خودش می شنود از حرفش باید عصبانی می شدم، خیلی زیاد یا از آن چشم غره ها می رفتم، کیفم را بر می داشتم و می رفتم یا با طرف دعوا می کردم یک دعوای ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/11/10/what-did-you-just-said/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>حرفش انقدر برایم عجیب و نامربوط بود که خشکم زد</p>
<p>مغزم باور نمی کرد که دارد آنها را خطاب خودش می شنود</p>
<p>از حرفش باید عصبانی می شدم، خیلی زیاد</p>
<p>یا از آن چشم غره ها می رفتم، کیفم را بر می داشتم و می رفتم یا با طرف دعوا می کردم یک دعوای اساسی</p>
<p>اما هیچ کدام از این ها در آن لحظه به ذهنم نیامد</p>
<p>می دانید بیشتر خنده ام گرفته بود تا عصبانی باشم</p>
<p>راهم را کشیدم و رفتم</p>
<p>آنها که با ناباوری شاهد بودند که چه شنیدند و با ناباوری دعوایی ندیدند، رساند به گوش کسی که می تواند صدای توهین کننده ی بی فکر را خاموش کند</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1353" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/11/10/what-did-you-just-said/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>موبایل های هوشمند</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/11/09/iphone/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/11/09/iphone/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Jan 2012 05:52:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1347</guid>
		<description><![CDATA[یادم میاد اولین جایی که شروع کردیم به حدیث نفس نوشتن، پروفایل یاهو بود؛ خواننده مورد علاقه، فیلم مورد علاقه و&#8230; بعد اورکات اومد؛ کلی فکر کردیم که کودوم قسمت ها رو پر کنیم و اینکه اطلاعاتت کودوم قسمت ها به همه ربطی نداره اول عکس منظره به جای خودمون گذاشتیم، بعدش عکس بچگی و ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/11/09/iphone/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mohegh.ir/1390/11/09/iphone/images/" rel="attachment wp-att-1349"><img class="alignnone size-full wp-image-1349" title="iPhone" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/uploads/2012/01/images.jpg" alt="" width="239" height="211" /></a></p>
<p>یادم میاد اولین جایی که شروع کردیم به حدیث نفس نوشتن، پروفایل یاهو بود؛ خواننده مورد علاقه، فیلم مورد علاقه و&#8230;<br />
بعد اورکات اومد؛ کلی فکر کردیم که کودوم قسمت ها رو پر کنیم و اینکه اطلاعاتت کودوم قسمت ها به همه ربطی نداره<br />
اول عکس منظره به جای خودمون گذاشتیم، بعدش عکس بچگی و کم کم عکس ها به سالهای اخیر نزدیک تر شدن<br />
کم کم حساسیت هارو از دست دادیم نسبت به اینکه کی چی می دونه<br />
ف.ی.س ب.وک، کارمون رو راحت کرد، دسترسی به هر قسمتی از اطلاعات به هر شخصی قابل تنظیمه اما یه سوال، وقتی اطلاعات یا عکسی رو توی ف.ی.س ب.و.ک در اختیار کسی قرار می دید، آیا این اطلاعات متعلق به اون شخص میشه و می تونه روی وسایل دیگری هم ازشون استفاده کنه؟<br />
منظورم این نیست که مثلا عکسی رو روی هارد دیسک ذخیره کنید، منظورم به طور خاص، موبایل های هوشمند هستن<br />
شما اجازه دسترسی به عکس و اطلاعات پروفایلتون رو به در اختیار دوستی می گذارید؛ دوستتون گوشی iPhone، htc یا هر گوشی هوشمند دیگری رو با اکانت ف.ی.س.ب.و.ک یا جیمیل یا هر اکانت دیگه ای که نمی دونم،  سنکرون می کنه. اسم های مشابه روی این اکانت ها با دفترچه تلفنم موبایلش لینک می شن و بقیه رو هم میشه دستی لینک کرد<br />
حالا تموم فیلدهای اطلاعاتی مشابه و از یک جنس از روی اکانت مربوطه به گوشی دوسستون سرازیر شده، از جمله عکس شما!<br />
احتمالا برای شما مهم نبوده که همکارتون، عکس پروفایل شما رو ببینه اما تصورش رو هم نمی کردید که وقتی بهش زنگ می زنید، عکس مذکور صفحه ی موبایلش رو مزین کنه!<br />
تصویر مذکور می تونه باعث یک طیف اتفاقات از خنده تا خانمان براندازی بشه!<br />
<strong>حالا سوال من اینه، کسی که بهش اجازه ی مشاهده ی اطلاعات داده شده، صاحب اون اطلاعاته و درفضایی غیر از فضایی که اجازه دسترسی بهش داده شده، می تونه از اون اطلاعات استفاده کنه؟</strong></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1347" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/11/09/iphone/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ادیسه فضایی</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/11/03/a-space-odyssey/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/11/03/a-space-odyssey/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 23 Jan 2012 16:54:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1338</guid>
		<description><![CDATA[خوب، من تقریبا فیلم زیاد می بینم، به جز فیلم اکشن و بزن بزن که دوست ندارم، خیلی محدود به ژانر خاصی نیستم هم فیلم های پر رنگ و لعاب و ماجرا دار هالیوودی رو دوست دارم و هم فیلم های کشدار و بدون ماجرای اروپایی را؛ کلا بیننده ی متوسطی محسوب می شوم، نه ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/11/03/a-space-odyssey/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mohegh.ir/1390/11/03/a-space-odyssey/monolith-sun/" rel="attachment wp-att-1341"><img class="alignnone size-medium wp-image-1341" title="monolith-sun" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/uploads/2012/01/monolith-sun-300x200.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p>خوب، من تقریبا فیلم زیاد می بینم، به جز فیلم اکشن و بزن بزن که دوست ندارم، خیلی محدود به ژانر خاصی نیستم هم فیلم های پر رنگ و لعاب و ماجرا دار هالیوودی رو دوست دارم و هم فیلم های کشدار و بدون ماجرای اروپایی را؛ کلا بیننده ی متوسطی محسوب می شوم، نه خیلی با دید هنری و نه خیلی عامیانه!<br />
زمان نوجوانی، کتاب های علمی-تخیلی جزء محبوب ترین های من بودند؛ هرچه از ژول ورن به دستم رسید، خواندم و البته چندتایی هم از آیزاک آیموسف و <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D8%B3%DB%8C_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B1%DA%A9">آرتور سی کلارک</a><br />
خوب حالا این دوتا چه ربطی به هم داشت؟ یه ربطی داره حتما! فیلم «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B2%DB%B0%DB%B0%DB%B1:_%D8%A7%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%87_%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C">ادیسه فضایی</a>»  از «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%84%DB%8C_%DA%A9%D9%88%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9">استنلی کوبریک</a>»  که از رمان آرتور سی کلارک اقتباس شده، همه ی اینا رو به هم ربط میده.<br />
راستش رو بگم، حوصله م رو سر برد و بعضی قسمت هاش حتی رو اعصابم هم بود! کلا هم اگر تقلب از ویکیپدیا نبود، خیلی ربط ماجراها به هم رو نمی فهمیدم! حالا اگر دلتون میخواد بگویید که بی فرهنگ و بد سلیقه هستم! یه جورایی ثقیل بود یا گنگ نمی دونم شاید هم با دقت نگاه نکردم!<br />
اما، اما، جلوه های ویژه اش بی نظیر بود یعنی آواتار و هرفیلمی که به جلوه های ویژه اش می نازه بره ته صف با یه فاصله ی زیاد! تو سال ۱۹۶۸، ویدئو کنفرانس و تبلت، سیستم احراز هویت بیومتریک از روی صدا و پیش بینی کرده و همچنین سیستم هایی که با فرمان صوتی کار می کنن و تصاویری که از فضا و فضا پیما ساخته، محشره و آدم رو مسحور می کنه</p>
<p><strong>روزی که فهرست فیلم های ندیده سبک تر شد، سر فرصت و باحوصله دوباره فیلم رو تماشا می کنم؛ این شد ۶ بار نه ببخشید ۴ بار! <img src='http://www.mohegh.ir/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';-)' class='wp-smiley' /> </strong></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1338" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/11/03/a-space-odyssey/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>همیشه پای یک زن در میان است</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/10/14/that-lady/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/10/14/that-lady/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 20:30:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1334</guid>
		<description><![CDATA[شبیه خانوم معلم ها بود توی ماشینش یک تسبیح صورتی داشت و یک عروسک کوچک کیتی برای وقت بیکاری هم مجله موفقیت کنار ترمز دستی گذاشته بود و البته مقداری هم میوه برای طول روز از همه جالبتر چند تکه لوازم آرایشی بود که در جاسیگاری ماشین گذاشته بود خوب، دیدن یه راننده ی خانوم ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/10/14/that-lady/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شبیه خانوم معلم ها بود</p>
<p>توی ماشینش یک تسبیح صورتی داشت و یک عروسک کوچک کیتی</p>
<p>برای وقت بیکاری هم مجله موفقیت کنار ترمز دستی گذاشته بود و البته مقداری هم میوه برای طول روز</p>
<p>از همه جالبتر چند تکه لوازم آرایشی بود که در جاسیگاری ماشین گذاشته بود</p>
<p>خوب، دیدن یه راننده ی خانوم در تاکسیرانی فرودگاه برام جالب بود و به ماشینش دقت کردم!</p>
<p>&nbsp;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1334" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/10/14/that-lady/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چرا؟</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/10/13/why/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/10/13/why/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jan 2012 13:47:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دل گریخته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1332</guid>
		<description><![CDATA[منتظرم تاکسی بیاید دنبالم از من می پرسد که ازدواج کرده ای؟ می گویم که نه می پرسد چرا؟ خوشگلی که! و من تنها لبخند می زنم نه حوصله دارم و نه وقتش را که با او بحث کنم، آخر یک جلسه ی طولانی و خسته کننده پیش رو دارم که حتی بیشتر از تمام ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/10/13/why/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>منتظرم تاکسی بیاید دنبالم</p>
<p>از من می پرسد که ازدواج کرده ای؟</p>
<p>می گویم که نه</p>
<p>می پرسد چرا؟ خوشگلی که!</p>
<p>و من تنها لبخند می زنم</p>
<p>نه حوصله دارم و نه وقتش را که با او بحث کنم، آخر یک جلسه ی طولانی و خسته کننده پیش رو دارم که حتی بیشتر از تمام حوصله ام نیاز دارم که صرف کنم تا وقتی که برای جلسه می گذارم نتیجه ای داشته باشد.</p>
<p> <img src='http://www.mohegh.ir/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':-)' class='wp-smiley' /> </p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1332" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/10/13/why/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مرد من به من</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/10/11/mon-mec-a-moi/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/10/11/mon-mec-a-moi/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Jan 2012 14:30:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[تصنیف ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1327</guid>
		<description><![CDATA[ترجمه ی ترانه «Mon Mec A Moi» از «Patricia Kaas»  این ترانه یکی ار معروف ترین ترانه های پاتریشیاست که در سال ۱۹۸۷ ساخته شده است. ترانه را از این لینک دانلود کنید مرد من به من او با قلب من بازی می کند به زندگی ام حقه می زند او به من دروغ می ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/10/11/mon-mec-a-moi/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ترجمه ی ترانه «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mon_mec_%C3%A0_moi">Mon Mec A Moi</a>» از «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Patricia_Kaas">Patricia Kaas</a>» </p>
<p><span style="text-decoration: underline;">این ترانه یکی ار معروف ترین ترانه های پاتریشیاست که در سال ۱۹۸۷ ساخته شده است.</span></p>
<p><a href="http://www.mp3ye.eu/265884_patricia-kaas-mon-mec-a-moi-mp3-download.html">ترانه را از این لینک دانلود کنید</a></p>
<p><img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/1/11/Patricia_Kaas_2009.04.24_3.jpg" alt="" width="294" height="209" /><br />
مرد من به من<br />
او با قلب من بازی می کند<br />
به زندگی ام حقه می زند<br />
او به من دروغ می گوید<br />
و من کاملا هرچه به من می گوید را باور می کنم<br />
ترانه هایی که برایم می خواند<br />
و رویاهای که برای هردومان می بافد<br />
مثل آب نبات نعنایی است<br />
وقتی هست، خوشایند است<br />
او برایم داستان هایی می گوید<br />
صدایش را که می شنوم<br />
می دانم که قصه هایش حقیقت ندارد<br />
اما باورشان می کنم</p>
<p><span id="more-1327"></span>او از ماجرا به من می گوید<br />
که در چشمانش می درخشد<br />
می توان تمام وقت را با گوش دادن به آنها گذراند<br />
او آن طور از عشق می گوید<br />
انگار که از اتومبیل می گوید<br />
من اینجا هستم و او ادامه می دهد<br />
و کاملا هرچه به من می گوید را باور می کنم<br />
و کاملا هرچه به من می گوید را باور می کنم<br />
آه، بله<br />
مرد من به من<br />
آنگونه که او به من می گوید<br />
بدون هرگز گفتن دوستت دارم<br />
مانند یک فیلم سینمایی<br />
اما مثل همیشه<br />
یک فیلم سیاه و سفید<br />
که دویست بار آن را بازی کرده ام<br />
مانند «گابین» و «مورگان»<br />
در آخر همه مثل همند<br />
او برایم قصه می گوید<br />
سناریوهای چینی را<br />
قصه هایش حقیقت ندارند<br />
اما باورشان می کنم</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1327" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/10/11/mon-mec-a-moi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یادم رفت&#8230;</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/10/08/%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/10/08/%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 14:41:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1325</guid>
		<description><![CDATA[برای اولین بار از بدو تولد پاتوق در یزد و تهران، پاتوق یادم رفت امروز صبح داشتم نگاهی به فیدهای گودر می انداختم که فیدهای ۰۲۱ رو دیدم، اولش هم دوزاریم نیفتاد، شده بود که برنامه ی دیگری داشته باشم و نرفته باشم ولی همیشه و بدون استثنا یادم بود داشتم حساب و کتاب می کردم ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/10/08/%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">برای اولین بار از بدو تولد پاتوق در یزد و تهران، پاتوق یادم رفت</div>
<div align="right">امروز صبح داشتم نگاهی به فیدهای گودر می انداختم که فیدهای ۰۲۱ رو دیدم، اولش هم دوزاریم نیفتاد، شده بود که برنامه ی دیگری داشته باشم و نرفته باشم ولی همیشه و بدون استثنا یادم بود</div>
<div align="right">داشتم حساب و کتاب می کردم که امروز چندمه و یکهو متوجه شدم که دیروز بوده</div>
<div align="right">دیروز یه روز خیلی شلوغ تو شرکت بود ولی خوب من روز شلوغ کم نداشتم، از این شلوغ تر هم بوده تازه اول صبح و پریروز هم یادم نبود</div>
<div align="right">کودک فهیم هنوز هم باورش نمیشه که فراموش کرده؛ اصولا فراموشی برای این کودک معنا ندارد!</div>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1325" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/10/08/%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%85-%d8%b1%d9%81%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>I&#8217;m on Fire!</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/10/07/i-am-on-fire/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/10/07/i-am-on-fire/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Dec 2011 17:37:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1321</guid>
		<description><![CDATA[I am hurt like I never have been before&#8230;. Like I will never heal&#8230; Like I will never forget&#8230; I can&#8217;t believe what I have heard with my own ears&#8230; I am hurt, and more than that angry&#8230; I will stop being angry one day But I will never believe what I heard, I don&#8217;t ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/10/07/i-am-on-fire/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr">I am hurt like I never have been before&#8230;.</p>
<p dir="ltr">Like I will never heal&#8230;</p>
<p dir="ltr">Like I will never forget&#8230;</p>
<p dir="ltr">I can&#8217;t believe what I have heard with my own ears&#8230;</p>
<p dir="ltr">I am hurt, and more than that angry&#8230;</p>
<p dir="ltr">I will stop being angry one day</p>
<p dir="ltr">But I will never believe what I heard, I don&#8217;t want to!</p>
<p dir="ltr">I can&#8217;t believe it was her, setting me on fire that way&#8230;</p>
<p dir="ltr">I just can&#8217;t!</p>
<p dir="ltr">
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1321" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/10/07/i-am-on-fire/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاکوتاه!</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/09/12/matiz-2/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/09/12/matiz-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 03 Dec 2011 16:30:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1314</guid>
		<description><![CDATA[پاکوتاه،  زندگی ام را شادتر کرد سه سال تمام، هماه و همدمم بود با هم به چهارگوشه ی شهر سرک کشیدیم و هیچ وقت، هیچ کجا جایم نگذاشت با قطره ای بنزین، مثل آهو می خرامید و هرگز مشکلی بزرگ برایم نساخت اما دیگر پیر شده بود دیگر یارای تاخت و تاز نداشت چند وقت ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/09/12/matiz-2/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right">پاکوتاه،  زندگی ام را شادتر کرد</div>
<div align="right">سه سال تمام، هماه و همدمم بود</div>
<div align="right">با هم به چهارگوشه ی شهر سرک کشیدیم و هیچ وقت، هیچ کجا جایم نگذاشت</div>
<div align="right">با قطره ای بنزین، مثل آهو می خرامید</div>
<div align="right">و هرگز مشکلی بزرگ برایم نساخت</div>
<div align="right">اما دیگر پیر شده بود</div>
<div align="right">دیگر یارای تاخت و تاز نداشت</div>
<div align="right">چند وقت پیش با او خداحافظی کرد</div>
<div align="right">و اکنون صاحب دیگری دارد</div>
<div align="right">همیشه دوستش دارم چرا که همراه بهترین خاطراتم در ذهنم نقش بسته</div>
<div align="right">و دلم برایش تنگ می شود</div>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1314" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/09/12/matiz-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سعادت آباد!!</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/09/09/saadat-abad/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/09/09/saadat-abad/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 15:54:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[شما هم بخونید!]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1312</guid>
		<description><![CDATA[سرنوشت: خواندن این یادداشت برای کسانی که فیلم «سعادت آباد» را ندیده اند و تصمیم دارند که ببینند، توصیه نمی شود یاسی یاسی خسته است، خیلی خسته خسته از تفاوت، خسته از بی تفاوتی.. یاسی همه چیزش را رها کرده، یکجا راکد شده&#8230; کار نمی کند، به خانه و کودکش می رسد&#8230; تصمیمی گرفته، سالها ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/09/09/saadat-abad/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سرنوشت: خواندن این یادداشت برای کسانی که فیلم «سعادت آباد» را ندیده اند و تصمیم دارند که ببینند، توصیه نمی شود<br />
<img class="alignnone" title="Saadat Abad" src="http://pix4pix.net/upics/images/46920039834471257184.jpg" alt="" width="325" height="190" /></p>
<p><strong>یاسی</strong><br />
یاسی خسته است، خیلی خسته<br />
خسته از تفاوت، خسته از بی تفاوتی..<br />
یاسی همه چیزش را رها کرده، یکجا راکد شده&#8230;<br />
کار نمی کند، به خانه و کودکش می رسد&#8230;<br />
تصمیمی گرفته، سالها پیش که پشیمان نشود<br />
و حال خسته تر از آنست که پشیمان باشد<br />
یاسی اون گونه تلاش کرده که محسن خواسته..<br />
هم او که می گوید، مثل آب یکجا مانده ای گندیده ای<br />
و به معشوقه اش پناه می برد، کسی که در زندگی اش ماندگار نخواهد، تنها اشتباهی می شود برای ویرانی<br />
یاسی شکسته، کجای کارش اشتباه بود؟<br />
چطور شد که اینگونه شد؟<br />
شاید از اول اشتباه کرده<br />
همان لحظه که تصمیم گرفت، عشق نافرجام بهرام را به فراموشی بسپارد و یک زندگی تازه بسازد با دیگری که متفاوت است، که پر شور و هیجان است، که اهل خطر است و از جنس او نیست&#8230;<br />
شاید از همان لحظه که تصمیم گرفت یاسی یی باشد که محسن می خواهد نه آن یاسی که محسن عاشقش شده!<br />
همین شد که یاسی خودش را گم کرد و محسن یاسی اش را</p>
<p><span id="more-1312"></span></p>
<p><strong>محسن</strong><br />
خوب، اگر به زنش دروغ بگوید، از اعتماد رفیقش سوء استفاده کند، معشوقه داشته باشد، اینها اورا آدم زرنگی نمی کند..<br />
آدم بیچاره ای که ضعف هایش را، احساس حقارت هایش را با دروغ و دغل می پوشاند<br />
از محسن نباید عصبانی شد<br />
باید به حالش دل سوزاند<br />
پرو بال یاسی را شکسته و یاسی دیگری ساخته، که خودش هم دوستش ندارد،<br />
شاید دلش هوای یاسی قدیم را کرده، اما خیانت راه رهایی از این دلتنگی نیست<br />
حس بی رحمی مدام در گوشم نجوا می کند که محسن می داند که بهرام دلبسته یاسی بوده و هست و همین است که می داند، می تواند از بهرام کمک بخواهد و &#8220;نه&#8221; نشنود&#8230;</p>
<p><strong>لاله</strong><br />
اوهم اشتباه کرده<br />
از همان اول در انتخابش<br />
باید می دانست که هیچ کس عوض نمی شود، همان است که از روز اول بوده<br />
کمی مقاومت و پافشاری بر سر خواسته ها خوب است<br />
اما نه به هر قیمیتی!<br />
به قیمت از بین بردن کسی که تنها تو نیستی که حق داری در موردش تصمیم بگیری، دیگری هم هست که به اندازه ات حق دارد<br />
نمی شود یک عمر با پنهانکاری و دروغ و عذاب وجدان زندگی کرد</p>
<p><strong>بهرام</strong><br />
عاشق دلخسته<br />
کمی دیر جنبیده<br />
شاید هم محسن بو برده و زرنگی کرده و یاسی ناباوراز انتظار را ربوده<br />
او هم با زنی شکست خوده ازدواج کرده<br />
به این خیال که همدردند و همدم هم می شوند<br />
همان اشتباهی که سرانجامش یک زندگی سرد و بیروح شده<br />
نمی توان با خیال دیگری یا بهانه ی فراموشی اش با زنی دیگر زیست</p>
<p><strong>تهمینه</strong><br />
او هم فراموش کرده که وقتی مردی را پذیرفت، باید همراه و همدمش باشد نه رییس و مالکش<br />
او در آرزوی فرزندانش است</p>
<p>و شاید در حسرت مردی که از دست داده است&#8230;</p>
<p><strong>علی</strong><br />
از جنس بقیه نیست<br />
حتی نمی تواند شبیه شان هم شود<br />
تحصیل کرده است با ظاهر مدرن<br />
اما افکار، رفتار و کلماتش هیچ سنخیتی با بقیه ندارد<br />
اشتباه او شاید دلباختن به دختری زیبا و این فکر که رامش می کنم، باشد&#8230;<br />
شاید بی تقصیر نباشد در اینکه دروغ می شنود و حقایق از او پنهان می شود&#8230;</p>
<p>واما «سعادت آباد» شاید، تقصیر هیچ کسی نیست، نتیجه ی تصمیمات زندگی است، همان ها که در لحظه ی گرفتنشان، منطقی ترین هستند&#8230;<br />
و باور نداشتن به اینکه هیچ کس را از هیچ یک از گفتار و رفتارش حتی خرد ترین ها، رهایی نیست تا آخرین روز زندگی&#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1312" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/09/09/saadat-abad/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

