یک روز از زندگی یک زن
پنجشنبه, اردیبهشت ۱۲م, ۱۳۸۷
به همین سادگی، فراموش می کنی که زن هستی، جوان و زیبا..
(ادامه…)

به همین سادگی، فراموش می کنی که زن هستی، جوان و زیبا..
(ادامه…)
ای معلم!
مرا از تعلیم خود به جاودانگی می رسانی،
جاودانه باش.
قابی که حاوی نوشته فوق است، را یکی از شاگردان مادرم به او هدیه داده است، نمی دانم چه سالی اما از وقتی یادم است بالای جا لباسی راهروی اصلی خانه مان بوده…
عزیزترین معلم دوران تحصیلم، مادرم بود که هرگز در کلاسش شیطنت و تقلب نکردم و چقدر سخت بود…
مایه افتخار معلمان زیادی بودم و معلمان زیادی را ناامید کردم..
خانم سلیمی، معلم تاریخ سال دوم راهنمایی ام را خیلی اذیت کردم، همینجا از او که صبورانه تحملم کرد عذرخواهی میکنم، هرچند بعید میدانم که این مطلب را بخواند..
و معلم عزیزی را اخیرا از دست داده ام که یادش لبخند بر لبانم می آورد و اشک به چشمانم..
روز معلم خجسته باد!
خوش گذشت، خیلی! جای همه دوستانی که نبودن خالی، البته از نظر مکان فیزیکی با عرض شرمندگی باید بگم که جاشون اصلا خالی نبود. کافی شاپ های تهران تقریبا به اندازه انگشت دونه هستن، آخه معمولا دو نفر، دو نفر میرن، قهوه می خورن و حرفای شیک میزنن، کسی به فکر یه قوم آپاچی نیست که میخوان سر و صدایی شبیه یه انفجار اتمی ایجاد کنن و بعد از شنیدن هر خاطره، سر جمع ۲۵۶ بار دست بزنند و خواننده رو تشویق کنن، تازه جدای از شلیک خنده همزمان ۴۸ نفر بعد از وقایعی که واسه شما جوکه، واسه ماها خاطرست و تنها خاطره هاست کی می ماند و یه نکته؛ ۱۰۰ خاطرات پسرا یا دعوا و کتک کاری داشت، یا اخراج از کلاس یا تنبیه توسط بدنی اولیای مدرسه!
و اما مدیریت «کاسکو»، محل برگزاری پاتوق توانست از ۴۸ نفر یزدی، ۴۸ تا ۱۵۰۰ تومان، فقط برای چند ساعت نشستن در محل بگیره! تازه مثل ازرق شامی، بیشتر زمان بالای سر ما ایستاده بود و بسیار غضبناک به ما می نگریست! البته اصلا فکر نکنید که ما تو سر و صدا کردن و داد و فریاد با این نگاه ها از رو رفتیم ها، فقط سوژه خنده شد بنده خدا و چند تا اسم جانانه و مقادیری جملات و اصطلاحات یزدی حوالش شد که هرچند ترجمه اش آنقدرها هم بد نیست اما سانسور می کنیم!
اولین پاتوق تهران، خاطره قشنگی ساخت، ایشالا که تداوم داشته باشه و همیشه شاد و پر رونق باشه.
راستی امشب سی و ششمین پاتوق یزد هم بود، اگر اشتباه نکنم اولین پاتوق یزد تو کافی شاپ هتل لاله برگزار شد؛ تیر ماه یا مرداد ماه ۸۴، یادش به خیر. امشب با بچه های یزد مدام در تماس بودیم و در مورد نفرات، کل کل کردیم، جمع ما که متفرق شد؛ پاتوق یزد تازه رونق گرفته بود، اگر یزدی باشید قطعا می دونید که تو یزد هیچ وقت نباید زود جایی رفت!
پیرمرد میان اتوبوس ایستاده بود و ناباورانه به جوانان رعنایی! می نگریست که کمترین اعتنایی به پشت خمیده و موهای سفیدش نداشتند.. پیر مرد خوب می دانست که کمترین امیدی نمی تواند به صندلی های خالی پشت سرش که با پارتیشن نه چندان کوتاه چوبی جدا شده بود، و تعدادشان از نصف کل صندلی های آن سوی مرز بیشتر بود، داشته باشد.. آخر شیشه های اتوبوس پر بود از عبارتی تایپ شده بر روی کاغذ که هشدار می داد: «مسافرین محترم، لطفا طرح تفکیک خانم ها از آقایان را رعایت فرمایید.»
ما تو شرکت ابزارهایی برای خودمون ساختیم که تا حد ممکن کمترین مقدار کاغذ مصرف بشه تا شرمنده نسل های آتی برای نابودی جنگل ها نباشیم!!
مثلا تمام سیستم اداری؛ حضور و غیاب، مدت زمان حضور، مرخصی، گزارش کار روزانه و پروژه ها، محاسبه حقوق، شرح وظایف هفتگی، قرارهای ملاقات و .. همه به صورت الکترونیک انجام می شود، حتی سیستمی هم برای فرستادن پیغام به همکاران داریم که مجبور نباشیم از پشت میز بلند بشیم و به اتاق کناری بریم!
با این اوصاف، تقریبا تمام هشت ساعت، همه پشت میز، جلوی کامپیوتر هستند و فعالیت های غیر کاری ما هم به روزنامه خوندن آنلاین یا وبگردی می گذره..
همه این قصه ها رو گفتم که بگم که چقدر به تکنولوژی وابسته هستیم و وای به روزی که برق بره، اون وقت شرکت تبدیل میشه به قهوه خونه!! چایی می خوریم و از خاطرات کودکی و تحصیل میگیم اگر هم که قضیه حادتر باشه مثل امروز که یکی از کامپیوترهای سرور به دیار باقی شتافت، کرکره رو پایین می کشیم و میاییم خونه چون عملا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد!!
نظر شما چیه؟ وابستگی به تکنولوژی اجتناب ناپذیره یا حدی داره؟ یا اینکه ….
هزار بار که به یه نتیجه نمییرسن
هزار بار که همون دلیل هارو نمیارن
هزار بار که یه تصمیمو نمیگیرن
وقتی تصمیم گرفتن، عملیش میکنن!
جز اشک چیزی ندارم برای بدرقه معلمی که همه وجودش، شور و عشق بود..
که پر احساس عمیق مادرانه بود…
که پر از نشاط جوانی بود…
که پر از درس زندگی بود…
و گل از گلش می شکفت به دیدن قد کشیدن و شکفتن شاگردانش
که همه عشقش ما بودیم، مایی که آمدیم و رفتیم و شاید گاهی با سلامی دوباره لبخند بر لبش نشاندیم
همویی که سرطان وجودش را گرفته بود و باز به شاگردانش «نه» نگفت و آمد، همویی که تظاهر می کرد که می شناسدمان و نمی شناخت، سرطان کار خودش را کرده بود، چقدر سخت بود نگه داشتن بغضی سرکش و رسیدن به جایی خلوت و سیر گریستن..
امسال نیامده بود و امروز شنیدم که دیگر هرگز نمی آید و باز همان بغض سرکش و حرکت کند عقربه های ساعت تا رسیدن به جایی خلوت و سیر گریستن…
هرگز فراموشمان نمی شوی چرا که چهره آسمانی ات در هر خطی که بخوانیم یا هر پاره ای که بنگاریم حک شده است..

پروردگارا!
رنگ شکوفه ها،
بوی شکوفه ها،
و نرمی شکوفه ها را
در یادم جاوید ساز…
نوروز خجسته باد!
خداوند جنس لطیف را مقاوم تر از سنگ آفرید..
راز این سختی در «اشک» است…
حتی هم اویی که از جان و دل دوستت دارد، درعمق وجودش تو را هم ارز خود نمی داند…
چرا که او مرد زاده شده و تو زن!
سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر مادرش فهمید برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینهء جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد
ابرجادویی برای تمیز کردن تمام سطوح، کاور لوازم آشپزخونه، سنجاق سر، کش مو، تی شرت در هزار رنگ، انواع لباس زیر، تاپ، بلوز یقه سه سانت برای زیر سارافون، دستگیره، دمی، سه جفت گوشواره فقط هزار تومن، انگشتر ۱۵۰۰ تومن، CD روانشناسی، انواع ادعیه، ساک سونا، بقچه، کیف لوازم آرایش، ،خط چشم، خط لب، انواع ماتیک، همین یه دونه مونده و…
همه در فروشگاه های زنجیره ای مترو! (این اصطلاح رو از یه دختر خانوم جوون و شاداب تو مترو البته با اجازه خودش وام گرفتم)
دستفروشی در مترو فقط در واگن خانوما رونق داره، فروشنده هایی که با کیسه های بزرگ میان و سر تا ته واگن رو چندین باری گز می کنند و مثل یه نوار ضبط شده اجناسشون رو بدون حتی یه جمله کم و زیاد، معرفی می کنن!
مشتاقم در مورد شرایط کاری این فروشنده های متروگرد بیشتر بدونم…
دلم بیشتر برای بچه هایی کوچیکی کبابه که در ازدحام بی رحم مترو فقط زل می زنند و اگر کمی بزرگ تر باشند به تقلید از مادرانشان به تبلیغ اجناس مشغولند…
چرا این بچه ها مثل همسالان خود به همراه خانواده در حال خرید عید نیستند؟
چرا از دیوار راست بالا نمی روند؟
و هزاران چرای دیگر که جواب های هولناکی دارند…..
و در قلب ایران شهریست که پس کوچه هایش تاریخ را به خاطر دارند و هوایش، هوای ایران باستان است….
بهشت من آغوش مادرم است که عاشقانه دوستم دارد…
در آغوشش کودکی میشوم آرام و رام و بی هیچ خطایی،
میطلبم که این لحظه تا ابد امتداد یابد…
به یادش که گفت اگر دین ندارید، آزاده باشید…
خبر، کوتاه است:
دکتر فریبا اورنگ، درگذشت.
این ضایعه را اول از همه به خانواده ایشان و پس از آن به خانواده مهندسی پزشکی ایران تسلیت میگم..
سفید یک دست؛ همه زشتیهای تهران در زیر برف پنهان شده و شهری زیبا و شاد ساخته…
بچه ها لبخند به لب، همدیگر را به زیر رگبار برف می گیرند، گونه هایشان گل انداخته و دستهاشان سرخ و کرخ است..
بیاختیار خالق کاجهای برفی را میستایی…
برف بعد از زیبایی پیام دیگری هم دارد: آسمان همه جا یکرنگ نیست!! نه نیست، اما همان بهتر که نباشد، شاید کودک آن خطه کفش مناسبی برای برف بازی نداشته باشد…

میخوام برم کوه، شکار آهو…
تو شهر آهن و دود، کوه رفتن کار سختی نیست ولی شکار آهو دیگه قطعا غیر ممکنه، اما اگر به موقع دست به کار بشید، نه چندان با زحمت، میتونید ترانشو با صدای پری زنگنه بشنوید البته اگر آقا باشید فقط میتونید بلیت بخرید!!!
پارسال متوجه شدم که زمان برگزاری جشنواره موسیقی فجر، هفته اول دی ماهه، البته زمانی که دیگه دیر شده بود اما امسال به موقع اقدام کردم، اونم برای برنامه پری زنگنه که سالهای کودکی با لالاییهاش به خواب رفته بودم…
بعد از ۸ ساعت کار، صبح رسیدن به تهران و کلی دلهره برای زمان تنگ نگارش پایان نامه، امروز عصر به کنسرت پری زنگنه رفتم. منتظر بودم تا چهرهای شبیه اون دختر جوان و خندانی که چند روز پیش از وبلاگ زمستان ذخیره کرده بودم و نیمخیز نشسته بود و کبوترها دور و برش بودن، روی سن بیاد؛ همون چهره بود، پریرخ با همون صورت شیرین وگیرا البته به اضافه کمی مرور زمان..
کمکی سرما خورده و دستمال کوچکی در دست داره، بلوز و دامن ساده و سیاهش نهایت هماهنگی رو با پیانویی که کنارش ایستاده داره ولی هارمونی عمیقتری بین صدای ابریشمی پری و پیانویی که نواخته میشه وجود داره…
ترانههای محلی رو کوتاه میخونه، چند قطعه مشهور از باخ و شوبرت و چند ترانه فولکلور اروپایی و ترانهای ایرانی بر آهنگی ایرلندی…
پری، ۴۵ دقیقه بیشتر بر روی سن نیست؛ خانم ناصحی و میلانی به روی صحنه میآیند تا در آخرین قطعه، پریرخ را همراهی کنند، حلقههای گلی برای پری، هدیه آوردهاند، پریرخ میگوید که حلقه را کنار عکس مادر میگذارد و ذکر نام این فرشته آسمانی اشک به چشمان ناپیدایش میآورد…
۴۵ دقیقه بعد را خانمها ناصحی و میلانی، اپرا اجرا می کنند؛ فرنگی، ترکی و یکی دو قطعه هم ایرانی، بیشک آذری زبانهای جمع نهایت لذت را از برنامهها بردند اما از آنجا که آواز و موسیقی بسیار قدرتمند است، حتی بدون دانستن زبان تصنیفها هم میتوان جذب شد..
پایان بخش برنامه دوئتی با مضمون مناظره دو گربه، بود که شادابی خاصی به خداحافظی داد.
و اما ظلم است که چنین استعداهایی تنها یک بار شنیده شود آن هم پشت هزار درِ بسته و ثبت نشود تا هزاران نفر قادر به شنیدنش باشند.

دبستان که می رفتم، اصلا انشام خوب نبود، همیشه چهار فصلو از روی کتاب انشا حفظ بودم و همیشه هم یکیش موضوع انشای امتحان نهایی بود…
بابا دو قطره بارون که این حرفا رو نداره…..
تو شهر آهن و دود تا دو قطره بارون اومد، باید احساس خطر کنید چون تا چند دقیقه دیگه هیچ وسیله ای که از جاتون حرکت کنید گیر نمیاد تازه اگر هم بیاد ترافیک انقدر زیاده که به مرز جنون می رسید…
یکی به این مردمکان تهران بگه که سنگ از آسمون نی باره، بارونه، کشنده نیست….
چند روز پیش مسافتی که تو بدترین شرایط ۴۵ دقیقه ای طی می کردم، ۲ ساعت و ربع طول کشید، بگذریم که چقدرشو زیر بارون پیاده رفتم!
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم / به شهر خود روم و شهریار خود باشم
برای طی مسافت منزل تا محل کارم باید چندین بار تاکسی عوض کنم؛ یه راه آسونتر استفاده از اتوبوسی هست که قسمت اصلی مسیر رو طی میکنه؛ توی این مسیر که معمولا ۲۰ دقیقه تا نیم ساعت طول میکشه، آدمهای زیادی پیاده و سوار میشن که تماشای اونا از خیلی جهات جالبه:
من هم با دقت به همه نگاه می کنم و همه چیز رو ثبت می کنم و در ادامه مسیر به همشون فکر می کنم و خاطراتی که هر کدومشون تداعی می کنن رو مرور می کنم و تا به شرکت برسم، کلمات پست جدید mohegh.ir تو ذهنم نقش بستن!
رجوع کنید به پست و اما جمعه!

زندگی همین است و جز این نیست، قبل از زمستان نخوابیم….
جمعه ها تعطیله، شوخی هم ندارم!
حالا اکه خیلی اصرار دارید و خیلی وقت اضافه دارید، برید سراغ آرشیو!!
کی گفته فقط پنج شنبه ها می نویسم؟
خودم؟
حرفمو پس میگیرم!
میخوام هر روز بنویسم!
آی ملت! www.mohegh.ir هر روز، به روز میشه!
سلام دوستان خوبم
از هفته آینده، هر پنج شنبه ویلاگمو به روز (ترجمه update!) می کنم، مگر دیگه چی بشه که حتما بخوام بنویسم!
ممنون از اینکه به سایتم سر میزنید.
روز خوش
م.م
بی شک تهران، یکی از بی اصالت ترین شهرهای ایران است. پیشینه آن به آغا محمدخان قاجار برمی گردد که تصمیم گرفت، پایتختش را خودش بسازد و تهران را که در آن زمان تنها چند کوچه باغ بود، بنا نهاد. به همین دلیل اثر تاریخی چندانی در تهران نمی توان برشمرد اما موزه های فراوانی در تهران وجود دارد که در صورت علاقه به تاریخ و فرهنگ می تواند روزها، برنامه شما را پر کند، یکی از دیدنی ترین آنها کاخ - موزه سعد آباد است که به همراه قدم زدن در تاریخ معاصر می توانید از هوای پاک آنجا نیز استفاده کنید:




عکسهای بیشتری از مجموعه سعدآباد از این لینک
اطلاعات بیشتر در مورد موزه های تهران از این لیتک
تالار وحدت تهران، ۲۳ تا ۲۶ مرداد ماه سال جاری میزبان کنسرت بانو “سیمین غانم” بود. این کنسرت توسط بنیاد خیریه فیروزنیا برگزار شده بود و تمام عواید آن توسط این مجموعه صرف مقاصد خیرخواهانه خواهد شد. این حکایت را به دو بخش تقسیم می کنم؛ خود سیمین و حواشی کنسرت،
سیمین
۱- صدایش هنوز هم آسمانی است؛ بی شک این عطر صدا از جنس خاک نیست..
۲- هر سه بار که “گل گلدون من” رو اجرا کرد، همه سالن یک صدا همراهش بودند..
۳- “.. من شدم رودخونه، دلم یه دریا” دیگه نگید یه” مرداب”!
۴- ” بگو ای مرد من، ای از تبار هرچه عاشق، بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق، بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته، بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته، بگو با من بگو از درد و داغت، بذار مرهم بذارم روی زخمات، بذار بارون اشک من بشوره غبار غصه هارو از سراپات، بذار سر روی شونم گریه سر کن، از اون شب گریه های تلخ هق هق، بذار باور کنم یه تکیه گاهم، برای غربت یه مرد عاشق”، ترانه “مرد من” تا همین جا بیشتر مجوز اجرا نداره!!
۵- صد حیف و هزاران افسوس که این صدا در پشت دیوارها محصور بماند، تنها عده محدودی لذت برند و به یادگار نماند…
اختصاصی بانوان!
۶- تمام دیوارهای شیشه ای تالار وحدت با پرده قهوه ای پوشیده شده است تا مبادا چشم نامحرمی به چهره پریرویی بیفتد!
۷- موبایلهایتان را میگیرند، داخل کیسه پلاستیک روی زمین تلمبار می کنند که مبادا نغمه ای ثبت شود
۸- اما پشت حصارها، شهر زنان است هرچه می خواهید بپوشید و به هر صورتی ظاهر شوید؛ این آزادی آنقدر نامانوس است که بسیاری باورش ندارند و با ظاهر اداری (ر.ک مطلب “یارب مباد که..)” می آیند!
و این لینک تقدیم به آن دسته از طرفدارانش که از عطر آسمانی صدایش محرومند!