Blog Archives

Quoi de Neuf?

Pas de nouvelles, bonnes nouvelles!

اصطلاح تازه و نو!

فیزیکن!

یک فنجان زندگی

 

و کیست که لذت یک فنجان چای ِ داغ، شفاف، گس و تلخ را زمانی که خسته ی کار است را حس نکرده باشد یا لحظه ای جادویی را با آن گوارا تر نکرده باشد…
خصوصا چای ِ محصول «آسام» یا «سیلان» که کاملا دم کشیده باشد، چای کله مورچه ای «کنیا» البته حسابش کاملا جداست!

وسواس های روزانه!

فایلی رو که آپلود کردی رو دوباره دانلود کنی و تاریخ تغییرش رو چک کنی؛ کاری که قبل از آپلود کردن فایل ها حداقل سه بار انجام داده بودی!

من از غار اومدم!

کودک فهیم هنوز هم باور نمی کند که یک روز تمام پیاده روی کرده، آن هم در سربالایی و چند ساعتی را در یک غار گذرانده، آن هم غاری که با چراغ قوه تنها می توانستی قدم بعدی ات را تعیین کنی
غفلت می کردی یا درون چاله ای می افتادی تا به ابدیت پیوند خوری یا سرت را ناگهان بالا می بردی نقش سنگ های سالیان دور روی پیشانیت به یادگار می ماند
و کودک فهیم هنوز هم باور نمی کند که این غارنوردی یکی از مهیج ترین و دوست داشتنی ترین روزها را برایش ساخته است
باورش برایتان سخت است اما کودک فهیم در طول روز فقط یک بار در حین بالا رفتن از تپه برای رسیدن به غار پرسید که کی می رسیم و دیگر اصلا نق نق نکرده است
و کودک فهیم سپاسگزار تمام دوستانی ست که برنامه را تدارک دیدند و همه ی همراهانی که همراهیش کردن تا غارنوردی برایش میسر شود
و کودک فهیم هنوز هم پانتومیم بازی نمی کند اما فرصتش مهیا شود، باز هم غار نوردی خواهد کرد

Ma Dieu…

 

Dieu est un femme c’est sûr
Elle nous pardonneras
Elle nous pardonneras

J’adore la chanson!

Je voudrais toujours te plaire…

دیکته رو را پاس بداریم…

تصور کنید که کسی تلف رو با «ط» بنویسه یا راجع به را بنویسه «راجب»، بغل رو «بقل» یا فارغ التحصیلی رو «فارق التحصیلی» هجی کنه!
دیدن املای عجیب و غریب کلمات توی دنیای مجازی تقریبا عادت شده؛ سریع تایپ می کنیم و قبل از دوراره خوندن، منتشرش می کنیم و حتی بعد از دیدن اشتباه هم حوصله ی اصلاحشو نداریم! شاید چون میخواهیم سریع حرفمون رو بزنیم و شاید اینکه کسی ناظرمون نیست یا نمره نمیده بهمون و تقریبا مطمئنیم که واسه خواننده هم چندان مهم نیست، کتاب و مجله که نیست، وبلاگه!
انگار هنوز به مستند بودن چیزی که نمیشه لمسش کرد، اعتقاد نداریم…
از دلیلش هر چی که هست بگذریم به نظرم املا و رسم الخط فارسی به زودی نابود یا در حالت خوشبینانه تری دگرگون میشه
و باز هم به نظرم بهتر و عاقلانه تر اینه که سعی کنیم درست بنویسیم و افتخار ثبت این دگرگونی رو به آدمای دیگه ای بدیم، نظر شما چیه؟

عکاس خانه موسیو آنتوان

لذت چای…

نانوایی محله ی طرشت؛ پنج شنبه ۴ آذر ۱۳۸۹، ۷:۴۵ دقیقه صبح

این روزها که می آید…

همیشه خوش خبر باشی ای نسیم شمال…

:-)

La vie est belle.

مریم گل ناز منه…

مریم جان!
به گمانم همین روزها بود
حسابش دارد از دستم در می رود به گمانم هفت سال گذشت
میان ترم ماشین داشتی، خیلی هم خوانده بودی…
مریم جان!
بدان که تا همیشه، شاداب ترین دختر ورودی ما تو هستی
بدان که تا همیشه، هر کداممان که چهره ات را در ذهن به یاد آورد، ناخودآگاه لبخند برلبش می نشیدند
بدان که دوستت داریم، خیلی زیاد..
وقتی که رفتی، من اشک کسانی را دیدم که باور نداشتم که گریستن می توانند
و دیم پشت پلکی را که بفش رنگ بود از بس که چشمشش گریسته بود
دیر یا زود همه مان می آییم
و باز هم با هم خواهیم بود و با هم خواهیم خندید
تا آن روز، برایمان دعا کن
دوستدار تو
همان که آخرین روز ی که سر کلاس نشسته بودی، کنارت نشسته بود
و قول داد که ماه آینده برایت مجله کنار بگذارد

اول ِ صبح ِ سگی

صبح زیباییست

باران آمده

هنوز هم می بارد

پنجره را باز می کنی و ته مانده ی خواب آلودگی را به هوای دل انگیز پاییزی می سپاری

شاد و پر انرژی از خانه بیرون می روی

شیشه را کمی پایین می دهی تا سرمست شوی از هوای بارانی

عابری چیزی می گوید، بارانی سبز پلاستیکی پوشیده

«خانم، از ماشین زباله جا مانده ام، مرا می رسانی زیر این باران»

به هزار و یک دلیل که همان یک دلیل هم کفایت می کند، نمی توانم

لبخندی می زنم، عذرخواهی می کنم که دیرم شده و می روم

با خودم کلنجار می روم که کار درستی کردم

فکری به ذهنم می رسد؛ بر گردم و کرایه ی آژانس به او بدهم

با این فکر هم کلنجار می روم؛ به غرورش برمی خورد، تقاضای پول که نکرد

نمی دانم، نمی دانم

از دور می بینم که با خانمی صحبت می کند، امیدوارم این رهگذر بداند که چه کند…

می روم اما شرمنده

شرمنده از این همه تردید

دیگر نه باران لذت دارد، نه هرآنچه گرما بخش است، نه حتی درختان چند رنگی که شسته و براقند زیر باران…

سن پطرزبوق!

خنده دار بود
خیلی خنده دار بود
من که خیلی خندیدم
خیلی خیلی خندیم

فیلمنامه های پیمان (و مهراب) قاسم خانی کمی متفاوت است، فیلم «مارمولک»، «نقاب» و سریال های «پاورچین» و «شب های برره» که یادتان هست؟!
این بار دری وری های یی به هم بافته بود که جالب از آب درآمده بود
و دیالوگ هایی که غاقل شوی، یکی از تکه هایش را از دست می دهی
بازی پیمان قاسم خانی هم خوب بود
محسن تنابنده هم عالی
در مجموع خوشمان آمد و خاطر همایونی مان منبسط شد

لذت ِ یک غذای خوب

مبل های مخمل ارغوانی، میزهای چوبی شیک و ساده، نوشیدنی در جام، ظروف چینی ساده و شیک، جای دنج و آرام، موسیقی زیبای دهه ی هفتاد میلادی، سس فلفل تند امریکایی، غذاهایی که اسماشون خیلی سخته، طعم انواع پنیر در غذا، سالاد سزار عالی، گارسون مودب، کلاس قیمت لوکس
همه با هم در رستوران ایتالیایی «بونو»
یک شعبه در خیابان ولی عصر، روبروی پارک ملت، انتهای همون کوچه ای که ابتداش فروشگاه صنایع دستی یه، کمی پایین تر از رستوران «یاس»
یه شعبه ی دیگه هم تو خیابون ظفر داره که آدرس دقیقش رو نمیدونم!

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

برای آنها که «شکلات داغ» را دیده اند:
فرشته ها هنوز هم وجود دارند، باور کنید…
دل می برند…
در برزخ شک و تردید اسیرت می کنند…
توفیق اجباری نصیبت می کنند…
اشتباهت را به صراحت به رخت می کشند…
بعضی را به مرگ تنبیه و بعضی را با مرگ نجات می دهند…
هدیه ای می دهند که قیمت ندارد…
حقیقتی را آشکار می کنند…
آبرویی را می خرند…
و می روند، انگار از اول هم نبودند…
و دوستی گفت: «زندگی مثل تخته نرد است؛ دست تو نیست که چه تاسی بیاید، مهم این است که تاس آمده را خوب بازی کنی»
 
 
برای آنها که «شکلات داغ» را ندیده اند:
پیشنهاد می کنم که فیلم را ببینید

شتری که بالاخره می خوابد

نمی دانم تا به حال به مرگ فکر کرده اید
منظورم به عنوان یک پدیده  ی طبیعی و امری که به صورت تکنیکی برای هرکسی در هر زمان و مکانی و به هر شکلی ممکن است اتفاق بیفتد نه به عنوان راه فرار یا علاج درماندگی و نا امیدی.
کافی ست سوال خود را از زندگی از «چرا من؟» به «چرا من، نه؟» تغییر دهید تا دیگر طلبکار زندگی نباشید و بدانید که این شما هستید که باید قوانینتان را با توجه به قوانین طبیعی وضع کنید.
مرگ هم یکی از این قوانین است، هیچ یک از جاندارانی که در چهارچوب قوانین این کره ی خاکی می گنجند، تا آنجا که ما می دانیم، جاودان نیستند. تاکید می کنم تا آنجا که ما می دانیم چون به شدت به ماوراء دانش بشری معتقدم و همان قدر معتقدم که خیلی نباید اسیرش شد چون به خرافه می رسیم…
بگذریم، بهانه ی نوشتن این پست، مطلبی بود که پوریا منزه در وبلاگ گوسفند آرمان گرایش نوشته بود در قالب آرزوها:
«آرزوها – شش
قبل از پدر مادرم بمیرم.
I’d like to die before my parents.
برچسب: آقای عزرائیل تقاضا دارم ازت ..»
به نظر خیلی ها آرزوی جالبیست؛ شخصا هر موقع به مردن خودم فکر می کنم؛ تنها نگرانی که (تا این تاریخ) به سراغم می آید این است که مادر، پدر و خواهر گلم مهتا چگونه با آن کنار می آیند.
مهتا، تا چند وقت دیگر همسری خواهد داشت و فرزند (فرزندانی) که جایگاه مرا در قلبش، چندین پله پایین تر می برد، اما می دانم که تا همیشه، مهتا و من تمام هستی مادر و پدرمان هستیم؛ مثل همه ی فرزندان دیگر برای تمام پدر و مادرهای دنیا و می دانم که بدترین اتفاق در زندگی شان، آسیب دیدن ماست چه رسد به نبودنمان…
پس هرگز نمی توان چنین آرزویی کنم به نظرم خودخواهی است، آن هم خیلی زیاد…
اما من خودخواهم، ذات بشر خودخواه است…
نظرتان چیست که اصلا آرزو نکنم و به جایش امیدوار باشم که تمام مردم دنیا همیشه شاد و پیروز باشند….

غریب ِ ناآشنا

طالقان؛ چندین روستا و یک شهرک
کوچه-باغ های دل انگیز و هوایی روح نواز
دریاچه و آبشار و خانه ای که ساکنش بخشی از تاریخ ایران زمین را نقش زده
یک صبح تا عصر با جمعی ناآشنا که چندان حس غریبگی به سراغت نمی آیند در جمعشان
خوش گذشت، ممنون از تمام آن جمع ناآشنا

To whom it may concern,

You mess with me?

You are dead!

تو امتحان بودن…

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی یک بار
تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار
ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی
دنیات شده شبیه سلول انفرادی
تا چشم رو هم میذاری می بینی عمر تموم شد
بین چهارتا دیوار وجود تو حروم شد
چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده
همین روزا می بینی که فرصتی نمونده

Read more »

این روزها که می گذرد…

و همه ی ما می دانیم که خوشحالی یعنی چه…

که همه ی ما حس کردیم، شادی یی وصف ناپذیر

و همه ی ما دیدیم برق چشمانی را که شاد است از دوباره نشستن کنار عزیزترینش

و همه ی ما دیدیم سرانگشتانی که می لرزد از لمس سرانگشتانی که دوباره یافته است

و زبان همه ی ما قاصر است از آنچه تنها عشق می تواند باشد…

حافظ به روایت محق دات آی آر

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید/گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز/گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم/گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد/گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت/گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد/گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

یک دهه می گذرد…

یک دهه می گذرد
از روزی که تصمیم گرفتم، مهندس پزشک شوم
و خاطرات یک دهه قبل، واضح تر است از دیروز
و من، بی نهایت تصمیم گرفته ام از آن روز
و پشیمان نیستم از هیچ یک، حتی از آنچه امروز شاید اشتباهش بخوانم
که آن روز که مصصم بودم برانجام آن اشتباه، بهترین تصمیمی بود که می توانستم بگیرم
و امروز شاد ترم از هر روز دیگری
شادی یی پایدار و آرام
آنچنان که قلبم توان تاب آوردنش را دارد
شاد از آنچه زندگی برایم خواهد داشت
و شادترم از اینکه نمی دانم چیست
و آسوده از اینکه می دانم، کافیست هر آنچه در توانم است به کار گیرم
بقیه اش با من نیست، با کسی است که همه چیز را می داند و همه چیز را می تواند

تولد امسالم

خواهرم امروز از یزد برگشته، واسم تولد گرفته، تازه کادوی مامان و بابا رو هم آورده!

چی دیگه بهتر از اینا؟

بازی وبلاگی نیازهای نیروی انسانی

این پست به دعوت آقای افشار محبی؛ همکار اینجانب در پرشیا شبکه نگاشته می شود. ممنون از دعوت به بازی وبلاگی : «نیازهای نیروی انسانی»
نیازهای من به عنوان یک نیروی انسانی:
-    فضایی که در آن کار می کنم باید همواره مرا مجبور کند که دست به تجربه های جدید بزنم و همواره مطالب جدید بیاموزم
-    فضایی که در آن کار می کنم، نباید مرا مجبور کند که پوشش، گفتار و رفتار خاصی علاوه بر آنچه شخصا برای محیط کار رعایت می کنم، داشته باشم
-    برای من بسیار مهم است که اطمینان کلی داشته باشم از اینکه، درآمد شرکت که از آن حقوق ماهیانه ی من پرداخت می شود، از روش درستی به دست آمده باشد و ناحقی و ناخالصی در آن نباشد
-    دوست بودن با همکاران، برای من ارزش فراوانی دارد
-    دوست دارم که متوسط هوش و دانش همکاران، از من بسیار بیشتر باشد
-    شرایط کاری قطعا به گونه ای باشد تا به جنبه های دیگر زندگی که برایم اهمیتش از کارم کمتر نیست، فرصت و توان کافی بماند
-     احترام متقابل بین همکاران، همانند اکسیژن برای محل کار است.
-    در ادامه صادق و احمد سورانی و همه ی خوانندگان عزیز را به این بازی دعوت می کنم.

سیکل معیوب

جرقه ای زده می شود و همه امیدوارمی شوند
جرقه، آتش نمی شود و همه نا امید می مانند یا به امید دیگری می روند
و این سیکل معیوب متناوبا تکرار می شود مگر همه بمانند و امیدوار هم بمانند…

چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم/ که اگر راه دهم قافله بر گل برود


دخترکی، صندلی ِ خالی ِ جلو را همانند معشوقی، در برگرفته بود
و بی اعتنا بود به سرنشینان ماشین های اطراف که شگفت زده نگاهش می کردند
دخترک گویی در عالم دیگری بود
و غرق در افکاری یا مرور خاطراتی
هرازچندگاهی، چشمان زیبایش با قطره اشکی مثل الماس تراش خورده ای می درخشید
درست در همین لحظه، دخترک چشمانش را می بست، مبادا قطره ای جرات ابراز وجود کند
دخترک با پلک های بسته، هزار بار زیبا تر و معصوم تر می شد
گره ِ ترافیک که باز شد، راننده به جبران، توقفی طولانی، به سرعت برق و باد دور شد و دخترک ِ چشم آهو را خود برد. اطرافیان ماندند و هر کدام قصه ای و من با خود عهد کردم تا قصه ای بنویسم برای تمام دختران نازیبا و زیبای سرزمینم که در آن چشمانشان به شادی برق زند و شیطنت ِ کودکانه و شرقی ِ غمگین، افسانه ای شود در کتاب هزار و یک شب…

دل من چون «صدف» باشد خیال دوست در باشد/ کنون من هم نمیگنجم کز او این خانه پر باشد

و کیست که نداند که یک دوست خوب یعنی چه کسی
و کیست که بتواند بیشتر از تعداد انگشتان یک دست بشمارند دوستان این چنینی را
دوستانی که بعد از سال ها هم که ببینیشان، نه لبی به گلایه ای باز می شود و اخمی بسته می شود برای قهری
تنها آغوش گرمی است و نگاه آشنایی و ساعت ها گفت و گو
و چه حقیر بود، خاطره ی دور ِ غم و رنج های گذشته ای که حتی بازگو نشدند در مقابل بار غمی که او به خاطر داشت و بر دوش نیز و هنوز هم همان لبخند دل انگیز بر لبانش…
و کیست که بداند، حکمت خداوندگارش را
خدایا، خدیا، خدایا

وقتی نیلو پیش ماست…

قهوه ی تلخ خاچیک، فال شیرین مادام

گودر

موجود محترمی که شما را از سرزدن های رندوم گونه به وبلاگ هایی که پیگیری می کنید، خلاص می کند. درد سرِ ف.ی.ل.ت.ر و ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن را از بین می برد و اصل مطلب را بی هیچ پیرایه ای در اختیآرتان می گذارد. به گونه ای که با Dial Up هم می توانید به هرگوشه و کناری سرک بکشید!
اما گاهی به سراغ آدرس اصلی سایت بروید البته اگر هنوز سد نشده! آرشیوش را بگردید، کامنت هایش را بخوانید و به قالبش خیره شود. لذتی که نصیبتان می شود، به هیچ وجهِ منَ الوجوه در گودر یافت نمی شود.
روزی یکی از وبلاگ ها توصیفی نوشته بود در باب تفاوت خواندن مطلب در وبلاگ اصلی و در گودر که از بازگویی اش معذورم اما به گمانم قیاس درستی بود از آن بلاگر خلاق!