Category:شما هم بخونید!’
حافظ به روایت محق دات آی آر
- by مهسا محق
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید/گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز/گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم/گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد/گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت/گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد/گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
یک دهه می گذرد…
- by مهسا محق
یک دهه می گذرد
از روزی که تصمیم گرفتم، مهندس پزشک شوم
و خاطرات یک دهه قبل، واضح تر است از دیروز
و من، بی نهایت تصمیم گرفته ام از آن روز
و پشیمان نیستم از هیچ یک، حتی از آنچه امروز شاید اشتباهش بخوانم
که آن روز که مصصم بودم برانجام آن اشتباه، بهترین تصمیمی بود که می توانستم بگیرم
و امروز شاد ترم از هر روز دیگری
شادی یی پایدار و آرام
آنچنان که قلبم توان تاب آوردنش را دارد
شاد از آنچه زندگی برایم خواهد داشت
و شادترم از اینکه نمی دانم چیست
و آسوده از اینکه می دانم، کافیست هر آنچه در توانم است به کار گیرم
بقیه اش با من نیست، با کسی است که همه چیز را می داند و همه چیز را می تواند
تولد امسالم
- by مهسا محق

خواهرم امروز از یزد برگشته، واسم تولد گرفته، تازه کادوی مامان و بابا رو هم آورده!
چی دیگه بهتر از اینا؟
بازی وبلاگی نیازهای نیروی انسانی
- by مهسا محق
این پست به دعوت آقای افشار محبی؛ همکار اینجانب در پرشیا شبکه نگاشته می شود. ممنون از دعوت به بازی وبلاگی : «نیازهای نیروی انسانی»
نیازهای من به عنوان یک نیروی انسانی:
- فضایی که در آن کار می کنم باید همواره مرا مجبور کند که دست به تجربه های جدید بزنم و همواره مطالب جدید بیاموزم
- فضایی که در آن کار می کنم، نباید مرا مجبور کند که پوشش، گفتار و رفتار خاصی علاوه بر آنچه شخصا برای محیط کار رعایت می کنم، داشته باشم
- برای من بسیار مهم است که اطمینان کلی داشته باشم از اینکه، درآمد شرکت که از آن حقوق ماهیانه ی من پرداخت می شود، از روش درستی به دست آمده باشد و ناحقی و ناخالصی در آن نباشد
- دوست بودن با همکاران، برای من ارزش فراوانی دارد
- دوست دارم که متوسط هوش و دانش همکاران، از من بسیار بیشتر باشد
- شرایط کاری قطعا به گونه ای باشد تا به جنبه های دیگر زندگی که برایم اهمیتش از کارم کمتر نیست، فرصت و توان کافی بماند
- احترام متقابل بین همکاران، همانند اکسیژن برای محل کار است.
- در ادامه صادق و احمد سورانی و همه ی خوانندگان عزیز را به این بازی دعوت می کنم.
سیکل معیوب
- by مهسا محق
جرقه ای زده می شود و همه امیدوارمی شوند
جرقه، آتش نمی شود و همه نا امید می مانند یا به امید دیگری می روند
و این سیکل معیوب متناوبا تکرار می شود مگر همه بمانند و امیدوار هم بمانند…
چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم/ که اگر راه دهم قافله بر گل برود
- by مهسا محق

دخترکی، صندلی ِ خالی ِ جلو را همانند معشوقی، در برگرفته بود
و بی اعتنا بود به سرنشینان ماشین های اطراف که شگفت زده نگاهش می کردند
دخترک گویی در عالم دیگری بود
و غرق در افکاری یا مرور خاطراتی
هرازچندگاهی، چشمان زیبایش با قطره اشکی مثل الماس تراش خورده ای می درخشید
درست در همین لحظه، دخترک چشمانش را می بست، مبادا قطره ای جرات ابراز وجود کند
دخترک با پلک های بسته، هزار بار زیبا تر و معصوم تر می شد
گره ِ ترافیک که باز شد، راننده به جبران، توقفی طولانی، به سرعت برق و باد دور شد و دخترک ِ چشم آهو را خود برد. اطرافیان ماندند و هر کدام قصه ای و من با خود عهد کردم تا قصه ای بنویسم برای تمام دختران نازیبا و زیبای سرزمینم که در آن چشمانشان به شادی برق زند و شیطنت ِ کودکانه و شرقی ِ غمگین، افسانه ای شود در کتاب هزار و یک شب…
دل من چون «صدف» باشد خیال دوست در باشد/ کنون من هم نمیگنجم کز او این خانه پر باشد
- by مهسا محق
و کیست که نداند که یک دوست خوب یعنی چه کسی
و کیست که بتواند بیشتر از تعداد انگشتان یک دست بشمارند دوستان این چنینی را
دوستانی که بعد از سال ها هم که ببینیشان، نه لبی به گلایه ای باز می شود و اخمی بسته می شود برای قهری
تنها آغوش گرمی است و نگاه آشنایی و ساعت ها گفت و گو
و چه حقیر بود، خاطره ی دور ِ غم و رنج های گذشته ای که حتی بازگو نشدند در مقابل بار غمی که او به خاطر داشت و بر دوش نیز و هنوز هم همان لبخند دل انگیز بر لبانش…
و کیست که بداند، حکمت خداوندگارش را
خدایا، خدیا، خدایا
وقتی نیلو پیش ماست…
- by مهسا محق

قهوه ی تلخ خاچیک، فال شیرین مادام
گودر
- by مهسا محق

موجود محترمی که شما را از سرزدن های رندوم گونه به وبلاگ هایی که پیگیری می کنید، خلاص می کند. درد سرِ ف.ی.ل.ت.ر و ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن را از بین می برد و اصل مطلب را بی هیچ پیرایه ای در اختیآرتان می گذارد. به گونه ای که با Dial Up هم می توانید به هرگوشه و کناری سرک بکشید!
اما گاهی به سراغ آدرس اصلی سایت بروید البته اگر هنوز سد نشده! آرشیوش را بگردید، کامنت هایش را بخوانید و به قالبش خیره شود. لذتی که نصیبتان می شود، به هیچ وجهِ منَ الوجوه در گودر یافت نمی شود.
روزی یکی از وبلاگ ها توصیفی نوشته بود در باب تفاوت خواندن مطلب در وبلاگ اصلی و در گودر که از بازگویی اش معذورم اما به گمانم قیاس درستی بود از آن بلاگر خلاق!
این حال ِ کودک فهیم است در محل کار!!
- by مهسا محق
- نمی دونم
- اجازه بدید چک کنم
- الان نگاه می کنم، بهتون میگم
- مطمئن نیستم
اینها بیشترین عباراتی هستند که سرِ کار از آنها استفاده می کنم. به جمعشون، نگاه های سرشار از حماقت و قیافه های حق به جانب و اخم هایی که سعی داره نفهمی را زیر ماسک یک قیافه ی فهمیده و کنجکاو پنهان کنه، نیز اضافه کنید!
این حال ِ کودک فهیم است در محل کار!!
از واقعیت ِ دروغ تا حقیقت ِ صداقت
- by مهسا محق
راستش را بگویم خط اول بیانه دروغ بود؛ دروغ روز سیزده!
اما ادامه اش نه؛ نوشتن در محق دات آی آر برای من که بسیار نوشته بودم قبل از این، تجربه ای ناشناخته بود. این که ممکن است همه بخوانند و همه بدانند و بیشتر از همه آنها که نمیشناسیشان…
یرای من شجاعتی می خواست این گونه نوشتن که هزار و یک جور برداشت می توان کرد از هر خط و کلمه ای که حتی یکی از آنها هم از حوالی روحت گذر نکرده است و جز این، گفته خواهد شد به دستان نیز هم!
محق دات آی دار می ماند، نمی دانم تا کی اما می ماند تا شاهدی باشد بر آنچه گذشت و می گذرد؛ برای آنکه یادم باشد که چه بودم و چه کردم و چه هستم.
و اما آن دروغ!
بر این باورم که دروغ به هر شکل و به هر نیتی، منزجرکننده ترین گناه عالم است. وقتی دروغ می گویی، حقی بزرگ را پایمال می کنی، حق دانستن حقیقت را که کتمان آن حقیقت نیز با دروغگویی توفیری ندارد.
شاید نیاکان ما دروغ روز سیزده را بنا نهادند تا تنها در این روز، یک دروغ بی ضرر بگویی -مثلا تعطیلی محق دات آی آر- و سهمیه ات همین باشد تا ۳۶۴ روز دیگر و روز سیزدهی دیگر.
بیانیه محق دات آی آر
- by مهسا محق

سلام دوستان عزیز
این وبلاگ به دلایلی نا گفتنی برای همیشه تعطیل است.
نوشتن برای من تجربه ای گرانبها و آرامش بخش بود و لحظات خوبی را با شما خوانندگان عزیز داشتم که تا همیشه با من خواهد ماند و آرشیو محق دات آی آر که نوعی دفترچه ی خاطرات اینجانب است، فعلا باقی خواهد ماند.
با تشکر از همه ی دوستان
مهسا محق
بهاران خجسته باد
- by مهسا محق
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را/از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
بهاران خجسته باد
- by مهسا محق

ای بهار سبز و تر شاد آمدی/وی نگار سیمبر شاد آمدی
درفکندی در سر و جان فتنهای/ای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن/صد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است/ای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه/ای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را/سوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت/هست مست و بیخبر شاد آمدی
بهاران خجسته باد
- by مهسا محق

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد/بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد
گلها چون میان بندد بر جمله جهان خندد/ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد
خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده/دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد
نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم/نوروز و چنین باران باریده مبارک باد
بی گفت زبان تو بیحرف و بیان تو/از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد
بهاران خجسته باد
- by مهسا محق

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری/ز شکوفههات دانم که تو هم ز وی خماری
بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم/صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری
حافظ به روایت محق دات آی آر
- by مهسا محق
یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان/کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند
این روزها که می گذرد…
- by مهسا محق
میگن اینکه توقع داشته باشی، چون آدم خوبی هستی، دنیا باهات خوب رفتار کنه، مثل اینه که از یه گاو توقع داشته باشی چون گیاهخواری، بهت حمله نکنه!
حسش نکردم، چون انقدرها آدم خوبی نیستم اما به چشم خودم دیدم که دنیا با آدمای خوب چیکار می کنه…
پرسه در حوالی زندگی
- by مهسا محق

این روزها که می گذرد…
- by مهسا محق
«بیگانه»ی «آلبر کامو» را خوانده اید؟
ما خود به چشم خویشن خویش دیده ایم
گویا باید سنگ را نیز در مقام صبر، لعل سازیم
چه مّثّل ها که تجره کردیم در این دیر مکافات
و به چشم خود دیده ایم که
هرکه در این درگه مقرب تر است/جام بلا بیشترش می دهند
حافظ به روایت محق دات آی ار
- by مهسا محق
گوییا باور نمی دارند روز داوری/کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
دستِ حسودِ تقدیر…
- by مهسا محق
بعضی ها شبیه بعضی های دیگرند
خیلی ها شبیه به یک نفرند
خیلی ها به هم شبیهند
بعضی ها کپی برابر اصلند
ولی بعضی ها فقط خودشانند
تکرار هم نمی شوند
همین یک بار مادر گیتی دست و دلبازی به خرج داده
و چه بی رحم و حسود است دست تقدیر
خدایا!
نمی دانم چه بگویم
پس تکرار می کنم خدایا! خدایا! خدایا!
خودت هرچه می دانی همان کن!
تنها قلم است که می ماند
- by مهسا محق

آنچه برای ما تاریخ است، برای «حسن کامشاد»، خاطره است!
«کامشاد» قسمتی از این خاطرات را در کتاب «حدیث نفس»، گردآوری کرده است و در آن فعالیت های حزب توده، اداره ای که مدیرش بوده و اساسا خودش را به سخره گرفته است، توانایی ریشخند کرد خویشتن، شجاعتیست که هر کسی ندارد.
«حسن کامشاد»، متولد ۱۳۰۴، اصفهان، مترجم و پژوهشگر فارسی ست. وی حوادث تاریخی و تاریخ سازان بسیاری زیادی را به چشم دیده است؛ بعضی از خاطراتش بسیار خنده دار است خصوصا قسمتی که مربوط به کالج (دبیرستان) البرز است و قسمت هایی نیز خنده ی تلخ دارد؛ صفحاتی که در مورد فعالیت حزب توده نگاشته است.
بنابر آنچه «کامشاد» نوشته، دو نفر مسیر زندگی اش را تغییر داده اند؛ «شاهرخ مسکوب» که دوست دیرینه اش بوده از نوجوانی و راهنماییش کرده به خواندن کتاب هایی که ارزش خواندن دارند و همکارش «ابراهیم گلستان»، که به کالج کمبریج معرفی اش کرده برای تدریس و ادامه تحصیل.
متن کتاب، سبک خاصی دارد؛ نه کاملا خاطرات است و نه با قواعد زندگی نامه نویسی جور در می آید، اما شیرین و دلچسب است و شما را با روی ِ طناز (منظور، طنز نگار است) یک مترجم و پژوهشگر، آشنا می کند.
یادداشت «مسعود بهنود» و «سیروس علیزاده» در باره کتاب «حدیث نفس»
یاد باد آن روزگاران یاد باد
- by مهسا محق
آرامش برای من، آن لحظه ی ظهر تابستان است که همه ی خانواده با نوای دلنشین هایده، مهستی و گاه نوش آفرین، به خواب می رویم..
رخوت خنکای خانه وسط آفتاب تموز کویر و نغمه ای روح نواز که دور و دورتر می شود و با لبخندی خواب چیره می شود…
هرگز لحظه ای هوس برگشتن در زمان را نداشته ام اما، هرگاه که با نغمه ای دلنشین به خواب می روم، آن روزها تداعی می شود.
کتابهایم را ورق می زنم…
- by مهسا محق
بازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…
سیمای دخترکی در دور دست…
- by مهسا محق

دلم برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده است
دخترکی که جدی بود و بی نهایت مغرور
دخترکی که مردم ِدنیایش یا سیاه بودند یا سفید
دخترکی که آنچه که اراده می کرد، به دست می آورد
دحترکی که بی محابا قضاوت می کرد
دخترکی که بی رحمانه حکم می داد
دخترکی که هر آن کسی را که اراده می کرد، در هم می شکست
دخترکی که سخت گیر بود، بیشتر از همه برای خودش
دخترکی که هر کسی که دوستش می داشت، با ترس دوستش می داشت
دخترکی که کسی، شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور نداشت
آن دخترک حالا دختر ِ جوانی شده
هنوز هم جدیست
هنوز هم بی نهایت مغرور است
هنوز هم برای آنچه اراده می کند، تلاش می کند
دخترک اما صبور شده و آدم های دنیایش رنگی اند
از قضاوت کردن می ترسد، دیگر حکم هم نمی دهد اما شاهد خوبیست
دخترک از تصور در هم شکستن دیگری، می لرزد و فرو می ریزد
دخترک با خودش مهربان شده
دختر ِ جوان ِ این روزها، آرزو دارد که دیگران شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور کنند
امید دارد تا بی هیچ ترسی دوستش بدارند
دختر جوان این روزها اما دلش برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده
چرا که دخترک ِ آن سال ها رفته است و دیگر هرگز باز نمی گردد.
عکاس خانه موسیو آنتوان
- by مهسا محق

سید حسین محق؛ پدربزرگ پدری کودک فهیم
نام ِ نیک، بزرگترین میراث آن بزرگوار است.
فعالیت اجتماعی تازه
- by مهسا محق
حس می کنم برخوردهای اجتماعی ام کم شده؛ افرادی که با آنها ارتباط دارم:
یا مهتاست
یا خانواده
یا فامیل
یا همکاران
یا سمپادی ها
یا تعداد دیگری از دوستان
همه را دوست دارم و بودن با آنها غنیمتیست، اما همه شان را می شناسم
ارتباطم با مردمی که نمی شناسم، کم شده، که سر صحبت را باز کنم، که آشنا شوم، که ببینم حرف حسابشان چیست…
زمانی کارم ایجاب می کرد که ماهی حداقل چند بار، مصاحبه و گزارش تهیه کنم؛ برخورد برای بار اول با آدمی که حتما آدم مهمی هم بود و اینکه چه جوری جواب همه ی سوال هایت را بگیری و محترمانه گیرش بیندازی یا اطمینانش را جلب کنی به حرف زدن و همین که حرف می زند بایستی آنالیزش می کردی و راهی می یافتی برای پرسیدن هایت؛ فرصتت حداکثر دو ساعت بود و نباید اشتباه می کردی
سمینار ها، کنفرانس ها و نمایشگاه ها هم داستان دیگری بود؛ صحبت با غرفه داران، بازدید کننده ها و البته دستاندرکاران، که همه ی گلایه ها را بگویی اما در لفافه که بدانند آنان که باید و نتوانند خرده بگیرند آنان که نباید…
بگذریم، به نظرم به شدت به یک فعالیت اجتماعی جدید نیاز دارم؛ آشنایی با مردم جدید؛ افرادی که شاید همان یک بار در زندگی، همکلامشان شوم اما نکته ها بیاموزم از کلام و رفتارشان.
از پیشنهاد های خوانندگان گرامی به شدت استقبال می شود!
فمنیست بودن یا نبودن، مساله این نیست!
- by مهسا محق

وقتی می پرسند که فمنیست هستی، انگار باید به این سوال جواب دهی که طاعون داری یا نه؟؟!! حتی بسیاری از زنان فعال برای رفع تبعیض علیه زن هم تاکید می کنند که فمنیست نیستند. اگر مصاحبه ی «شهرنوش پارسی پور» نویسنده ی کتاب «زنان بدون مردان» با تلویزیون فارسی بی بی سی به بهانه ی ساخت فیلمی به همین نام توسط «شیرین نشاط» را دیده باشید، خانم «پارسی پور» به صراحت بیان می کند که فمنیست نیست؛ هرچند کتابش پر است از اعتراض به اوضاع نابسامان زنان در زمان کودتای ۲۸ مرداد…
و اما چرا؟
به عقیده کودک فهیم، یک سری حرکات ستیزه جویانه و افراطی در جدال با مردان و اثبات برتری زنان که هیچ کدام انگیزه اولیه جنبش های فمنیستی نبوده است بدون شناخت مفهوم اصلی آن، چنین باوری پدید آورده است. همانند بودا که فردی شریف و البته یکتا پرست بود، انقدر شریف که پیروانش به جای خدای بودا، مجسمه ی بودا را پرستید…
در این یادداشت قصد دفاع یا تخطئه فمنیسم وجود ندارد و قصد کودک فهیم، تنها یادآوری چند نکته است:
شهر آهن و دود
- by مهسا محق
![]()
تهران گردی اصولا لذت بخش است. تهران شهریست که در ازای دریافت اسکناس های رنگ و وارنگت، اوقات خوشی را به تو هدیه می کند و البته هوای آلوده و اعصاب خردی هایش کاملا رایگان است!
اگر روحیه هنری داشته باشید، شهر آهن و دود، دیدنی تر هم می شود که خود پارادکسیست برای خودش! آنقدر موزه، نگارخانه، تئاتر و .. هست که محال است به همشان برسید!
و اما تهران گردی به سلیقه ی دیگران! سایت تهرانر، نمایشگاه گرافیگ، نمایشگاه عکس، تئاتر، فیلم مستند، نمایشگاه مجسمه، کنسرت، کتاب، مجله و آلبوم موسیقی از هر کدام یک یا دو عدد به شما پیشنهاد می دهد. در طول هفته ممکن است تا یک یا چند آیتم، به روز شود.
مشترک فید یا عضو خبرنامه هم که شوید، دیگر هیچ یک از موارد جدید را از دست نمی دهید. اگر هم دستی بر آتش هنر دارید، یا هنرمند نیستید ولی هنرمندان را دوست دارید، وقت گذرانی ِ مورد علاقه ی خود را به سایت پیشنهاد دهید، اگر قبول افتاد در معرض دید عموم ِ بازدیدکنندگان قرار خواهد گرفت.
