دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای دسته شما هم بخونید!
۱۲ ۲۰م, ۱۳۸۸
گوییا باور نمی دارند روز داوری/کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند
۱۲ ۱۶م, ۱۳۸۸
بعضی ها شبیه بعضی های دیگرند
خیلی ها شبیه به یک نفرند
خیلی ها به هم شبیهند
بعضی ها کپی برابر اصلند
ولی بعضی ها فقط خودشانند
تکرار هم نمی شوند
همین یک بار مادر گیتی دست و دلبازی به خرج داده
و چه بی رحم و حسود است دست تقدیر
خدایا!
نمی دانم چه بگویم
پس تکرار می کنم خدایا! خدایا! خدایا!
خودت هرچه می دانی همان کن!
۱۲ ۲م, ۱۳۸۸

آنچه برای ما تاریخ است، برای «حسن کامشاد»، خاطره است!
«کامشاد» قسمتی از این خاطرات را در کتاب «حدیث نفس»، گردآوری کرده است و در آن فعالیت های حزب توده، اداره ای که مدیرش بوده و اساسا خودش را به سخره گرفته است، توانایی ریشخند کرد خویشتن، شجاعتیست که هر کسی ندارد.
«حسن کامشاد»، متولد ۱۳۰۴، اصفهان، مترجم و پژوهشگر فارسی ست. وی حوادث تاریخی و تاریخ سازان بسیاری زیادی را به چشم دیده است؛ بعضی از خاطراتش بسیار خنده دار است خصوصا قسمتی که مربوط به کالج (دبیرستان) البرز است و قسمت هایی نیز خنده ی تلخ دارد؛ صفحاتی که در مورد فعالیت حزب توده نگاشته است.
بنابر آنچه «کامشاد» نوشته، دو نفر مسیر زندگی اش را تغییر داده اند؛ «شاهرخ مسکوب» که دوست دیرینه اش بوده از نوجوانی و راهنماییش کرده به خواندن کتاب هایی که ارزش خواندن دارند و همکارش «ابراهیم گلستان»، که به کالج کمبریج معرفی اش کرده برای تدریس و ادامه تحصیل.
متن کتاب، سبک خاصی دارد؛ نه کاملا خاطرات است و نه با قواعد زندگی نامه نویسی جور در می آید، اما شیرین و دلچسب است و شما را با روی ِ طناز (منظور، طنز نگار است) یک مترجم و پژوهشگر، آشنا می کند.
یادداشت «مسعود بهنود» و «سیروس علیزاده» در باره کتاب «حدیث نفس»
۱۱ ۵م, ۱۳۸۸
آرامش برای من، آن لحظه ی ظهر تابستان است که همه ی خانواده با نوای دلنشین هایده، مهستی و گاه نوش آفرین، به خواب می رویم..
رخوت خنکای خانه وسط آفتاب تموز کویر و نغمه ای روح نواز که دور و دورتر می شود و با لبخندی خواب چیره می شود…
هرگز لحظه ای هوس برگشتن در زمان را نداشته ام اما، هرگاه که با نغمه ای دلنشین به خواب می روم، آن روزها تداعی می شود.
۱۱ ۳م, ۱۳۸۸
بازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…
۱۰ ۱۴م, ۱۳۸۸

دلم برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده است
دخترکی که جدی بود و بی نهایت مغرور
دخترکی که مردم ِدنیایش یا سیاه بودند یا سفید
دخترکی که آنچه که اراده می کرد، به دست می آورد
دحترکی که بی محابا قضاوت می کرد
دخترکی که بی رحمانه حکم می داد
دخترکی که هر آن کسی را که اراده می کرد، در هم می شکست
دخترکی که سخت گیر بود، بیشتر از همه برای خودش
دخترکی که هر کسی که دوستش می داشت، با ترس دوستش می داشت
دخترکی که کسی، شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور نداشت
آن دخترک حالا دختر ِ جوانی شده
هنوز هم جدیست
هنوز هم بی نهایت مغرور است
هنوز هم برای آنچه اراده می کند، تلاش می کند
دخترک اما صبور شده و آدم های دنیایش رنگی اند
از قضاوت کردن می ترسد، دیگر حکم هم نمی دهد اما شاهد خوبیست
دخترک از تصور در هم شکستن دیگری، می لرزد و فرو می ریزد
دخترک با خودش مهربان شده
دختر ِ جوان ِ این روزها، آرزو دارد که دیگران شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور کنند
امید دارد تا بی هیچ ترسی دوستش بدارند
دختر جوان این روزها اما دلش برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده
چرا که دخترک ِ آن سال ها رفته است و دیگر هرگز باز نمی گردد.
۰۹ ۲۷م, ۱۳۸۸

سید حسین محق؛ پدربزرگ پدری کودک فهیم
نام ِ نیک، بزرگترین میراث آن بزرگوار است.
۰۹ ۲۳م, ۱۳۸۸
حس می کنم برخوردهای اجتماعی ام کم شده؛ افرادی که با آنها ارتباط دارم:
یا مهتاست
یا خانواده
یا فامیل
یا همکاران
یا سمپادی ها
یا تعداد دیگری از دوستان
همه را دوست دارم و بودن با آنها غنیمتیست، اما همه شان را می شناسم
ارتباطم با مردمی که نمی شناسم، کم شده، که سر صحبت را باز کنم، که آشنا شوم، که ببینم حرف حسابشان چیست…
زمانی کارم ایجاب می کرد که ماهی حداقل چند بار، مصاحبه و گزارش تهیه کنم؛ برخورد برای بار اول با آدمی که حتما آدم مهمی هم بود و اینکه چه جوری جواب همه ی سوال هایت را بگیری و محترمانه گیرش بیندازی یا اطمینانش را جلب کنی به حرف زدن و همین که حرف می زند بایستی آنالیزش می کردی و راهی می یافتی برای پرسیدن هایت؛ فرصتت حداکثر دو ساعت بود و نباید اشتباه می کردی
سمینار ها، کنفرانس ها و نمایشگاه ها هم داستان دیگری بود؛ صحبت با غرفه داران، بازدید کننده ها و البته دستاندرکاران، که همه ی گلایه ها را بگویی اما در لفافه که بدانند آنان که باید و نتوانند خرده بگیرند آنان که نباید…
بگذریم، به نظرم به شدت به یک فعالیت اجتماعی جدید نیاز دارم؛ آشنایی با مردم جدید؛ افرادی که شاید همان یک بار در زندگی، همکلامشان شوم اما نکته ها بیاموزم از کلام و رفتارشان.
از پیشنهاد های خوانندگان گرامی به شدت استقبال می شود!
۰۹ ۱۵م, ۱۳۸۸

وقتی می پرسند که فمنیست هستی، انگار باید به این سوال جواب دهی که طاعون داری یا نه؟؟!! حتی بسیاری از زنان فعال برای رفع تبعیض علیه زن هم تاکید می کنند که فمنیست نیستند. اگر مصاحبه ی «شهرنوش پارسی پور» نویسنده ی کتاب «زنان بدون مردان» با تلویزیون فارسی بی بی سی به بهانه ی ساخت فیلمی به همین نام توسط «شیرین نشاط» را دیده باشید، خانم «پارسی پور» به صراحت بیان می کند که فمنیست نیست؛ هرچند کتابش پر است از اعتراض به اوضاع نابسامان زنان در زمان کودتای ۲۸ مرداد…
و اما چرا؟
به عقیده کودک فهیم، یک سری حرکات ستیزه جویانه و افراطی در جدال با مردان و اثبات برتری زنان که هیچ کدام انگیزه اولیه جنبش های فمنیستی نبوده است بدون شناخت مفهوم اصلی آن، چنین باوری پدید آورده است. همانند بودا که فردی شریف و البته یکتا پرست بود، انقدر شریف که پیروانش به جای خدای بودا، مجسمه ی بودا را پرستید…
در این یادداشت قصد دفاع یا تخطئه فمنیسم وجود ندارد و قصد کودک فهیم، تنها یادآوری چند نکته است:
۰۹ ۱۰م, ۱۳۸۸
![]()
تهران گردی اصولا لذت بخش است. تهران شهریست که در ازای دریافت اسکناس های رنگ و وارنگت، اوقات خوشی را به تو هدیه می کند و البته هوای آلوده و اعصاب خردی هایش کاملا رایگان است!
اگر روحیه هنری داشته باشید، شهر آهن و دود، دیدنی تر هم می شود که خود پارادکسیست برای خودش! آنقدر موزه، نگارخانه، تئاتر و .. هست که محال است به همشان برسید!
و اما تهران گردی به سلیقه ی دیگران! سایت تهرانر، نمایشگاه گرافیگ، نمایشگاه عکس، تئاتر، فیلم مستند، نمایشگاه مجسمه، کنسرت، کتاب، مجله و آلبوم موسیقی از هر کدام یک یا دو عدد به شما پیشنهاد می دهد. در طول هفته ممکن است تا یک یا چند آیتم، به روز شود.
مشترک فید یا عضو خبرنامه هم که شوید، دیگر هیچ یک از موارد جدید را از دست نمی دهید. اگر هم دستی بر آتش هنر دارید، یا هنرمند نیستید ولی هنرمندان را دوست دارید، وقت گذرانی ِ مورد علاقه ی خود را به سایت پیشنهاد دهید، اگر قبول افتاد در معرض دید عموم ِ بازدیدکنندگان قرار خواهد گرفت.
۰۹ ۸م, ۱۳۸۸
برنامه های حلقه ی ادبی یاد را از این به بعد در وبلاگ اختصاصی این حلقه دنبال کنید!
۰۸ ۳۰م, ۱۳۸۸
باورم نمی شود
نه، اصلا باورم نمی شود
مگر ربع قرن و اندی، چقدر است که رفتن زیباترین ها را دیده باشم…
هدی هم رفت، پر کشید
و روزگار، زیباترین و شاداب ترین گلها را می برد
همان طور که مریم عزیزمان را ۶ سال پیش برد..
آنها به جایی بهتر می روند اما
خانواده و همسرش، خدایا صبرشان ده که ناممکن می نماید
۰۸ ۲۹م, ۱۳۸۸

اگر کودک فهیم پسر بود!
۰۸ ۲۲م, ۱۳۸۸

مادربزرگ و پدربزرگ پدری ام در باغی غرق شکوفه های سیب…
۰۸ ۲۰م, ۱۳۸۸
سقف هر خانه، حیاط خانه ی بالایی است!

فقط پله هایی که تو را تا انتهای روستا می برد و برمی گرداند، به چشم نمی آیند، تمام روستا شبیه پلکانی پهن و رنگیست…
پشت پنجره ی خانه ها، گلدان شمعدانیست، همه جا تمیز است و نمای روستا دلباز. پله ها را که بالا می روی، قبل از برگشتن، میدانَکی به دمی نشستن وسوسه ات می کند و وسوسه را قلیان و آش دوغ تکمیل می کند. نمای زیبای پایین جان می دهد که غرق تفکر شوی…
۰۸ ۱۸م, ۱۳۸۸

عکاس خانه ی موسیو آنتوان، به زودی در محق دات آی آر!
۰۸ ۱۶م, ۱۳۸۸
۰۸ ۱۶م, ۱۳۸۸

۰۸ ۱۴م, ۱۳۸۸
سفر خوب است، و چه بهتر که جایی سفر کنی که هرگز نرفته ای…
سفر دسته جمعی خوب است و چه بهتر که نیمی دوستانت باشند و نیمی در پایان سفر دوستانت شده باشند…
آن هم درست در زمانی که نیاز داری که نیندیشی، دو روزی از همه چیز دور باشی حتی از خودِ همیشگی ات تا در بازگشت دوباره خودت باشی و روزمرگی هایت اما با فکری تازه و آسوده و بی اعتنا به هر دغدغه…
۰۸ ۱۲م, ۱۳۸۸
بارون که می گیره، مردمکان تهران انگار دیوونه می شن!
سه تا آژانس، نزدیک خونمون هستن و تقریبا مشتریِ هر سه هستیم؛ همشون ماشین داشتن ولی هیچ کودوم توی بارون و ترافیک، راه آهن نمیرن! آخه بنده های خدا، بیشتر بگیرید، اصلا دو برابر بگیرید، وقتی یکی مسافره که نباید بی در کجا بشه!
ساعت هشته و مهتا هشت و پنجاه و پنج دقیقه، بلیت داره! گفت دربست میگیرم ولی زیر بارون شدید و باد تندی که هر ازگاهی میگیره، ماشین کجا پیدا میشه تازه دربست که مطمئن نیست، گفتم که خودم می رسونمت…
همون مسیری که آژانس همیشه میره، راه رو گم نکردم اما ترافیک و آینه ها وشیشه های بغل که خیس شده بودن و تقریبا دید جانبی نداشتم! میلی متری رسیدیم و مهتا جا نموند؛ اینم از راه آهن که با پاکوتاه نرفته بودیم!
ولی جاتون خالی، ترافیک برگشت با هوای خوب بعد از بارون و گلچین پنجاه سال موسیقی ایرانی، واقعا لذت بخش بود…
۰۷ ۲۳م, ۱۳۸۸
صدای زیبا و با صلابت دریا دادور را از دست ندهید…
۰۷ ۲۲م, ۱۳۸۸
زمانی بود که هر که استعداد ویژه ای داشت و عرصه برای بهره برداری از این استعداد تنگ می شد، به فرنگستان می رفت برای ادامه ی تحصیل
وقتی دانشگاه های پیام نور فرنگستان کشف شد، هر که در هر مقطعی پشت کنکور ماند، به فرنگستان رفت برای ادامه ی تحصیل
حالا هم که دانشگاه های رایگان فرنگستان کشف شده، هر که در اینجا کاری ندارد یا نمی تواند انجام دهد، می رود فرنگستان برای ادامه ی تحصیل
راستی این روزها همه می روند، شما چطوری؟ خوبی؟
۰۷ ۲۱م, ۱۳۸۸
You can be tough, but not difficult.
From the Movie: “Diary of a Mad Black Woman“
۰۷ ۱۳م, ۱۳۸۸
مدتی کمتر خواهم نگاشت، شاید هم کوتاهتر…
بر می گردم…
۰۷ ۶م, ۱۳۸۸
آنیتای عزیزم دکتری قبول شده، اونم با رتبه ی ۳
مدت زیادی زحمت درس خوندن و استرس رو به تنهایی کشید
اما در خوشحالیش، من هم سهیمم
از این به بعد هم سختی و استرس درسش مال آنیتاس و خندیدن به خاطراتش سهم هر دوی ما
امیدوارم، همیشه مثل امروز خوشحال و شاد باشی
پی نوشت: قرار بود بعد از فارغ التحصیلیِ خودم و آنیتا از رموز کلاس رفتن، درس گوش دادن، تمرین حل کردن و امتحان دادن و خاطرات مربوط به اونا رو، روی وبلاگم بنویسم که افتاد به بعد از دکتر شدن آنیتا
۰۶ ۲۹م, ۱۳۸۸
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو
۰۶ ۲۲م, ۱۳۸۸
چند وقت پیش، پاکوتاه رو تو خیابون وصال پارک کرده بودم، وقتی برگشتم این یادداشت رو روش دیدم:

من که قصد فروش نداشتم امل چند وقتی بود که توی کوچه مون یه ماتیز درست هم رنگ مال من، روش زده بود فروشی، شماره ای که داده بود رو برداشتم و دادمش به خانوم شمالی.
چند وقتیه که دیگه اون ماتیز رو تو کوچمون نمی بینم به گمونم الان خانوم شمالی صاحب یه سوسک طلایی شده!
۰۶ ۱۴م, ۱۳۸۸
حال ما خوب است ولی باور نکن…
۰۶ ۵م, ۱۳۸۸
أَوَ لَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ کَانُوا مِن قَبْلِهِمْ کَانُوا هُمْ أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَآثَارًا فِی الْأَرْضِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ وَمَا کَانَ لَهُم مِّنَ اللَّهِ مِن وَاقٍ
۰۵ ۲۵م, ۱۳۸۸

خوب، خانومای هم سلیقه، وقت خریده البته آقایونی هم که قصد خرید اجناس مارک دار با قیمت خوب دارند هم بخوانند:
الف: حراج برندهای معتبر
۱- جوردانو
درصد تخفیف: ۲۰ تا ۳۰ درصد
کالاها: بلوز، دامن، تی شرت، شلوار، کفش و کیف اسپرت
جنسیت: زنانه و مردانه
شعبه ها: میلاد نور، ونک، گلستان، تیراژه، تندیس،پاسداران، نیاوران، ولنجک
