دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای دسته در شهر
۰۹ ۴م, ۱۳۸۸

یکی از محبوب ترین و مرسوم ترین تفریحات ما ایرانیان، مقوله ی خوردن است! در خانه ی خودمان، خانه ی دیگران یا رستوران!!
بانوان ایرانی نیز درصد زیادی از عمر خود را در آشپزخانه می گذرانند تا لحظات خوشمزه ای برای اعضای خانواده و صدالبته مهمان ها بیافرینند. با این حال، رستوران رفتن هم لطف خودش را دارد؛ با خانواده، با دوستان، به شکل قبایل آپاچی، دونفره و رمانتیک! همه به وقت خودش جذاب است.
اصولا پیدا کردن یک رستوران خوب و مشتری دائمش شدن، بسیار خوب است اما بماند برای بعد از ۵۰ سالگی! قبل از باید همه ی رستوران ها و کافی شاپ ها را چرخید حتی اگر بعضی وقت ها بگویی که دیگر حتی به قیمت از دست دادن کلاه هم اینجا نخواهی آمد!
یک راه برای پیدا کردن رستوران ها، روش کور است؛ در خیابان بالا و پایین می روید، اگر از دکور و شکل و شمایل (خوانندگان همشهری بخوانند: پَک و پوز) رستوران خوشتان آمد، داخل می شوید، به همین سادگی!
راه دیگر مطالعه ی مداوم محق دات آی آر است که هرازچندگاهی از کافه نشینی و رستوران گردی می نویسد و روشی است که بیشتر از همه توصیه شده و می شود!!
اما محق دات آی آر به تازگی یک رقیب پیدا کرده؛ آن هم یک رقیب سرسخت و حرفه ای! اما از آنجا که ما این رقیب را خیلی دوسش می داریم، تنهاش نمیگذاریم! و این پست را بعد از همه ی لاطاعلاتی که به هم بافتیم به معرفی رقیب دوست داشتنیمان اختصاص می دهیم!
۰۹ ۲۴م, ۱۳۸۷
بانک صادرات شعبه سه راه تهران ویلا حوالی ۱۰ شب!!

۰۶ ۴م, ۱۳۸۷
خوانندشو نمیشناسم، تو تاکسی شنیدم، به گمونم همونه که ادای «سیاوش قمیشی» رو درمیاره، درست یادم نیست که چی بود ولی تو این مایه ها بود:
«دلم هنوز آدم نشده ولی درخت سیب زیاد داره»
یه لحظه به تلمیحش فکر کردم و خوشم اومد، بین این همه جفنگ به نظرم یه ذره روی تصنیفش فکر شده بود!
۰۵ ۲۸م, ۱۳۸۷
بین چراغ های راهنمایی هم اختلاف طبقاطی وجود داره. چراغ های راهنمایی های «سعادت آباد»، وقتی برق میره، باتری دارن ولی تو خیابون انقلاب وقتی برق میره، «هرکول پوآرو» هم نمیتونه گره کور چار راهارو باز کنه چه برسه به سوت پلیس سر چا راه!
۰۵ ۲۵م, ۱۳۸۷
شهر کتاب زرتشت (تقاطع حافظ شمالی و زرتشت شرقی) بیش از دو ماه است که به میدان هفت حوض نارمک منتقل شده است. این ضایعه اسفناک را به کرم های کتاب عزیز از جمله خودم که یک پیله ی ابریشمی رو از دست داده اند، صمیمانه تسلیت عرض می کنم.
پی نوشت: پیله ابریشمین قبلی که از دست دادم «مرکز اطلاع رسانی بین المللی کتاب» واقع در خیابان فلسطین بود. کسی نمی داند که تعمیرات آن به پایان رسیده یا نه؟
۰۵ ۲۰م, ۱۳۸۷
یک شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۷، ساعت ۷ و نیم بعد از ظهر
میدان ولی عصر، روبروی پاساژ اهدا
من یه مانتوی سیاه با خط های باریک سفید پوشیدم + یه روسری قرمز یک دست که چندان هم بزرگ نیست + یه کفش قرمز با خال خال های سفید + جوراب پوشیدم + رنگ افزودنی ندارم + موهام هم طبق معمول از جلوی روسری بیرونه.
یه الگانس سبز که روش نوشته پلیس امنیت اخلاقی + یه ون سفید و سبز وایساده که پر کنه و بره کلانتری و دوباره برگرده.
مستقیم، در کمال خونسردی و آرامش میرم سمت یکی از خواهران! و می پرسم: «ببخشید خانوم، اگه مانتو و دامن بپوشیم تو خیابون مشکلی داره؟»
از دو تا خواهری که وایسادن هیچ کودوم متوجه منظورم نمیشن، اما چون کاملا جدی ام و ذره ای هم شوخی تو قیافه و صدام نیست، ازم میخوان که سوالمو تکرار کنم!
میگم: «اگر مانتوی گشاد و دامن بلند تا پشت پا بپوشیم تو خیابون اشکالی داره؟»
یکیشون در حالتی که ژست پروفسور بالتازار به خودش گرفته و احساس میکنه که استادِ دانشگاه سوربونه میگه: «نه خانوم، اگه جوراب کلفت بپوشید مشکلی نداره، خیالتون راحت باشه.»
تشکر میکنم و به سرعت دور میشم که از خنده منفجر نشم! خوشحال هم میشم چون خیلی وقته که قصد خریدنشو داشتم ولی می ترسیدم!!
۰۵ ۵م, ۱۳۸۷

مردم بندر انزلی به ساختمان پرشکان، میگن «مطب»!
۰۵ ۳م, ۱۳۸۷

بین موش ها هم اختلاف طبقاتی وجود داره با این تفاوت که موش های خیابون انقلاب چاق و چللن و موش های جوبای سعادت آباد، لاغر مردنی!