دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای دسته نوشته های دیگران
۰۷ ۴م, ۱۳۸۸
یک حرف هایی می ماند بیخ گلوی آدم . می ماند و فریاد هم نمی شود . می ماند و بغض هم نمی شود . بغض یواشکی حتی . بغض ِ آخر شب ِ توی رختخواب که اشک شود آرام … می ماند بیخ گلوی آدم . هیچ چیزی نمی شود اصلا .
می ماند و یک خنده هایی را ، یک لذت هایی را کمرنگ می کند . می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این .
۰۱ ۱۸م, ۱۳۸۸
وقتی خواسته ای هست یعنی راهی برای رسیدن به اون هم وجود داره…
*ترجمه ای آزاد از یک ضرب المثل انگلیسی
۱۱ ۱۳م, ۱۳۸۷
When you forgive, you love
When you love, God shines on you.
From the Movie: “Into the Wild”
۱۱ ۱۰م, ۱۳۸۷
Happiness is only real, when shared.
From the Movie: “Into the Wild”
۱۱ ۹م, ۱۳۸۷
دلم بر دلم سوخت…
۱۰ ۲۶م, ۱۳۸۷
۱۰ ۸م, ۱۳۸۷
ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.
۰۴ ۱۹م, ۱۳۸۷
Media are not just passive channels of information. They supply the stuff of thought, but they also shape the process of thought.
Marshall McLuhan in the 1960s
۰۴ ۱۲م, ۱۳۸۷
خدا را با شکسته شدن اراده ها و تغییر تصمیم ها شناختم.
علی (ع)
۰۱ ۲۰م, ۱۳۸۷
ترسو مرد. اما به شجاعت آشکار هم چندان اعتقادی ندارم. شجاعت آشکار به گمان من غالبا به یک عصیان عقیم می انجامد.
از داستان «از خاک به خاکستر» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»
۰۱ ۱۴م, ۱۳۸۷
تنها مرزی که حقیقت دارد مرگ است. از ماورای آن خبر نداریم. اما کسی که مرد، مرده. از سرحد زندگی گذشته است؛ استحاله. شاید حشره ای چسبیده به سقفی – شاید گلی آویخته بر سر شاخه ای. مرزهای دیگر هم در زندگی هستند اما تاریخ مرزها را محو می کند یا به هم می ریزد. می شود به جای تاریخ گفت زمان یا زمانه. زمان می گذرد و می گذرد تا آدمی به صورت یک خشت کهنه از یک بنای مخروبه در می آید و این آخر خط است. بارها شده است که رویدادهایی ما را به مرزهایی رسانده است. آیا همتش را داریم که زندگی نویی پس از یک خط درست کشیده شده در پیش گیریم و آدم دیگری بشویم و تصور عمیقی از انسانیت برای خودمان بسازیم؟ شک دارم. بیشتر ما از تغییر هراسانیم.
از داستان «مرز و نقاب» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»
۰۱ ۱۰م, ۱۳۸۷
باور کنید به دوستی امتیاز بیشتری می دهم تا به عشق. گاه می شود عشق را زیر سوال برد، عشق غالبا کورکورانه است. عشق آسیب پذیر تر از دوستی است و با شیمی سر و کار دارد و احتمالا پس از وصال کم رنگ و بی رنگ می شود اما دوستی ما واحه ماناست و زمان آن را پر رنگ تر و پر رنگ تر می کند.
از داستان «دو نوع لبخند» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»
۰۱ ۸م, ۱۳۸۷
در ناریکی هر دو قیافه زنم را می دیدم؛ نیمی روباه که به درد یقه پالتوش می خورد و نیمی فرشته که دو بال کم داشت. نیمه فرشته آسایش می گفت: «در یاخته های من تحمل سرشته شده است. این یاخته ها از حرمسرا شکل گرفته – با هوو تکامل یافته و به صورت معشوقه به من تحمیل شده است. گذشت می کنم و می کنم… »نیمه روباهی اش می گفت:«اما فرو نمی روم. تو اگر می خواهی برو شهرها را فتح کن، اما من آدمها را فتح می کنم و از جمله تو را، اسمش را بگذار مکر زنانه. خودم اسمش را می گذارم هوشیاری زنانه.»
از داستان «مرز و نقاب» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»
۱۲ ۲۹م, ۱۳۸۶
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بماند هیچش اما هوس قمار دیگر
۱۲ ۱۷م, ۱۳۸۶
تنها مرزی که حقیقت دارد، مرگ است.
«سیمین دانشور»، داستان «مز و نقاب»، مجموعه «انتخاب»
۱۱ ۲۹م, ۱۳۸۶
۱۱ ۶م, ۱۳۸۶
وقتی تو خوشی و شادی هستی ، عهد و پیمان نبند . وقتی ناراحتی ، جواب نده . وقتی عصبانی هستی ، تصمیم نگیر.
۱۱ ۵م, ۱۳۸۶
آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خود به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابدالدهر بماند
۱۰ ۲۵م, ۱۳۸۶
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟
۱۰ ۱۱م, ۱۳۸۶
بیچاره آن کس که گرفتار عقل شد …/… خوشبخت آنکه کره خر آمد، الاغ رفت
نمیدونم از کیه ولی خیلی راست میگه هرچند عقل یه موهبت الهیه که…
۰۹ ۱۹م, ۱۳۸۶
می نویسم زندگی رو، می نویسی که مدارا….
می نویسم یه کویره، می فرستی شعرِ دریا….
۰۷ ۵م, ۱۳۸۶

کلمات، سرچشمه سوء تفاهم هاست.
شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهری
۰۷ ۴م, ۱۳۸۶
در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله کوبی میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیرکبیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند.
۰۶ ۲۹م, ۱۳۸۶
این متن عینا از صفحه برش های کوتاه روزنامه اعتماد مورخ ۳ شهریور ۱۳۸۶ کپی شده است
در سرتاسر جهان قوانین عجیبی وجود دارند که احتمالاً در مقطع تصویب آنها قانونگذاران به تبعات تصویب آنها یا خنده دار بودن متن آنها دقت نکرده اند. برخی از این قوانین عجیب را در زیر بخوانید؛
۱- در شهر لندن حمل و نقل سگ ها، سمورها و راکون های مبتلا به بیماری هاری با تاکسی یا سایر وسایل نقلیه عمومی ممنوع است.
۲- طبق قوانین انگلستان مردن در ساختمان کنگره این کشور ممنوع است.
۳- در انگلستان اگر تمبری منقش به عکس ملکه برعکس روی پاکتی بخورد اداره پست نباید آن را به مقصد برساند
ادامه مطلب »
۰۶ ۸م, ۱۳۸۶
کفر چو منی گزاف و آسان نبود … /… محکمتر از ایمان من، ایمان نبود
در دهر چو من یکی و آن هم کافر؟! …/… پس در همه دهر، یک مسلمان نبود
ابن سینا
۰۵ ۱۵م, ۱۳۸۶
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ …/… ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
اگه با دقت بخونیدش میبینید که سرشار از امید به یک زندگی بی دغدغه است و اصلا هم حس ناامیدی القا نمی کنه، متاسفانه اسم شاعرش رو نمیدونم!
۰۵ ۱۴م, ۱۳۸۶
یه مرده بود یه گربه داشت، گربشو خیلی دوست می داشت
یه روز گربه هه رفت سر حوض تموم ماهیاشو خورد
مرده اومد گربه رو کشت
روی سنگ قبرش نوشت:
یه مرده بود یه گربه داشت، گربشو خیلی دوست می داشت
یه روز گربه هه رفت سر حوض تموم ماهیاشو خورد
مرده اومد گربه رو کشت
روی سنگ قبرش نوشت:
یه مرده بود یه گربه داشت، گربشو خیلی دوست می داشت
یه روز گربه هه رفت سر حوض تموم ماهیاشو خورد
مرده اومد گربه رو کشت
روی سنگ قبرش نوشت:
یه مرده بود یه گربه داشت…
صادق هدایت
پوچ و تلخه، نیست؟
۰۵ ۹م, ۱۳۸۶

“.. وقتی که در زن سودا زنجیر می گسلد دیگر سخن از راستی در میان نیست؛ و از عقل باز کمتر.
سودا در آنت زهری شده بود.
….
بدا به حال دلهایی که بیش از اندازه محفوظ بوده اند! هنگامی که سودا راه به دل باز می کند، آن که عفیف تر است بی دفاع تر است…”
جان شیفته - اثر رومن رولان – ترجمه م.ا.به آذین
یادتونه که گفتم جملات این کتاب تامل برانگیزه ولی نه لزوما مورد تایید!
۰۵ ۸م, ۱۳۸۶
(()php while (have_posts ?>
“.. بدان می ارزید که بر سرش بجنگند…”
آیا کسی ارزش جنگیدن دارد؟
۰۵ ۶م, ۱۳۸۶

“تبسم خدایی یک کودک را داشت”
آکای یا – نوشته راجه رائو (هند) - برگردان به فارسی – سیمین دانشور

