Blog Archives

قطعه ای ادبی از گاندی

بعضی از جمله هاشو می دونیم

بعضی از حمله هاشو حس کردیم

بعضی از جمله هاشو قبلا شنیدیم

بعضی از جمله هاش تکراری هستن

بعضی از جمله هاش از شدت تکرار، کلیشه شدن

ولی وقتی خوندمش به دلم نشست

خواستم لحظه ی خوب خوندن این متن رو با تمام خواننده های «دستنوشته های کودک فهیم» سهیم بشم 

قطعه ای ادبی از گاندی

 من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان ‌صفت باشم/

من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم/

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم/

چرا که من یک انسانم و این‌ها صفات انسانى است.

 و تو هم به یاد داشته باش:

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى

 من را خودم از خودم ساخته‌ام/

تو را دیگرى باید برایت بسازد. و تو هم به یاد داشته باش/

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان/

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى/ و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه/

ولی نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى!/

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم/

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم.چرا که ما هر دو انسانیم و این جهان مملو از انسان‌هاست/

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد/

و تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم./

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است/

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند/ حسودان از من متنفرند ولی باز می‌ستایند!/ دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم! /چرا که من اگر قابل ستایش نباشم/ نه دوستى خواهم داشت/ نه حسودى، نه دشمنى و نه حتی رقیبى. من قابل ستایشم، و تو هم .یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد/ به خاطر بیاورى آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى/ همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت/ اما همگى جایزالخطا.نامت را انسانى باهوش بگذار!/ اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختی!/ و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است…

آن که…

 

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
……
تنه‌ای بر در این خانهٔ تنها زد و رفت
هوشنگ ابتهاج (الف سایه)
با تشکر از احمد سورانی برای انتشار متن در گودر
 

مراقب قلب ها باشیم

 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
 
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
 
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
 
و همچنان تنها می مانیم
 
هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند
 
ژان پل سارتر
 
با تشکر از احمد سورانی برای انتشار این متن در فیس بوک

به دل نشسته ها!

یک حرف هایی می ماند بیخ گلوی آدم . می ماند و فریاد هم نمی شود . می ماند و بغض هم نمی شود . بغض یواشکی حتی . بغض ِ آخر شب ِ توی رختخواب که اشک شود آرام … می ماند بیخ گلوی آدم . هیچ چیزی نمی شود اصلا .
می ماند و یک خنده هایی را ، یک لذت هایی را کمرنگ می کند . می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این .

از وبلاگ زن روز های ابری

دست از طلب ندارم…

وقتی خواسته ای هست یعنی راهی برای رسیدن به اون هم وجود داره…

*ترجمه ای آزاد از یک ضرب المثل انگلیسی

When You Love..

When you forgive, you love
When you love, God shines on you.
From the Movie: “Into the Wild”

Happiness

Happiness is only real, when shared.

From the Movie: “Into the Wild”

دلم…

دلم بر دلم سوخت…

عشق، حسادت، دیوانگی، جنون!

 

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

Read more »

خداوند

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.

Media, NOT Passive Channels of Information!

Media are not just passive channels of information. They supply the stuff of thought, but they also shape the process of thought.

Marshall McLuhan in the 1960s

خداوند

خدا را با شکسته شدن اراده ها و تغییر تصمیم ها شناختم.

علی (ع)

ترسو مرد!

ترسو مرد. اما به شجاعت آشکار هم چندان اعتقادی ندارم. شجاعت آشکار به گمان من غالبا به یک عصیان عقیم می انجامد.

از داستان «از خاک به خاکستر» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»

 

مرز، زمانه، تاریخ یا تغییر؟

تنها مرزی که حقیقت دارد مرگ است. از ماورای آن خبر نداریم. اما کسی که مرد، مرده. از سرحد زندگی گذشته است؛ استحاله. شاید حشره ای چسبیده به سقفی – شاید گلی آویخته بر سر شاخه ای. مرزهای دیگر هم در زندگی هستند اما تاریخ مرزها را محو می کند یا به هم می ریزد. می شود به جای تاریخ گفت زمان یا زمانه. زمان می گذرد و می گذرد تا آدمی به صورت یک خشت کهنه از یک بنای مخروبه در می آید و این آخر خط است. بارها شده است که رویدادهایی ما را به مرزهایی رسانده است. آیا همتش را داریم که زندگی نویی پس از یک خط درست کشیده شده در پیش گیریم و آدم دیگری بشویم و تصور عمیقی از انسانیت برای خودمان بسازیم؟ شک دارم. بیشتر ما از تغییر هراسانیم.

از داستان «مرز و نقاب» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»

 

 

عشق و دوستی؟!

باور کنید به دوستی امتیاز بیشتری می دهم تا به عشق. گاه می شود عشق را زیر سوال برد، عشق غالبا کورکورانه است. عشق آسیب پذیر تر از دوستی است و با شیمی سر و کار دارد و احتمالا پس از وصال کم رنگ و بی رنگ می شود اما دوستی ما واحه ماناست و زمان آن را پر رنگ تر و پر رنگ تر می کند.

 از داستان «دو نوع لبخند» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»

زن

در ناریکی هر دو قیافه زنم را می دیدم؛ نیمی روباه که به درد یقه پالتوش می خورد و نیمی فرشته که دو بال کم داشت. نیمه فرشته آسایش می گفت: «در یاخته های من تحمل سرشته شده است. این یاخته ها از حرمسرا شکل گرفته – با هوو تکامل یافته و به صورت معشوقه به من تحمیل شده است. گذشت می کنم و می کنم… »نیمه روباهی اش می گفت:«اما فرو نمی روم. تو اگر می خواهی برو شهرها را فتح کن، اما من آدمها را فتح می کنم و از جمله تو را، اسمش را بگذار مکر زنانه. خودم اسمش را می گذارم هوشیاری زنانه.»
از داستان «مرز و نقاب» از مجموعه «انتخاب» اثر بانو «سیمین دانشور»

قمار زندگی…

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش / بماند هیچش اما هوس قمار دیگر

مرز حقیقی

تنها مرزی که حقیقت دارد، مرگ است.
«سیمین دانشور»، داستان «مز و نقاب»، مجموعه «انتخاب»

سپندارمذگان؟!

سه پند!

وقتی تو خوشی و شادی هستی ، عهد و پیمان نبند . وقتی ناراحتی ، جواب نده . وقتی عصبانی هستی ، تصمیم نگیر.

دانستن یا ندانستن؛ مساله در این است!

آن کس که بداند و بداند که بداند / اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند / آگاه نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگان خرک خود به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند /  در جهل مرکب ابدالدهر بماند

 

مجنون…

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟

گرفتاری عقل

بیچاره آن کس که گرفتار عقل شد …/… خوشبخت آنکه کره خر آمد، الاغ رفت

نمیدونم از کیه ولی خیلی راست میگه هرچند عقل یه موهبت الهیه که…

می نویسم…

می نویسم زندگی رو، می نویسی که مدارا….
می نویسم یه کویره، می فرستی شعرِ دریا….

ارزش سکوت

 

کلمات، سرچشمه سوء تفاهم هاست.

شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهری

روزی که امیر کبیر گریست…

در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامه ی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبله کوبی میکردند. اما چند روز پس از آغاز آبله کوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. به ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیرکبیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویس ها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیرکبیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیرکبیر اطلاع دادند که در همه ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیده اند.

Read more »

هفده فرمان باورنکردنی

این متن عینا از صفحه برش های کوتاه روزنامه اعتماد مورخ ۳ شهریور ۱۳۸۶ کپی شده است
 
در سرتاسر جهان قوانین عجیبی وجود دارند که احتمالاً در مقطع تصویب آنها قانونگذاران به تبعات تصویب آنها یا خنده دار بودن متن آنها دقت نکرده اند. برخی از این قوانین عجیب را در زیر بخوانید؛

۱- در شهر لندن حمل و نقل سگ ها، سمورها و راکون های مبتلا به بیماری هاری با تاکسی یا سایر وسایل نقلیه عمومی ممنوع است.

۲- طبق قوانین انگلستان مردن در ساختمان کنگره این کشور ممنوع است.

۳- در انگلستان اگر تمبری منقش به عکس ملکه برعکس روی پاکتی بخورد اداره پست نباید آن را به مقصد برساند
Read more »

کفر؟؟!!

کفر چو منی گزاف و آسان نبود … /… محکمتر از ایمان من، ایمان نبود

در دهر چو من یکی و آن هم کافر؟! …/… پس در همه دهر، یک مسلمان نبود

ابن سینا

هیچ!

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ …/… ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ

اگه با دقت بخونیدش میبینید که سرشار از امید به یک زندگی بی دغدغه است و اصلا هم حس ناامیدی القا نمی کنه، متاسفانه اسم شاعرش رو نمیدونم!

یه مرده بود..

یه مرده بود یه گربه داشت، گربشو خیلی دوست می داشت

یه روز گربه هه رفت سر حوض تموم ماهیاشو خورد

مرده اومد گربه رو کشت

روی سنگ قبرش نوشت:

یه مرده بود یه گربه داشت، گربشو خیلی دوست می داشت

یه روز گربه هه رفت سر حوض تموم ماهیاشو خورد

مرده اومد گربه رو کشت

روی سنگ قبرش نوشت:

یه مرده بود یه گربه داشت، گربشو خیلی دوست می داشت

یه روز گربه هه رفت سر حوض تموم ماهیاشو خورد

مرده اومد گربه رو کشت

روی سنگ قبرش نوشت:

یه مرده بود یه گربه داشت…

صادق هدایت

پوچ و تلخه، نیست؟