Blog Archives

ادیسه فضایی

خوب، من تقریبا فیلم زیاد می بینم، به جز فیلم اکشن و بزن بزن که دوست ندارم، خیلی محدود به ژانر خاصی نیستم هم فیلم های پر رنگ و لعاب و ماجرا دار هالیوودی رو دوست دارم و هم فیلم های کشدار و بدون ماجرای اروپایی را؛ کلا بیننده ی متوسطی محسوب می شوم، نه خیلی با دید هنری و نه خیلی عامیانه!
زمان نوجوانی، کتاب های علمی-تخیلی جزء محبوب ترین های من بودند؛ هرچه از ژول ورن به دستم رسید، خواندم و البته چندتایی هم از آیزاک آیموسف و آرتور سی کلارک
خوب حالا این دوتا چه ربطی به هم داشت؟ یه ربطی داره حتما! فیلم «ادیسه فضایی»  از «استنلی کوبریک»  که از رمان آرتور سی کلارک اقتباس شده، همه ی اینا رو به هم ربط میده.
راستش رو بگم، حوصله م رو سر برد و بعضی قسمت هاش حتی رو اعصابم هم بود! کلا هم اگر تقلب از ویکیپدیا نبود، خیلی ربط ماجراها به هم رو نمی فهمیدم! حالا اگر دلتون میخواد بگویید که بی فرهنگ و بد سلیقه هستم! یه جورایی ثقیل بود یا گنگ نمی دونم شاید هم با دقت نگاه نکردم!
اما، اما، جلوه های ویژه اش بی نظیر بود یعنی آواتار و هرفیلمی که به جلوه های ویژه اش می نازه بره ته صف با یه فاصله ی زیاد! تو سال ۱۹۶۸، ویدئو کنفرانس و تبلت، سیستم احراز هویت بیومتریک از روی صدا و پیش بینی کرده و همچنین سیستم هایی که با فرمان صوتی کار می کنن و تصاویری که از فضا و فضا پیما ساخته، محشره و آدم رو مسحور می کنه

روزی که فهرست فیلم های ندیده سبک تر شد، سر فرصت و باحوصله دوباره فیلم رو تماشا می کنم؛ این شد ۶ بار نه ببخشید ۴ بار! ;-)

کهن دیارا…


سرنوشت: خواندن این سطور ممکن است لطف تماشای فیلم را برای کسانی که قصد دیدنش را دارند، از بین ببرد. مختارید که نخوانید، بخوانید یا بعدا بخوانید.
پر از نقش و رنگ است
پر از شادی و غم
پر از عشق و کینه
پر از نجواها و خنده های خواهرانه
پر از گرمی خانواده
پر از تلخی تنهایی
پر از رسم و رسومات کهن ترین دیار این مرز و بوم؛ آنهایی که حتی اصیل ترین ها نیز، چندی را به خاطر ندارند
دیدنش شاید برای همشهریانم و من از ابتدا چندان خوشایند نباشد مخصوصا که در ابتدا تصور کنی که خانواده ی شهری کنونی یزد به تصویر کشیده شده اند و اینکه مدام در فکر این باشی که گویش صحیح عبارتی که گفت، چه بود اما
دلنشین است و رنگین
گرم و صمیمی

لانه خرگوش

در ستایش سوگواری
هریک به شیوه ای
زن، نشانه ها را جمع می کند که کودکش همواره، همه جاست
و مرد زندگی عادی را ادامه می دهد و هر روز به تصویر متحرکش پناه می برد
آنها می بخشند کودک دیگری را که مسبب سوگواریشان است
مادر اما آرامش را در دیدن پسرک می بیند و صحبت با او
پدر اما جلوی چشمش نمی خواهدش
غمشان از بین نمی رود، شاد هم نمی شوند مثل گذشته
اما می آموزند که با این غم زندگی کنند نه فرار

یادداشتی بر فیلم « لانه خرگوش»

توصیه های کودک فهیم برای آخر هفته با هنر هفتم

اینجا بدون من

برای دیدنش شک نکنید

ورود آقایان ممنوع

خنده به مقدار زیاد برای فیلمی که اصلا هیچ ربطی به «چهارچنگولی» و امثالهم ندارد!

سوت پایان

اگر تنها رفتید طوری برنامه ریزی کنید که بعدش بتوانید، قدم بزنید!

آقا یوسف

حیف است نبینید.

شبانه روز

هنوز ندیدم!

سوت پایان

سرنوشت: آنچه در ادامه می آید صرفا برداشت شخصی از فیلم «سوت پایان» است.

سوت پایان

 برای دو زندگی

زندگی مادری که جرمش مادر بودن است

 و زندگی زوجی که انگار یک روحند

حدس تلخی که از نیمه ی دوم فیلم با من بود و هنوز هم هست؛

 مادر به دار آویخته می شود تا جگرگوشه اش در امان باشد

 در امان از دست یک هیولا که بسیارند هنوز و دخترک در امان نیست از بقیه

 مرد، منطقی ست، راست می گوید

 او وظیفه اش ساختن سقفی است برای زندگی

 وظیفه اش از بین بردن زشتی ها نیست

 وظیفه ی او در نهایت، نشان دادن زشتی هاست

اما زن، هم جنس دخترک است می تواند خود را به جای دخترک و به جای مادر بگذارد

 همان لحظه ی اول، همان یک میلیونیوم ثانیه ی اول که تصور کند چه بر سر دخترک آمده، کافی ست

کافی ست تا به آب و آتش بزند و کافی ست تا دلزده شود از مرد که تنها نظاره گر است

 هزاران هزارند مانند دخترک و مادرش

 اما این دو نفر، دو نفری هستند که او می تواند یاریشان کند

زن و مرد با هم غریبه می شوند تلخ و سرد

بهانه گیر می شوند سر هیچ و پوج

و در نهایت هرکسی به راه خود می رود

حدس تلخی که رهایم نمی کند

اینجا بدون من

سرنوشت: خواندن این یادداشت به دوستانی که فیلم «اینجا بدون من» را ندیده اند و قصد دیدنش را دارند، توصیه نمی شود. همه ی لطف دیدن فیلم را از بین می برد.

کلافه از یک روز سخت و خسته کننده، ناراحت و شرمنده از معطل کردن دوستان عزیزی که منتظرم  بودند به تماشای فیلم نشستم
پرده ی سینما هرچند هم بزرگ باشد شما اسیر یک راهرو، یک کاناپه و اتاقی تا سقف پر از پیازید
پسرک قصه، روایت داستان را آغاز می کند، آن هم از میانه ی راه
خسته است و درمانده و خشمگین از این درماندگی؛ دور از چشم مادر سیگار می کشد و دور از ذهنش، نقشه ی فرار
می بینم که پسرک در نقشش عالیست، می بینم که رنج می کشد، می بینم که همه چیز را می بیند و می فهمد
اما هم جنس بودن با مادرک و دخترک، برایم دلنشین ترشان می کند؛ حس می کنمشان؛ می دانم که در ذهنشان چه می گذرد و می دانم دلیل هر رفتارشان را
تمام تلاش مادرک این است که همه چیز را عادی جلوه دهد که فرزندانش، باور کنند که همه چیز خوب و عادیست که غصه و حسرت نخورند و همه ی غصه ها و دردها بماند برای او
خانه ی محقرش، تمیز و آرام است، میزش رومیزی دارد و طاقچه اش قاب عکس و آشپزخانه اش پر از رنگ
فکر می کنید که مادرک نمی داند که دخترش می لنگد
فکر می کنید که مادرک نمی داند که رفتار دخترش همانند دختران دیگر نیست
مادرک نگران است که پس از مرگش چه بر سر دخترک دردانه اش می آید
فکر می کنید که مادرک نمی داند که ذهن پسرکش بی قرار و  اسیر  است
همه را می داند، اما می خواهد که تنها خودش بداند که تنها خودش این بار را به دوش بکشد که فرزندانش آرام باشند و امیدوار مثل هر مادر دیگری
و چند دقیقه آرامش، در انتهای فیلم که چند ثانیه ی نهایی خیال انگیزش می کند؛ انگار پایان خوش قصه در ذهن آدم ها بود….

نقش مادرک، دخترک و پسرک، هر سه سخت است و بازیگر هر سه خیلی بیشتر از عالی از پس نقش ها برآمده اند؛ نتیجه ی همکاری یک کارگردان کاردان و بازیگران حرفه ای همین می شود

آقا یوسف

خیلی وقته که دیگه نمیشه گفت فیلمه، ولش کن
فیلم ها تازه گوشه ای از واقعیت هستن و این خیلی دردناکه
هر کدوم از قصه های فیلم رو که میخوام فراموش کنم، قصه ی بعدی میاد تو ذهنم
دنیای بچه ها و مادر و پدرشون انقدر از هم جدا بود که نه دنیای هم رو می دیدن نه صدای هم رو می شنیدن
و این خطرناکه
خیلی خطرناک…

رقص در غبار

می خواستم برم بیرون، یه لیست داشتم برای خرید و می خواستم که غروب جمعه خونه نباشم
یه کمی کانال ها رو جابجا کردم که با خیال راحت خاموشش کنم و برم که رسیدم بهMBC Persia  طبق روال جمعه ها داشت یه فیلم ایرانی نشون می داد، اسم عوامل و تیکه هایی از فیلم باهم میکس شده بود، متوجه نشدم که فیلم داره شروع میشه یا تموم فقط اسم «اصغر فرهادی» به عنوان طراح لباس نظرمو جلب کرد و در نهایت دیدم که کارگردانهم اصغر فرهادیه و اتفاقا تیتراژ ابتدای فیلمه
قهرمان فیلم یه پسر نوجوان نه چندان خوش سیما با لهجه ی آذری که با عرض معذرت از تمام هموطنان آذری،یه هیچ وجه مورد علاقه ام نیست
به جز باران کوثری و فرامرز قریبیان که استثنا بازیش خیلی عالی بود، بقیه نابازیگر بودن
فضا ها، لباس ها، آدم ها و شخصیت ها هیچ کدام تک، تک جذابیتی نداشتند
هنوز هم نفهمیدم که فیلم چه جوری تونست من رو تا آخرش میخکوب کنه که خرید و غروب دلگیر جمعه رو به کلی فرموش کنم
فیلم که تموم شد، سری به دانای کُل زدم و دیدم که «رقص در غبار» اولین فیلم بلندیه که اصغر فرهادی ساخته، قبل از «شهرزیبا» و «چهارشنبه سوری»
خوب، کارگردانی در ذات عده ایست، کسانی که هرگز نیاز ندارند حتی اولین فیلمشان را نیز نابود کنند.

یک دست انتقامی!

خیالتان راحت باشد یک کمدی آبگوشتی نیست، فیلمنامه اش را «پیمان قاسمخانی» نوشته!

«پگاه آهنگرانی» کاملا یک دختر شیطان پر دل و جرات دبیرستانی و به قول پدرش گرگ!

«مانی حقیقی» هم یک آقای دکتر میان سال جذاب و Lady Killer

«رضا عطاران» یک آدم گیج و هپلی!

بقیه ی نقش ها هم خوب هستند

و همه دست به دست هم می دهند تا تقریبا دو ساعتی بخندید و خاطر همایونیتان منبسط شود

راستی؟

مرهم

دخترک، عزمش جزم رفتن بود

کمربند چرمی که ضخیم و دردناک هم بود، مانعی نبود؛ فقط کمی دردناک ترش کرد

پیرزن می دانست که می رود

«محبت که نکنی، عقده ای می شوند، کور می شوند و کارهایی که برایشان را می کنی، نمی بینند»؛ جان کلام

اما او در پی مقصر نبود، همین یک بار، همین یک جمله؛ او به فکر چاره بود

«دکمه ی سبز را که بزنی، با من صحبت می کنی»

مادربزرگ انقدر خواستنی است که به جای دخترک، با او همدل می شوی

فیلم پسرکی هم دارد، پسرک هم تدبیر می کند در آخر شدن خمار اما بزن بهادر نیست، عاشق دخترک هم نیست اصلا قهرمان نیست

شاید اگر دخترک در شرایطی مساوی با او سر راهش می آمد، رفتارش  جور دیگری بود

اما اهل سوء استفاده از آدمی که روزگاری سیلی محکمی به او زده هم نیست؛ اینجاست که حرف های پسرک نصیحت و شعار نمی شود

راهکاری است حاصل شناخت و پذیرش شرایط حال و دخترک حق انتخاب دارد؛ یک تصمیم سخت و یک راه سخت…

دو ماه زندگی سخت به دخترک فهماند که حق دارد که زندگی متفاوتی از خواهرانش بخواهد اما راهش فراموشی و نیستی نیست

راهش سخت اما شدنیست…

آتش بس!

خوشم می یومد که به جای دلبری، پا به پای مردا کار می کنه ولی دلم می خواد زنم بوی قورمه سبزی بده!

همون قدری که از یکی از دیالوگ های فیلم «آتش بس» ِ تهمینه میلانی یادمه!

سخنرانی پادشاه

سخرانی پادشاه انگلستان به مناسبت آغاز جنگ جهانی دوم، برای ۹ دقیقه تنظیم شده است، اما ممکن است خیلی بیشتر اینها طول بکشد. تمام مدتی که سخرانی ایراد می شود، استرس داری؛ پا به پای ملکه ی انگلستان که چشمانش را بسته و دست دختر کوچکش، ملکه ی آینده ی انگلستان را می فشارد.

یک فیلم دیگر باید چگونه باشد که بگوییم عالیست

تماشایش، تجربه ای لذت بخش بود آن هم بعد از مدت ها سریال بینی!

کم پیش می یاد که تمام حواسم به فیلم باشد، اما این بار حیف بود که حتی یک جمله از دیالوگ های فیلم را از دست دهی

شاهی با لکنت زبان و ملکه ای که مانند وروره ی جادو حرف می زند

و یک مربی با حوصله که بیشتر از آن، یک دوست واقعیست ؛ کسی که هر پادشاهی به آن نیاز دارد

صحنه های به یاد ماندنی کم نیستند اما درد دل شاهزاده ی سوگوار از مرگ پدر و گشودن عقده های کودکی که حتی اگر پرنس هم باشی ممکن است به لکنت بیندازدت و دفاع از مقام سلطنت آن گاه که غریبه به روی صندلی شاهانه می نشیند، به دلم نشستند

و یک حس بی ربط؛ رسم و رسومات و مظاهر اشرافی مانند لهجه ی بریتانیایی، طعمی خوش اما گس دارد!

…The Line

JACOB:  You’re about to cross a line

BELLA:   Only if you draw one.

قوی سیاه

بقیه ی فیلم های نامزدهای نقش اول زن را ندیدم اما بازی در نقش یک دختر خجالتی و شکننده که آنقدر هنوز دختر کوچولوی شیرین مادرش است که آنچه می خواهد باشد و آنچه می ترسد باشد، همزادی می شود برایش در توهم! و کم کردن وزن و باله یاد گرفتن هر چند بدل هم داشته باشد از چشم داوران اسکار پنهان نمی ماند، اسکار حق ناتالی پورتمن بود اما انگار تمام فیلم برای به رخ کشیدن بازی ِ این بازیگر بود، نه یک فیلم داستان دار امریکایی و نه یک فیلم کشدار و شبه مستند اروپایی

فیلم می توانست از ستاره ساختن و ستاره ی پیشین را به دور انداختن بگوید

از اینکه چطور صاحبان کمپانی رقص، دخترکی معصوم را به قوی سیاه تبدیل می کنند

از اینکه فشار و استرس ستاره شدن، انسان های شکننده را به مرز جنون می رساند

از ستاره ای در حال افول که از چهره ی خودش هم بیزار می شود

از اینکه مراقبت ها و مهربانی های بیجا، چه بر سر دختری جوان می آورد و..

فیلم اشاره ی کوچکی به همه ی اینها می کند اما انگار منظورش هیچ یک نیست

نه اینکه این اشاره ها کافی نباشد، انگار که اینها ناخواسته در داستان آمده اند مثل سیاه لشکری که تنها از خیابان رد می شود!

و هنوز هم نفهمیدم که  آن همه تلخی و سردی فیلم چه می خواست بگوید….

نادر و سیمین؛ یک جدایی

مرد به زن گفت که دیگر حق ندارد هیچ کاری انجام دهد

و زن مکثی کرد، بغضش را فرو خورد و گفت که اگر کاری نمی کرد، مرد الان در زندان بود

و مرد گفت که نمی خواهد با سندی که زن آورده، آزاد باشد

و مرد ندانست که که چه سخت بود برای زن، استفاده از آخرین تیر ترکش

که حرفی بزند که گفتنش به اندازه ی جان دادن سخت است برایش

و تنها می خواهد که یک جمله بشنود، جمله ای که تنها یک کلمه می سازدش؛ یک فعل امر؛ «بمان»

جمله ای که زن پس از ۱۴ سال زندگی مشترک، شنیدنش را حق خود می داند…

شاهنامه آخرش خوش نیست…

 

درست لحظه ای که تمام قصه های داستان به یک آخر خوش نزدیک می شوند، فاجعه ای به بار می آید؛ فاجعه ای که تلخی را تا ابد در کام همه ی کاراکتر ها خواهد نشاند
فاجعه را همان کسی می سازد که همه را به پایان خوش رساندهاما انگار همیشه داستان ها یک فاجعه یا یک قربانی می خواهند تا فیلم هندی نشده باشند…
فیلمی که قهرمانش در در لحظه ی گره گشایی از بین می برد خودش را،  فیلمی می شود که ساعت ها ذهنت را مشغول می کند که چرا، تا مدتی به یادت می ماند، احتمالا در موردش با کسی صحبت خواهی کرد یا چند خطی در موردش می نگاری، اما پایان خوب هرچند لبخند بر لبت می آورد اما در ذهنت ماندگار نمی شود…
همه ی این سطور به بهانه ی فیلم Remember Me که فکر می کردم یک عاشقانه ی آرام در ژانر MBC MAX است اما نبود، نگاشته شد!
فیلم، منگ و مات است و با ریتم نسبتا کند؛ شخصیت ها خیلی اجازه ی شناخته شدن به تماشاگر نمی دهند و تنها از دور میبینیشان و هاله ای از آنها را درک می کنی و همه اسیر نتوانستن هستند، ناتوانی در ابراز آنچه حس می کنند و ناتوان در شناساندن خویش، انگار تنها کارولینِ کوچک است که حرفش را می زند…
کودک فهیم هم ناتوان است از گفتن اینکه چرا ولی فیلم را دوست داشته است…

Right then

I remember one morning getting up at dawn, there was such a sense of possibility. You know, that feeling? And I remember thinking to myself: So, this is the beginning of happiness. This is where it starts. And of course there will always be more. It never occurred to me it wasn’t the beginning. It was happiness. It was the moment. Right then.

From the movie “The Hours

but she doesn’t know that yet

Henry: She deserves better than him.
Rudy Holt: Now you’re talking.
Henry: Better than me, too.
Rudy Holt: Yeah, but she doesn’t know that yet.

From the movie “Dedication

لطفا مزاحم نشوید…

فیلم خوبی بود

البته در این آشفته بازار سینما که باید به هر فیلم غیرفارسی گفت خوب!
روایت هایی از زنگی هایی عادی
که گاه می خندی به آنها
نه اینکه کمدی باشد، زندگی در عین تلخی  مضحک و خنده دار می شود از دید کسی که بیرون ماجراست..
قسمت هایی که دوست داشتم:
  • قانون دانی سرباز جلوی کلانتری
  • لهجه ی خراسانی آخوند ماجرا
  • صدای پر حسرت زنی که گفت، من یک بار شوهر پیر داشته ام
  • زنی که برای طلاق آمده و برای شوهرش لقمه ی کتلت می گیرد
  • صدای غرغره ی کودکی که مادرش ترکش کرده و پدرش معتاد است
  • ساکت کردن متقاضیان طلاق توسط شاگرد محضر
  • شاگرد محضر که به حاج آقا گفت که اگر می خواستی نصیحت کنی در همان مسجد می ماندی، محضر برای چه؟
  • زن جوانی که به شوهرش گفت یک جوری باید به تو فهماند که چه داری به سر زندگی خودت و من می آوری..
  • پیرمرد فراموشکاری که هنوز از آقاجانش حساب می برد
  • و پیرزنی که تمام حرکاتش نمکین است خصوصا بچه داریش
موید باشید!

three people that WE can help

Justin Quayle: [Tessa tells Justin to slow down, wanting to drive a woman, her baby, and her brother who are walking 40 kilometers back to his home] We can’t involve ourselves in their lives, Tessa.
Tessa Quayle: Why.
Justin Quayle: Be reasonable. There are millions of people, they all need help. It’s what the agencies are here for.
Tessa Quayle: Yeah, but these are three people that WE can help.

From the movie “Constant Gardner

I am…

Stefan: “Elena is… Elena’s warm. And she’s… she’s kind and she’s caring and she’s selfless… and it’s real. And… honestly, when I’m around her… I completely forget what I am.”
Lexi: “Oh my God! You’re in love with her.”
Stefan: “Yeah. Yeah, I am.”

You…

Henry: I’ve spent my whole life… wanting something… and doing my very best not to find it. Never even going near the places it might be… And suddenly, I’ve got the goddamn thing practically chained around my neck.
Lucy: What are you talking about?
Henry: You. You. You’re the, you’re the… You’re, you’re- you’re the goddamn thing. Ahhh, uh. I mean… You’re, you’re. I can’t describe you…

From the movie “Dedication

برای آنها که «شهروند امروز» را از انتها می خواندند

به گمانم دو شماره از آن چاپ شده البته از دوره ی جدیدش
کتاب، فیلم، موسیقی، هنرهای تجسمی، تئاتر..
از اول تا آخرش درباره ی ادبیات و هنر و فرهنگ است…
خیالتان راحت، دو ماهنامه است، فرصت دارید تا از برش کنید.
دو ماهنامه ی «نافه»؛ کاری از همان تیم ادبی، فرهنگی «شهروند امروز» شایدم «روزنامه ی شرق»

خون آشام های دوست داشتنی

نمی دانم چقدر به ژانر وحشت در سینما و تلوزیون علاقه دارید.  شخصا فقط ترس موقعیت و صحنه های غافلگیر کننده را دوست دارم و فیلم هایی که خون و خونریزی و آدم کشی و آدم خواری و خون آشامی دارند را هرگز تماشا نمی کنم.

سابقا، یکی از ترسناک ترین موجودات فیلم های ترسناک، خون آشام ها بودند با قیافه هایی هراس انگیز و هولناک. اما نسل جدیدی از خون آشام ها ظهور کرده اند. دراکولا های جدید از نظر ظاهر، در رده ی جذاب ترین ها قرار می گیرند. تازه عاشق هم می شوند!

سریال نسبتا جدید (پخش قسمت اول در ۹ سپتامبر ۲۰۰۹) «خاطرات خون آشام» (Vampire Diaries)  نمونه ی بسیار جالبی از این دسته است. دو جوان رعنایی هم که در تصویر بالا می بینید، خون آشام های اصلی این سریال هستند!

Read more »

هفت دقیقه تا پاییز

یک خوش شانسی بزرگ است که در کنار « پوپک و مش ماشاا…»، « ازدواج در وقت اضافه»، « شیر و عسل» و … ، هنوز هم سینما تک نفس هایی می کشد و می توان یک بعد از ظهر پنج شنبه، یک فیلم خوب ایرانی دید.
فیلم خوب کم نیست، قیمتش هم ارزان است، از جلوی یکی دوتا مرکز خرید که رد شوی یا چند خیابان نسبتا شلوغ می توان جدیدترین فیلم های دنیا را با کیفیت عالی و زیر نویس فارسی به قیمت ۱۰۰۰ تومان که نرخ تورم هم هیچ تاثیری روی آن ندارد، پیدا کنی.
اما لذت دیدن یک فیلم بومی بر پرده جادویی سینما که حس می کنی با وجودت که چه می گذرد بر زن قصه و بر مرد قصه و چه گذشته بر زن دیگر قصه و چه خواهد گذشت بر مرد دیگر قصه آنگاه که بداند…
که «کار خراب را می شود درست کرد و نه خراب کاری را*»

Read more »

There is no spoon!

قاشقی وجود ندارد! به نظر من وجود دارد اما نه شاید نه به این شکل و کیفیت!
«ماتریکس»، تنها یک فیلم اکشن ِ بسیار جالب نیست. فلسفه ای عمیق در پشت آن نهفته است. فلسفه ای که سعی دارد به قادری مطلق اشاره کند که از نظر فیلم شاید خدای هیچ یک از ادیان نباشد. اما هم اوست که نرم افزار و سخت افزار ِ آدمی را به گونه ای آفریده تا چنین بینید و بشوند و حس کند و فکر کند که می کند. یعنی اینکه تا دربند ماده و قوانین این جهان هستی، ناگزیؤی که همان گونه ببینی و بشنوی و فکر کنی که طراحی ئ ساخته شده ای برای دین و شنیدن و اندیشیدن.
و انسان هایی هستند از بین همین انسان ها که می پرسند و می خواهند بدانند. سخت افزار و نرم افزار شان همانند همگان است اما خود را به گونه ای دیگر پرورش داده اند و به اختیار خود، راه ِ مشقت بار دانستن را برمی گزینند و هر کدام از این برگزیدگان، نوید ِ آمدن دیگری را می دهد. باز هم فیلم «ماتریکس» نمی گوید که این برگزیدگان، همان پیامبرانند که خداوند آنها را از میان مردمان عادی برمی گزیند.

Read more »

«شیرین» ِ «کیارستمی»

تماشای «شیرین» هم یک تجربه ی تازه است چه برسد به ساختنش؛
مدام با خود درگیری که اصل توجه ات را بر چهره ها بگذاری که همه جالبند برایت از لحاظ ستاره بودن یا اینکه به صدای قصه ای آشنا و غریب گوش دهی که دلنشین است از هر لحاظ.
دست آخر هر دو باهم در فکرت می نشیند که هرکدام را که رها کنی باز به خود می کشاندت که هر دو زیباست.
شاید نیت کنی که دوباره فیلم را ببینی و این بار چهره ها و در بار سوم تماشایش سراپاگوش شوی به حکایت ِ «شیرین»
برای من تجربه ای لذت بخش و تازه بود؛
هم عکس العمل ِ چهره ی زنانی که در حقیقت نه فیلمی دیده اند نه صدایی شنیده اند؛ تنها ۶ دقیقه به برگی سفید چشم دوختند و با خیال شیرین و به تصور خسرو و فرهاد، غمناک شدند، لبخند زدند، گریستند، غافلگیر شدند و ..
هم صدای قطرات آب در پس زمینه ی صدای ِ سخن ِ عشق ِ شیرین، عشق ِ فرهاد و عشق ِ خسرو…
هم هنر کارگردانی که که عکس العمل ها را به روی صدایی دلنشین تدوین کرده و «شیرین» را ساخته.

«شیرین» ِ «کیارستمی»

این زنان، همه شیرینند، همه شیرینند…
برق چشمانشان، به یاد شیرینی ها که کرده اند
اخم و چانه گرفتنشان به تیغی که فرق فرهاد را می شکافد
و اشک بر رفتن خسرو؛ عشق جاودانه ای که با خدعه و نیرنگ نمی ماند…
نفرین بر این همه زیبایی!
نفرین بر این همه زیبایی که دارنده ی آرزومندش، آرزوی آرزومندان ِ بسیاریست
گناه شیرین نیست که تلخ شده..
این روزگار است که تلخ شده.
شما خواهرانم، این قصه را بهتر از من می دانید؛
این هم بازی ِ مردانه ی دیگر…
هیچ کس تنهایی اش را، تنهایی شیرین را باور نکرد..
تنها یک دشته ی کوچک، این همه سال خستگی را به در می کند…
بازی ِ مردانه و پایانی زنانه…

توضیح نه چندان واضحات: این یادداشت، حاصل ترکیب جملات ِ متن ِ فیلم است و به هیج وجه گناه ِ قلم ِ کودک فهیم نیست که این یادداشت، تلخ شده!

یه پیشنهاد

«به رنگ ارغوان» را حتما ببینید.

کتاب قانون


به نظرم یک فیلم فارسی تمام عیار بود.
یک داستان عشقی که سعی می کند با شعار تقدیر، ضعف های فیلمنامه اش را بپوشاند.
شخصیت ها بسیار سطحی اند و در حد تیپ هایی آشنا باقی می مانند؛ مادرِ به شدت مذهبی و سنتی، خواهرهای گوش به فرمان مادر و برادر، حاج آقای رئیس اداره، عروس نومسلمان، عمه خانوم هم فراموش نشود که جز تکیه کلامی بی معنی دیالوگ دیگری ندارد.
نقش «پرویز پرستویی» هم آسان است؛ یک آدم عادی از جنگ برگشته به انضمام چند تیپ ِ شناخته شده (قصاب، بقال، راننده تاکسی و..) که هرکدام چند دقیقه ای بیشتر نیست.
هنرپیشه ی نسبتا لبنانی-فرانسوی هم چندان به رنگ و لعاب فیلم اضافه نمی کند!
و دیگر هیچ!
پی نوشت: وقتی بعد از ۵ روز آسودگی در کنار خانواده، مجبورباشی با اتوبوس برگردی تهران، توی اتوبوس، «سرگیجه»ی «آلفرد هیچکاک» هم پخش کنند، بهتر از این در موردش نمینویسی، «کتاب قانون»ِ «مازیار میری» که جای خود دارد!