دست نوشته‌های کودک فهیم

این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

بایگانی برای دسته فیلم

یه پیشنهاد
۱۲ ۲م, ۱۳۸۸

«به رنگ ارغوان» را حتما ببینید.


کتاب قانون
۱۱ ۲۸م, ۱۳۸۸


به نظرم یک فیلم فارسی تمام عیار بود.
یک داستان عشقی که سعی می کند با شعار تقدیر، ضعف های فیلمنامه اش را بپوشاند.
شخصیت ها بسیار سطحی اند و در حد تیپ هایی آشنا باقی می مانند؛ مادرِ به شدت مذهبی و سنتی، خواهرهای گوش به فرمان مادر و برادر، حاج آقای رئیس اداره، عروس نومسلمان، عمه خانوم هم فراموش نشود که جز تکیه کلامی بی معنی دیالوگ دیگری ندارد.
نقش «پرویز پرستویی» هم آسان است؛ یک آدم عادی از جنگ برگشته به انضمام چند تیپ ِ شناخته شده (قصاب، بقال، راننده تاکسی و..) که هرکدام چند دقیقه ای بیشتر نیست.
هنرپیشه ی نسبتا لبنانی-فرانسوی هم چندان به رنگ و لعاب فیلم اضافه نمی کند!
و دیگر هیچ!
پی نوشت: وقتی بعد از ۵ روز آسودگی در کنار خانواده، مجبورباشی با اتوبوس برگردی تهران، توی اتوبوس، «سرگیجه»ی «آلفرد هیچکاک» هم پخش کنند، بهتر از این در موردش نمینویسی، «کتاب قانون»ِ «مازیار میری» که جای خود دارد!


«تردید»ِ شکسپیر
۱۱ ۲۴م, ۱۳۸۸


وقتی کارگردان، فیلمش را با تئاتر اشتباه می گیرد
وقتی حتی «حامد کمیلی» هم بهتر از «بهرام رادان» بازی می کند
وقتی «ترانه علیدوستی»، ترانه ای گنگ و نامفهوم می شود
وقتی «شکسپیر» از ملغمه ای که از «هملت»ش اقتباس شده، در آرامگاه ابدی اش می لرزد
وقتی ۱۲۰ دقیه را سرگردان و مستاصل می بینی و هرازچندگاهی خمیازه می کشی
وقتی عصر جمعه تصمیم می گیری که فیلم «تردید» را تماشا کنی!


تهران مخوف
۱۰ ۳۰م, ۱۳۸۸

انگار مستندی در مورد تهران ببینی
شهری زشت  و کثیف و بی رحم
و آدم هایی درمانده که وامانده نیستند
تلاششان، موسقیشان، زندگی شان، جنگ و گریزشان و دیوانگی شان مصداق بارز این بیت است:
پری رو تاب مستوری ندارد/در ار بندی سر از روزن درآرد
و بازی درخشان «حامد بهداد» که نابازیگرها را به حاشیه نمی راند که البته هنر کارگردانی ست که می گوید مفتخر است که فیلمش را مجانی می بینند و تنها می خواهد که مراقب گربه های ایرانی باشید…


ملغمه ای از وهم و واقعیت
صداهایی که در سر و گوش می پیچد
تصاویری که وجود دارند یا ندارند
آدم هایی که هستند یا نیستند
آدم هایی که می روند یا نمی روند
اگر اصرار نداشته باشی که از سر و ته ماجرا باخبر شوی و تنها ببینی آنچه نشانت می دهند، «شبانه»، فیلم خوبیست…


همیشه!!!
۰۶ ۸م, ۱۳۸۸

تو همیشه همه چیزو می دونستی، فقط به روی خودت نمی آوردی…

«خاک آشنا»، «بهمن فرمان آرا»


«خاک آشنا» را دوست داشتم اما نه به اندازه ی «خانه ای روی آب»، «یه بوس کوچولو» یا حتی «بوی کافور، عطر یاس». حس خوبی داشتم از دیدنش و البته با چاشنی کمی سردرگمی که باعث و بانی اش یک قیچی بود و بس که البته چشم فیلم را درآورده بود، حسابی، اما:
آقای کارگردان!
نه بابکی که ساخته بودید و نه دوستانش، هیچ کدام نماد نسل ما نیستند….

ادامه مطلب »


جدال با جهل
۰۵ ۳۰م, ۱۳۸۸

به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «مسافران» را هرچند که «سگ کشی» چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم…. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «افرا»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه….

ادامه مطلب »


این مردم نازنین…
۰۵ ۳م, ۱۳۸۸

این مردم نازنین؛ قصه های رضاکیانیان با مردم
اولین صفحه ی یک کتاب که خوانده می شود، مقدمه ی آن است که تصویری کلی از کتاب و نویسنده در ذهن می سازد. اما انگار نویسندگان و ناشران علاقه یا وقت چندانی برای مقدمه نوشتن ندارند، کتاب ها با صفحه اول از متن اصلی شروع می شود. اما صفحه ایست قبل از شروع که بعضی از کتاب ها دارند که صفحه ی محبوب من است و خیلی وقت ها سطورش در ذهنم می ماند، چرا که پر احساس عشق و علاقه است و قدرشناسی؛ صفحه ی تقدیم.

ادامه مطلب »


به تلخی مرگ…
۰۴ ۲۰م, ۱۳۸۸

سرنوشت۱: «درباره الی» را ۱۶ خرداد دیدم، در اولین روز اکرانش و این متن را همان شب در ذهنم ساختم و قرار بود تا ۲۶ خرداد منتشرش کنم که نکردم، امروز از قفس رهایش کردم…
سرنوشت۲: خواندن این یادداشت به هیچ وجه من الوجوه به کسانی که قصد تماشای فیلم «درباره الی» را دارند، توصیه نمی شود چون تمام لطف و هیجان آن ازبین خواهد رفت. خود دانید!

ادامه مطلب »


راه انقلابی
۱۲ ۲۰م, ۱۳۸۷

سر نوشت۱: خواندن این یادداشت به کسانی که فیلم را ندیده اند و تصمیم دارند که ببینند به هیچ وجه توصیه نمی شود
سرنوشت۲: قسمتی از اطلاعات استفاده شده در این یادداشت از نقد پرویز جاهد بر این فیلم در وبلاگ «خشت و آیینه» گرفته شده است.
از دیدن فیلم «راه انقلابی» (Revolutionary Road) لذت بردم و اگر دست من بود، جایزه اسکار را به این فیلم می دادم. فیلم از زوجی جوان در اواسط دهه پنجاه در حومه شهری ایالت کنه تیکات آمریکا می گوید. زوجی که با علاقه ازدواج کرده اند، دو بچه ملوس دارند، خانه ای ویلایی و نسبتا بزرگ و در مجموع زندگی آرامی دارند. همسایه ها به آنها حسودی می کنند.
اما این زندگی روی دیگری هم دارد:

ادامه مطلب »


زمین، یک آشغال دانی بزرگ شده است، همه ساکنانش موقتا به فضا رفته اند تا زباله ها جمع شود و برگردند، سفری پنج ساله که هفتصد سال به طول انجامیده و همچنان ادامه دارد…
Wall.E، یک ربات آشغال جمع کن است؛ زباله ها را بسته بندی می کند، آن ها را روی هم میچیند تا به ارتفاع آسمان خراش می رسد. ربات کوچولوی کثیف و زنگ زده قصه ی ما، مقداری احساساتی ست، جعبه ابزاری دارد که وسایلی که دوست دارد و را در آن جمع می کند و با خود به خانه اش می برد؛ انگشتر برلیان را دور می اندازد و جعبه مخمل آبی اش را که به شکل جالبی باز و بسته می شود با خود می برد و..

ادامه مطلب »


Body of Lies!
۰۸ ۴م, ۱۳۸۷

کی باورش میشه که تزریق دو تا آمپول ضد هاری و یه چایی تو استکان کمر باریک باعث بشه یه مامور عالی رتبه CIA عاشق یه دختر عرب – ایرانی با موهایی شبیه آشیانه کلاغ بشه تا حدی که واسه نجات اون خودشو دو دستی به القاعده تسلیم کنه و بعدش که نجات پیدا کرد، کار، زندگی و امریکا رو رها کنه و تو خاورمیانه که به قول مافوقش، هیچ کس اون رو دوست نداره، بمونه؟؟
حضور گلشیفته تو فیلم در حد سُک سُک بود. دو ساعت فیلم دیدیم به خاطر چند لحظه عبور گلشیفته از جلوی دوربین!! ببینیم در فیلم های بعدی چه میکنه این گلی جونِ ما!


نُه زندگی
۰۷ ۲۲م, ۱۳۸۷

«رودریگو گارسیا» بر خلاف پدرش، «گابریل گارسیا مارکز»، کارهایش کاملا رئال است. اما فاصله پدر و پسر تنها به اندازه رئالیسم تا رئالیسم جادوی نیست؛ ابزار کارشان نیز به کلی متفاوت است، فرزند «مارکز» با دوربین می نویسد.

ادامه مطلب »


گیشا /geesha/ با گیشا /geisha/ فرق دارد. اولی نام محله ای در تهران است که به افتخار پدید آورنده اش به این نام خوانده می شود و دومی نوعی عروسک زنده ژاپنی و نماد جوامع مرد سالار شرق آسیاست.
کلمه ی «گیشا» را اولین بار در کتاب «جنس ضعیف» دیدم. این کتاب گزارشی از وضعیت زنان آسیای شرقی است که «اوریانا فالاچی» پس از سفر به این مناطق نگاشته است. کتاب بی نظیری است که در یادداشتی جداگانه به آن خواهم پرداخت.

ادامه مطلب »


مدتی بود که «شهروند امروز» نخوانده بودم؛ پروژه کذایی قبل ازعید و تعطیلات نوروزی، به کلی از یادم برده بود که یکشنبه صبح ها باید سراغش را بگیرم، تصویرِ شرقیِ غمگینِ ابراهیم حاتمی کیا پشت جلد شماره ۴۲، به یادم آورد که روزگاری خواننده این جریده بودم.
صفحاتی از این شماره به مرور کارنامه حاتمی کیا اختصاص دارد؛ بررسی حاتمی کیا و آثارش را شاید بتوان بررسی قسمت مهمی از سینمای بعد از انقلاب دانست که ادعا می کرد صادق است و آرمان گرا. دو پاراگراف از یکی از مقالات مربوط به «کارنامه حاتمی کیا» به قلم «نیما حسنی نسب» با عنوان «رودخانه بی بازگشت» برای این پست انتخاب کرده ام که به نظرم جان کلام است:
«..در روزگاری که دیگر نشانِ چندانی از پدیده مخملباف نیست، رسول ملاقلی پور زودتر از اینکه حال و روز کنونی حاتمی کیا را تجربه کند از دنیا رفت، کمال تبریزی راهِ فیلم سازیِ سفارشی را خوب یاد گرفته است و شب و روز در حال دکوپاژ نماهای مختلف و نامرتبط است و احمدرضا درویش بیشترِ هم و غمش را صرفِ رکوردشکنی در زمینه تولید و هزینه و به سامان رساندن پروژه های عظیمِ نه چندان موثر می کند، آنهایی که هنوز فکر و ذکرشان سینمای ایران است، به وجود مستعد و خلاقِ حاتمی کیا دلخوش مانده اند و منتظرند تا دوران گذار دشوار و متناقضی را که پیش رو دارد از سر بگذراند و به ساحل امن خلاقیت و شکوفاییِ رو به اوجش برگردد.. »

«.. ناچاریم نگران احتمال حضور سندرم آشنای چهل سالگی اغلب آرمانگراهای این نسل شویم؛ همه آنها که جوانی نکردند و به دنیا و هرچه درش بود و هست پشت پا زدند و حالا بعد از خوابیدن همه آن تب و تابهای مختلف و نشستن گرد و خاکهای شلوغی پشت سر، احساس غبن کردند و با گفتن عبارتِ «ای دلِ غافل»! ماراتونی شروع کردند که خودشان برای برهم زدنش در جوانی، سالها یک نفس دویده بودند.»
پاراگراف فوق زبان حال زنان و مردان بسیاری در جامعه ماست، آنها که بین ۴۰ تا ۵۰ سال دارند؛ سالها با خود جنگیده اند و الان با این سوال مشترک در زندگی روبرو هستند: چرا؟ برای چه؟!


 

اولین روزی بود که بعد از حدود یک ماه، ساعت ۳٫۵ با آنیتا از محل کارمون اومدیم بیرون، پروژه، دو روز زودتر از زمان تعیین شده تموم شده بود و تمام خستگی این مدت رو کاملا از بین برده بود. با آنیتا تصمیم گرفتیم که بریم سینما؛ سر راهمون از سینما «قیام»، «فلسطین» و «عصر جدید» گذشتیم. گفتیم سینما «فلسطین» و «عصر جدید» هر کودوم سه تا سالن دارن؛ بالاخره یکیشو انتخاب می کنیم ولی فیلم ها عبارت بودن از «ملودی»، «این ترانه عاشقانه نیست»، «مادر زن سلام» و «غیر منتظره»!
هرچی استخاره گرفتیم که کودوم رو بریم دلمون راضی نشد که پول و وقتمون رو اینجوری به هدر بدیم. تصمیم گرفتیم که یه سری به دو تا سینمای توی خیابون ولی عصر بزنیم شاید شانسمون بهتر شد! بالاخره قسمتمون فیلم «زاگرس» بود؛ «رضا کیانیان»، «علی نصیریان»، «ژاله علو»، «رعنا آزادی ور»، کافی بودن تا خوشحال بشیم که بالاخره بعد از کلی پیاده روی فیلمی که ارزش دیدن داشته باشه، پیدا کردیم…

ادامه مطلب »



دیدگاه‌های تازه