Category:فیلم’

برای آنها که «شهروند امروز» را از انتها می خواندند

 - by مهسا محق

به گمانم دو شماره از آن چاپ شده البته از دوره ی جدیدش
کتاب، فیلم، موسیقی، هنرهای تجسمی، تئاتر..
از اول تا آخرش درباره ی ادبیات و هنر و فرهنگ است…
خیالتان راحت، دو ماهنامه است، فرصت دارید تا از برش کنید.
دو ماهنامه ی «نافه»؛ کاری از همان تیم ادبی، فرهنگی «شهروند امروز» شایدم «روزنامه ی شرق»

خون آشام های دوست داشتنی

 - by مهسا محق

نمی دانم چقدر به ژانر وحشت در سینما و تلوزیون علاقه دارید.  شخصا فقط ترس موقعیت و صحنه های غافلگیر کننده را دوست دارم و فیلم هایی که خون و خونریزی و آدم کشی و آدم خواری و خون آشامی دارند را هرگز تماشا نمی کنم.

سابقا، یکی از ترسناک ترین موجودات فیلم های ترسناک، خون آشام ها بودند با قیافه هایی هراس انگیز و هولناک. اما نسل جدیدی از خون آشام ها ظهور کرده اند. دراکولا های جدید از نظر ظاهر، در رده ی جذاب ترین ها قرار می گیرند. تازه عاشق هم می شوند!

سریال نسبتا جدید (پخش قسمت اول در ۹ سپتامبر ۲۰۰۹) «خاطرات خون آشام» (Vampire Diaries)  نمونه ی بسیار جالبی از این دسته است. دو جوان رعنایی هم که در تصویر بالا می بینید، خون آشام های اصلی این سریال هستند!

Read this article »

هفت دقیقه تا پاییز

 - by مهسا محق

یک خوش شانسی بزرگ است که در کنار « پوپک و مش ماشاا…»، « ازدواج در وقت اضافه»، « شیر و عسل» و … ، هنوز هم سینما تک نفس هایی می کشد و می توان یک بعد از ظهر پنج شنبه، یک فیلم خوب ایرانی دید.
فیلم خوب کم نیست، قیمتش هم ارزان است، از جلوی یکی دوتا مرکز خرید که رد شوی یا چند خیابان نسبتا شلوغ می توان جدیدترین فیلم های دنیا را با کیفیت عالی و زیر نویس فارسی به قیمت ۱۰۰۰ تومان که نرخ تورم هم هیچ تاثیری روی آن ندارد، پیدا کنی.
اما لذت دیدن یک فیلم بومی بر پرده جادویی سینما که حس می کنی با وجودت که چه می گذرد بر زن قصه و بر مرد قصه و چه گذشته بر زن دیگر قصه و چه خواهد گذشت بر مرد دیگر قصه آنگاه که بداند…
که «کار خراب را می شود درست کرد و نه خراب کاری را*»

Read this article »

There is no spoon!

 - by مهسا محق

قاشقی وجود ندارد! به نظر من وجود دارد اما نه شاید نه به این شکل و کیفیت!
«ماتریکس»، تنها یک فیلم اکشن ِ بسیار جالب نیست. فلسفه ای عمیق در پشت آن نهفته است. فلسفه ای که سعی دارد به قادری مطلق اشاره کند که از نظر فیلم شاید خدای هیچ یک از ادیان نباشد. اما هم اوست که نرم افزار و سخت افزار ِ آدمی را به گونه ای آفریده تا چنین بینید و بشوند و حس کند و فکر کند که می کند. یعنی اینکه تا دربند ماده و قوانین این جهان هستی، ناگزیؤی که همان گونه ببینی و بشنوی و فکر کنی که طراحی ئ ساخته شده ای برای دین و شنیدن و اندیشیدن.
و انسان هایی هستند از بین همین انسان ها که می پرسند و می خواهند بدانند. سخت افزار و نرم افزار شان همانند همگان است اما خود را به گونه ای دیگر پرورش داده اند و به اختیار خود، راه ِ مشقت بار دانستن را برمی گزینند و هر کدام از این برگزیدگان، نوید ِ آمدن دیگری را می دهد. باز هم فیلم «ماتریکس» نمی گوید که این برگزیدگان، همان پیامبرانند که خداوند آنها را از میان مردمان عادی برمی گزیند.

Read this article »

«شیرین» ِ «کیارستمی»

 - by مهسا محق

تماشای «شیرین» هم یک تجربه ی تازه است چه برسد به ساختنش؛
مدام با خود درگیری که اصل توجه ات را بر چهره ها بگذاری که همه جالبند برایت از لحاظ ستاره بودن یا اینکه به صدای قصه ای آشنا و غریب گوش دهی که دلنشین است از هر لحاظ.
دست آخر هر دو باهم در فکرت می نشیند که هرکدام را که رها کنی باز به خود می کشاندت که هر دو زیباست.
شاید نیت کنی که دوباره فیلم را ببینی و این بار چهره ها و در بار سوم تماشایش سراپاگوش شوی به حکایت ِ «شیرین»
برای من تجربه ای لذت بخش و تازه بود؛
هم عکس العمل ِ چهره ی زنانی که در حقیقت نه فیلمی دیده اند نه صدایی شنیده اند؛ تنها ۶ دقیقه به برگی سفید چشم دوختند و با خیال شیرین و به تصور خسرو و فرهاد، غمناک شدند، لبخند زدند، گریستند، غافلگیر شدند و ..
هم صدای قطرات آب در پس زمینه ی صدای ِ سخن ِ عشق ِ شیرین، عشق ِ فرهاد و عشق ِ خسرو…
هم هنر کارگردانی که که عکس العمل ها را به روی صدایی دلنشین تدوین کرده و «شیرین» را ساخته.

«شیرین» ِ «کیارستمی»

 - by مهسا محق

این زنان، همه شیرینند، همه شیرینند…
برق چشمانشان، به یاد شیرینی ها که کرده اند
اخم و چانه گرفتنشان به تیغی که فرق فرهاد را می شکافد
و اشک بر رفتن خسرو؛ عشق جاودانه ای که با خدعه و نیرنگ نمی ماند…
نفرین بر این همه زیبایی!
نفرین بر این همه زیبایی که دارنده ی آرزومندش، آرزوی آرزومندان ِ بسیاریست
گناه شیرین نیست که تلخ شده..
این روزگار است که تلخ شده.
شما خواهرانم، این قصه را بهتر از من می دانید؛
این هم بازی ِ مردانه ی دیگر…
هیچ کس تنهایی اش را، تنهایی شیرین را باور نکرد..
تنها یک دشته ی کوچک، این همه سال خستگی را به در می کند…
بازی ِ مردانه و پایانی زنانه…

توضیح نه چندان واضحات: این یادداشت، حاصل ترکیب جملات ِ متن ِ فیلم است و به هیج وجه گناه ِ قلم ِ کودک فهیم نیست که این یادداشت، تلخ شده!

کتاب قانون

 - by مهسا محق


به نظرم یک فیلم فارسی تمام عیار بود.
یک داستان عشقی که سعی می کند با شعار تقدیر، ضعف های فیلمنامه اش را بپوشاند.
شخصیت ها بسیار سطحی اند و در حد تیپ هایی آشنا باقی می مانند؛ مادرِ به شدت مذهبی و سنتی، خواهرهای گوش به فرمان مادر و برادر، حاج آقای رئیس اداره، عروس نومسلمان، عمه خانوم هم فراموش نشود که جز تکیه کلامی بی معنی دیالوگ دیگری ندارد.
نقش «پرویز پرستویی» هم آسان است؛ یک آدم عادی از جنگ برگشته به انضمام چند تیپ ِ شناخته شده (قصاب، بقال، راننده تاکسی و..) که هرکدام چند دقیقه ای بیشتر نیست.
هنرپیشه ی نسبتا لبنانی-فرانسوی هم چندان به رنگ و لعاب فیلم اضافه نمی کند!
و دیگر هیچ!
پی نوشت: وقتی بعد از ۵ روز آسودگی در کنار خانواده، مجبورباشی با اتوبوس برگردی تهران، توی اتوبوس، «سرگیجه»ی «آلفرد هیچکاک» هم پخش کنند، بهتر از این در موردش نمینویسی، «کتاب قانون»ِ «مازیار میری» که جای خود دارد!

«تردید»ِ شکسپیر

 - by مهسا محق


وقتی کارگردان، فیلمش را با تئاتر اشتباه می گیرد
وقتی حتی «حامد کمیلی» هم بهتر از «بهرام رادان» بازی می کند
وقتی «ترانه علیدوستی»، ترانه ای گنگ و نامفهوم می شود
وقتی «شکسپیر» از ملغمه ای که از «هملت»ش اقتباس شده، در آرامگاه ابدی اش می لرزد
وقتی ۱۲۰ دقیه را سرگردان و مستاصل می بینی و هرازچندگاهی خمیازه می کشی
وقتی عصر جمعه تصمیم می گیری که فیلم «تردید» را تماشا کنی!

تهران مخوف

 - by مهسا محق

انگار مستندی در مورد تهران ببینی
شهری زشت  و کثیف و بی رحم
و آدم هایی درمانده که وامانده نیستند
تلاششان، موسقیشان، زندگی شان، جنگ و گریزشان و دیوانگی شان مصداق بارز این بیت است:
پری رو تاب مستوری ندارد/در ار بندی سر از روزن درآرد
و بازی درخشان «حامد بهداد» که نابازیگرها را به حاشیه نمی راند که البته هنر کارگردانی ست که می گوید مفتخر است که فیلمش را مجانی می بینند و تنها می خواهد که مراقب گربه های ایرانی باشید…

ملغمه ای از وهم و واقعیت…

 - by مهسا محق

ملغمه ای از وهم و واقعیت
صداهایی که در سر و گوش می پیچد
تصاویری که وجود دارند یا ندارند
آدم هایی که هستند یا نیستند
آدم هایی که می روند یا نمی روند
اگر اصرار نداشته باشی که از سر و ته ماجرا باخبر شوی و تنها ببینی آنچه نشانت می دهند، «شبانه»، فیلم خوبیست…

سنگ نبشته ها خون می گریند یا مانیفست آقای کارگردان

 - by مهسا محق

«خاک آشنا» را دوست داشتم اما نه به اندازه ی «خانه ای روی آب»، «یه بوس کوچولو» یا حتی «بوی کافور، عطر یاس». حس خوبی داشتم از دیدنش و البته با چاشنی کمی سردرگمی که باعث و بانی اش یک قیچی بود و بس که البته چشم فیلم را درآورده بود، حسابی، اما:
آقای کارگردان!
نه بابکی که ساخته بودید و نه دوستانش، هیچ کدام نماد نسل ما نیستند….

Read this article »

جدال با جهل

 - by مهسا محق

به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «مسافران» را هرچند که «سگ کشی» چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم…. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «افرا»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه….

Read this article »

این مردم نازنین…

 - by مهسا محق

این مردم نازنین؛ قصه های رضاکیانیان با مردم
اولین صفحه ی یک کتاب که خوانده می شود، مقدمه ی آن است که تصویری کلی از کتاب و نویسنده در ذهن می سازد. اما انگار نویسندگان و ناشران علاقه یا وقت چندانی برای مقدمه نوشتن ندارند، کتاب ها با صفحه اول از متن اصلی شروع می شود. اما صفحه ایست قبل از شروع که بعضی از کتاب ها دارند که صفحه ی محبوب من است و خیلی وقت ها سطورش در ذهنم می ماند، چرا که پر احساس عشق و علاقه است و قدرشناسی؛ صفحه ی تقدیم.

Read this article »

به تلخی مرگ…

 - by مهسا محق

سرنوشت۱: «درباره الی» را ۱۶ خرداد دیدم، در اولین روز اکرانش و این متن را همان شب در ذهنم ساختم و قرار بود تا ۲۶ خرداد منتشرش کنم که نکردم، امروز از قفس رهایش کردم…
سرنوشت۲: خواندن این یادداشت به هیچ وجه من الوجوه به کسانی که قصد تماشای فیلم «درباره الی» را دارند، توصیه نمی شود چون تمام لطف و هیجان آن ازبین خواهد رفت. خود دانید!

Read this article »

راه انقلابی

 - by مهسا محق

سر نوشت۱: خواندن این یادداشت به کسانی که فیلم را ندیده اند و تصمیم دارند که ببینند به هیچ وجه توصیه نمی شود
سرنوشت۲: قسمتی از اطلاعات استفاده شده در این یادداشت از نقد پرویز جاهد بر این فیلم در وبلاگ «خشت و آیینه» گرفته شده است.
از دیدن فیلم «راه انقلابی» (Revolutionary Road) لذت بردم و اگر دست من بود، جایزه اسکار را به این فیلم می دادم. فیلم از زوجی جوان در اواسط دهه پنجاه در حومه شهری ایالت کنه تیکات آمریکا می گوید. زوجی که با علاقه ازدواج کرده اند، دو بچه ملوس دارند، خانه ای ویلایی و نسبتا بزرگ و در مجموع زندگی آرامی دارند. همسایه ها به آنها حسودی می کنند.
اما این زندگی روی دیگری هم دارد:

Read this article »

I do not want to survive, I want to live!

 - by مهسا محق

زمین، یک آشغال دانی بزرگ شده است، همه ساکنانش موقتا به فضا رفته اند تا زباله ها جمع شود و برگردند، سفری پنج ساله که هفتصد سال به طول انجامیده و همچنان ادامه دارد…
Wall.E، یک ربات آشغال جمع کن است؛ زباله ها را بسته بندی می کند، آن ها را روی هم میچیند تا به ارتفاع آسمان خراش می رسد. ربات کوچولوی کثیف و زنگ زده قصه ی ما، مقداری احساساتی ست، جعبه ابزاری دارد که وسایلی که دوست دارد و را در آن جمع می کند و با خود به خانه اش می برد؛ انگشتر برلیان را دور می اندازد و جعبه مخمل آبی اش را که به شکل جالبی باز و بسته می شود با خود می برد و..

Read this article »

Body of Lies!

 - by مهسا محق

کی باورش میشه که تزریق دو تا آمپول ضد هاری و یه چایی تو استکان کمر باریک باعث بشه یه مامور عالی رتبه CIA عاشق یه دختر عرب – ایرانی با موهایی شبیه آشیانه کلاغ بشه تا حدی که واسه نجات اون خودشو دو دستی به القاعده تسلیم کنه و بعدش که نجات پیدا کرد، کار، زندگی و امریکا رو رها کنه و تو خاورمیانه که به قول مافوقش، هیچ کس اون رو دوست نداره، بمونه؟؟
حضور گلشیفته تو فیلم در حد سُک سُک بود. دو ساعت فیلم دیدیم به خاطر چند لحظه عبور گلشیفته از جلوی دوربین!! ببینیم در فیلم های بعدی چه میکنه این گلی جونِ ما!

نُه زندگی

 - by مهسا محق

«رودریگو گارسیا» بر خلاف پدرش، «گابریل گارسیا مارکز»، کارهایش کاملا رئال است. اما فاصله پدر و پسر تنها به اندازه رئالیسم تا رئالیسم جادوی نیست؛ ابزار کارشان نیز به کلی متفاوت است، فرزند «مارکز» با دوربین می نویسد.

Read this article »

زنان اسرارآمیز مشرق زمین

 - by مهسا محق

گیشا /geesha/ با گیشا /geisha/ فرق دارد. اولی نام محله ای در تهران است که به افتخار پدید آورنده اش به این نام خوانده می شود و دومی نوعی عروسک زنده ژاپنی و نماد جوامع مرد سالار شرق آسیاست.
کلمه ی «گیشا» را اولین بار در کتاب «جنس ضعیف» دیدم. این کتاب گزارشی از وضعیت زنان آسیای شرقی است که «اوریانا فالاچی» پس از سفر به این مناطق نگاشته است. کتاب بی نظیری است که در یادداشتی جداگانه به آن خواهم پرداخت.

Read this article »

از آژانس شیشه ای تا حلقه سبز

 - by مهسا محق

مدتی بود که «شهروند امروز» نخوانده بودم؛ پروژه کذایی قبل ازعید و تعطیلات نوروزی، به کلی از یادم برده بود که یکشنبه صبح ها باید سراغش را بگیرم، تصویرِ شرقیِ غمگینِ ابراهیم حاتمی کیا پشت جلد شماره ۴۲، به یادم آورد که روزگاری خواننده این جریده بودم.
صفحاتی از این شماره به مرور کارنامه حاتمی کیا اختصاص دارد؛ بررسی حاتمی کیا و آثارش را شاید بتوان بررسی قسمت مهمی از سینمای بعد از انقلاب دانست که ادعا می کرد صادق است و آرمان گرا. دو پاراگراف از یکی از مقالات مربوط به «کارنامه حاتمی کیا» به قلم «نیما حسنی نسب» با عنوان «رودخانه بی بازگشت» برای این پست انتخاب کرده ام که به نظرم جان کلام است:
«..در روزگاری که دیگر نشانِ چندانی از پدیده مخملباف نیست، رسول ملاقلی پور زودتر از اینکه حال و روز کنونی حاتمی کیا را تجربه کند از دنیا رفت، کمال تبریزی راهِ فیلم سازیِ سفارشی را خوب یاد گرفته است و شب و روز در حال دکوپاژ نماهای مختلف و نامرتبط است و احمدرضا درویش بیشترِ هم و غمش را صرفِ رکوردشکنی در زمینه تولید و هزینه و به سامان رساندن پروژه های عظیمِ نه چندان موثر می کند، آنهایی که هنوز فکر و ذکرشان سینمای ایران است، به وجود مستعد و خلاقِ حاتمی کیا دلخوش مانده اند و منتظرند تا دوران گذار دشوار و متناقضی را که پیش رو دارد از سر بگذراند و به ساحل امن خلاقیت و شکوفاییِ رو به اوجش برگردد.. »

«.. ناچاریم نگران احتمال حضور سندرم آشنای چهل سالگی اغلب آرمانگراهای این نسل شویم؛ همه آنها که جوانی نکردند و به دنیا و هرچه درش بود و هست پشت پا زدند و حالا بعد از خوابیدن همه آن تب و تابهای مختلف و نشستن گرد و خاکهای شلوغی پشت سر، احساس غبن کردند و با گفتن عبارتِ «ای دلِ غافل»! ماراتونی شروع کردند که خودشان برای برهم زدنش در جوانی، سالها یک نفس دویده بودند.»
پاراگراف فوق زبان حال زنان و مردان بسیاری در جامعه ماست، آنها که بین ۴۰ تا ۵۰ سال دارند؛ سالها با خود جنگیده اند و الان با این سوال مشترک در زندگی روبرو هستند: چرا؟ برای چه؟!

«زاگرس»؛ فیلمی برای بعداز ظهر جمعه!

 - by مهسا محق

 

اولین روزی بود که بعد از حدود یک ماه، ساعت ۳٫۵ با آنیتا از محل کارمون اومدیم بیرون، پروژه، دو روز زودتر از زمان تعیین شده تموم شده بود و تمام خستگی این مدت رو کاملا از بین برده بود. با آنیتا تصمیم گرفتیم که بریم سینما؛ سر راهمون از سینما «قیام»، «فلسطین» و «عصر جدید» گذشتیم. گفتیم سینما «فلسطین» و «عصر جدید» هر کودوم سه تا سالن دارن؛ بالاخره یکیشو انتخاب می کنیم ولی فیلم ها عبارت بودن از «ملودی»، «این ترانه عاشقانه نیست»، «مادر زن سلام» و «غیر منتظره»!
هرچی استخاره گرفتیم که کودوم رو بریم دلمون راضی نشد که پول و وقتمون رو اینجوری به هدر بدیم. تصمیم گرفتیم که یه سری به دو تا سینمای توی خیابون ولی عصر بزنیم شاید شانسمون بهتر شد! بالاخره قسمتمون فیلم «زاگرس» بود؛ «رضا کیانیان»، «علی نصیریان»، «ژاله علو»، «رعنا آزادی ور»، کافی بودن تا خوشحال بشیم که بالاخره بعد از کلی پیاده روی فیلمی که ارزش دیدن داشته باشه، پیدا کردیم…

Read this article »