<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دست نوشته‌های کودک فهیم &#187; زنان</title>
	<atom:link href="http://www.mohegh.ir/category/%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mohegh.ir</link>
	<description>این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد..../.... اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 16:46:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت&#8230;</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/02/09/women-in-love/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/02/09/women-in-love/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Apr 2010 13:17:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=732</guid>
		<description><![CDATA[از احساس زنانه گفتن و سرودن و نوشتن، همواره در طول تاریخ تقبیح شده یا در ملایم ترین نوعش مسکوت مانده؛ زنان حق بیان احساس و عشق نداشته و شاید هنوز هم ندارند؛ زشت است، سبکی ست و هر مردی ظرفیتش را ندارد!! به طبع، سروده های زنان نیز بیشتر در حوزه ی پند و ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/02/09/women-in-love/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="By: Shirin Neshat" src="http://gdb.rferl.org/A80121E9-370E-40A5-BAE3-2165101CC0DB_w220_s.jpg" alt="" width="220" height="293" /><br />
از احساس زنانه گفتن و سرودن و نوشتن، همواره در طول تاریخ تقبیح شده یا در ملایم ترین نوعش مسکوت مانده؛ زنان حق بیان احساس و عشق نداشته و شاید هنوز هم ندارند؛ زشت است، سبکی ست و هر مردی ظرفیتش را ندارد!! به طبع، سروده های زنان نیز بیشتر در حوزه ی پند و اندرز و مادرانه بوده تا در قالب نوای عاشقانه برای معشوق. در تاریخ و فرهنگ ما زن، مادر است نه یک انسان عادی با توانایی عاشق شدن!<br />
<span id="more-732"></span>بسیاری پیشکسوتِ عاشقانه سرودن را «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA_%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF" target="_blank">فروغ فرخزاد</a>» می دانند. «فروغ»، شاعریست که از غریزه و احساس خود نسبت به معشوق زمینی سروده است. شجاعتی که هر زنی ندارد که البته شخصا در مورد «فروغ» بی پروایی می ناممش نه شجاعت! اگر «فروغ»، این بی پروایی را هوشمندانه تر به کار می برد و در عاشقانه سرودن هایش، ظرافت و ملایمت به کار می برد و حساسیت کمتری بر می انگیخت، مسلما کمک بیشتری به جامعه ی زنان می کرد.<br />
بگذریم؛ بحث بی پروایی یا شجاعت «فروغ» بماند برای یادداشتی دیگر. فعلا از آنجایی که فرض محال، محال نیست، می پذیریم که «فروغ» زنی شجاع است که در دنیای مردانه از احساسات زنانه اش سروده است. اما حتی با پذیرفتن این فرض هم، او اولین زن در این راه نیست.<br />
زنی بسیار شجاع تر، یک قرن قبل از «فروغ فرخزاد» و «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86_%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank">سیمین بهبهانی</a>» و ۲۲ سال قبل از «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86_%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%85%DB%8C" target="_blank">پروین اعتصامی</a>» چشم به جهان گشود و بسیار صریح اللهجه از سنت ها و قوانین تبعیض آمیز نسبت به زنان شکوه کرد.<br />
«<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%98%D8%A7%D9%84%D9%87_%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85%DB%8C" target="_blank">عالمتاج قائم مقامی</a>» متخلص به ژاله، نواده ی پسری «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D8%A7%D8%A6%D9%85_%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%85_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank">میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی</a>» معلم و مرشد «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1_%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1" target="_blank">میرزا تقی خان امیر کبیر</a>» است.<br />
«ژاله»، مادر شاعر معاصر «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%A7%D9%86_%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C" target="_blank">پژمان بختیاری</a>» نیز هست. جدای ِ از مردان صاحبنامی که او به آنها واسته است یا آنها وابسته به اویند، اشعار جسورانه اش که ظلم و تبعیض علیه زنان را بازگو می کند، او را پیشکسوت زنانه سرودن می کند.  «ژاله» در یکی از مشهورترین شعرهایش، ازدواج اجباری را معادل ت.ن ف.ر.و.ش.ی دانسته و چنین شوهری را نامحرم می داند. مشکلی که متاسفانه هنوز که هنوز است. در تمامی بافت جامعه و در هر طبقه ای، به نوعی وجود دارد.<br />
در ادامه نمونه ای از اشعار این بانو می آید:<br />
ای ذخیره کامرانیهای مرد / چند باید برده آسا زیستن؟<br />
تن فروشی باشد این یا ازدواج؟/ جان سپاری باشد این یا زیستن؟</p>
<p>مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر است/مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است<br />
آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید/هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است</p>
<p>بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من/بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من<br />
&#8230;<br />
از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست/گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من<br />
در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش/رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من</p>
<p>گم شد جوانیم همه در آرزوی عشق/اما رهی نیافتم آخر به کوی عشق<br />
از حجب و از غرور دل خرده‌سنج من/شد بهره‌ور ز عشق ولی ز آرزوی عشق</p>
<p>چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم/گرفتار بلا خود را چه می‌شد گر نمی‌کردم<br />
گر از بدبختیم افسانه خواندی داستان‌گویی/به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم<br />
مگر بار گران بودیم و مشت استخوان ما/پدر را پشت خم می‌کرد اگر شوهر نمی‌کردم<br />
بر آن گسترده خوان گویی چه بودم؟ گربه‌ای کوچک/که غیر از لقمه‌ای نان خواهش دیگر نمی‌کردم<br />
زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما/من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم<br />
گرم چون خوش قدم مطبخ نشین می‌ساختی بی‌شک/چو او می‌کردم ار خدمت ازو بهتر نمی‌کردم</p>
<p>پی نوشت: عکس که در اول متن استفاده شده، یکی از عکس های خانم «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86_%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%B7" target="_blank">شیرین نشاط»</a> است از مجموعه ی «<a href="http://www.artspeak.ca/exhibitions/event_detail.html?event_id=67" target="_blank">زنان ِ الله</a>».</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=732" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/02/09/women-in-love/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>«شیرین» ِ «کیارستمی»</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/01/07/shirin-kiyarostami/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/01/07/shirin-kiyarostami/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 27 Mar 2010 16:57:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[به دل نشسته ها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=710</guid>
		<description><![CDATA[این زنان، همه شیرینند، همه شیرینند&#8230; برق چشمانشان، به یاد شیرینی ها که کرده اند اخم و چانه گرفتنشان به تیغی که فرق فرهاد را می شکافد و اشک بر رفتن خسرو؛ عشق جاودانه ای که با خدعه و نیرنگ نمی ماند&#8230; نفرین بر این همه زیبایی! نفرین بر این همه زیبایی که دارنده ی ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/01/07/shirin-kiyarostami/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="یکی از عکس های عباس کیارستمی" src="http://www.adambarfiha.com/Kiarostami6.jpg" alt="" width="309" height="207" /></p>
<p>این زنان، همه شیرینند، همه شیرینند&#8230;<br />
برق چشمانشان، به یاد شیرینی ها که کرده اند<br />
اخم و چانه گرفتنشان به تیغی که فرق فرهاد را می شکافد<br />
و اشک بر رفتن خسرو؛ عشق جاودانه ای که با خدعه و نیرنگ نمی ماند&#8230;<br />
نفرین بر این همه زیبایی!<br />
نفرین بر این همه زیبایی که دارنده ی آرزومندش، آرزوی آرزومندان ِ بسیاریست<br />
گناه شیرین نیست که تلخ شده..<br />
این روزگار است که تلخ شده.<br />
شما خواهرانم، این قصه را بهتر از من می دانید؛<br />
این هم بازی ِ مردانه ی دیگر&#8230;<br />
هیچ کس تنهایی اش را، تنهایی شیرین را باور نکرد..<br />
تنها یک دشته ی کوچک، این همه سال خستگی را به در می کند&#8230;<br />
بازی ِ مردانه و پایانی زنانه&#8230;</p>
<p>توضیح نه چندان واضحات: این یادداشت، حاصل ترکیب جملات ِ متن ِ فیلم است و به هیج وجه گناه ِ قلم ِ کودک فهیم نیست که این یادداشت، تلخ شده!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=710" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/01/07/shirin-kiyarostami/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیب سرخ حوا</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/11/27/desperate-housewives/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/11/27/desperate-housewives/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 15 Feb 2010 20:30:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[از دل گریخته ها]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سریال تلوزیونی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=670</guid>
		<description><![CDATA[زنان ساکن خیابان «ویستریا» برای شاد زیستن تلاش می کنند؛ هر کدام به شیوه ی خودشان. و این تلاش گاهی با جدال همراه است؛ دیدنی و جذاب. زنان خیابان «ویستریا» نه قربانی اند و نه فرشته؛ انسان هایی عادی اند؛ شادند، غمگینند، می خندند، می گریند، محبت می کنند، محبت می بینند، خیانت می بینند، ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/11/27/desperate-housewives/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Desperate_housewives" target="_blank"><img class="alignnone" title="Desperate Housewives" src="http://veggiemacabre.files.wordpress.com/2010/01/desperate_housewives.jpg" alt="" width="332" height="295" /></a><br />
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Desperate_housewives" target="_blank">زنان ساکن خیابان «ویستریا»</a> برای شاد زیستن تلاش می کنند؛ هر کدام به شیوه ی خودشان.<br />
و این تلاش گاهی با جدال همراه است؛ دیدنی و جذاب.<br />
<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Desperate_housewives" target="_blank">زنان خیابان «ویستریا»</a> نه قربانی اند و نه فرشته؛ انسان هایی عادی اند؛ شادند، غمگینند، می خندند، می گریند، محبت می کنند، محبت می بینند، خیانت می بینند، خیانت می کنند، می بخشند، انتقام می گیرند، می سازند، ویران می کنند، ناامیدند، امیدوارند، مهربانند، سنگدلند، اشتباه می کنند، جبران می کنند&#8230;<br />
و اما همه در تلاشگری، مشترکند؛ تلاش برای شادی و قوام زندگی به بهترین نحوی که آموخته اند.<br />
به گمانم زنان ساکن تمام خیابان های دنیا از تماشای سریال <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Desperate_housewives" target="_blank">Desperate Housewives</a> لذت خواهند برد و همچنین مردانی که می خواهند جنس مخالفشان را بهتر بشناسند.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=670" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/11/27/desperate-housewives/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی زنان بیدار شدند</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 16:39:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خبری - تحلیلی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=590</guid>
		<description><![CDATA[سر نوشت: این پست، مطلبی است از خانم «گلاب پارسا» چاپ شده در شماره ۲۲ (مرداد ۱۳۸۸)، مجله ایران دخت که مروری تاریخ دارد بر جنبش های اجتماعی زنان بدون هیگونه دیدگاه افراطی. وقتی زنان بیدار شدند زنان مشروطه خواه چه می خواستند؟ گلاب پارسا آن روزی که انبوه زنان در مقابل کالسکه ناصرالدین شاه ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="زنان ایرانی در دوره قاجار" src="http://www.kalam.se/Bild/h-chador.jpg" alt="" width="200" height="265" /></p>
<p>سر نوشت: این پست، مطلبی است از خانم «<a href="http://bashgah.net/peoples-13634.html" target="_blank">گلاب پارسا» </a>چاپ شده در شماره ۲۲ (مرداد ۱۳۸۸)، مجله ایران دخت که مروری تاریخ دارد بر جنبش های اجتماعی زنان بدون هیگونه دیدگاه افراطی.</p>
<p><strong>وقتی زنان بیدار شدند<br />
زنان مشروطه خواه چه می خواستند؟</strong><br />
<a href="http://bashgah.net/peoples-13634.html" target="_blank">گلاب پارسا</a><br />
آن روزی که انبوه زنان در مقابل کالسکه ناصرالدین شاه حاضر شدند و شاه را به بهبود امور توصیه کردند، دیگر کار از کار گذشته بود و دوران حضور احتماعی زنان ایرانی فرا رسیده بود. همان زنانی که تا پیش از آن تنها در اندرونی خانه ها دیده می شدند و راهی به اجتماع نداشتند. اما ماجرای تحریم تنباکو و بعد از آن بلند شدن زمزمه های مشروطه خواهی چهره زن ایرانی را تغییر داد و تصویری تازه از او ترسیم کرد. تا آنجا که بسیاری از مطالعات تاریخی درباره زنان، دوران انقلاب مشروطه را آغاز «بیداری» زنان ایران دانسته و آن را مبدا حرکتی به نام جنبش زنان به شمار آورده اند.</p>
<p><span id="more-590"></span></p>
<p>اقدام زنان رختشوی ایرانی در اهدای پس انداز ناچیزشان برای پشتیبانی از تاسیس بانک ملی، و تقدیم جواهرات قیمتی از سوی زنان ثروتمند به همین منظور، و بالاخره هجوم گروهی از زنان مسلح به مجلس شورای ملی تقریبا بدون استثنا به عنوان صحنه های کلیدی آغاز سنت شکنی زنان ایران و نمایش آگاهی سیاسی آنها به حساب می آید. در این دوره بود که زنان ایرانی چشم گشودند تا آن سوی زندان های کوچک خود را ببینند و به آن سوی دیوارهای حرمسراها نیز نگاهی بیندازند. در واقع جنبش زنان ایران را نمی توان جدا از انقلاب مشروطه مورد مطالعه قرار داد. فعالیت های زنان در سال های انقلاب مشروطه زاییده احساس تازه ملی گرایی و نیز اشتیاق شدید به احقاق حقوق فردی و اجتماعی بود و نقطه عطفی است در تاریخ زنان ایران. از همین رو بود که آموزش زنان جایگاهی خاص در نگاه زنان پیشرو داشت اگرچه گفتمان آموزش زنان در ایران هرگز تحت تاثیر یا برخاسته از فکر برابری مرد و زن نبود. مردان و زنان ایرانی از همان آغاز و نیز طی سال های انقلاب مشروطه گرچه با انگیزه های ملی و تجدد گرا به ترویج آموزش زنان روی آوردند ولی قصد بیرون آوردن زنان از خانه یا تغییر دادن نقش های سنتی آنان را نداشتند. اغلب استدلال می شد که زنان باید تحصیل کنند چون «مادران» اولین آموزگار فرزندان و بنابراین ستون فقرات جامعه هستند. زن «عقب مانده» نمی توانست ملت پیشرفته ای تربیت کند.<br />
بدین ترتیب چهار سال پس از انقلاب مشروطیت، علی رغم ناسازگاری های جامعه سنتی آن روز و مخالفت های مخالفان آموزس در ایران، فقط در تهران و طی یک سال، بیش از ۶۰ مدرسه دخترانه احداث کردند و به آموزش وسیع زنان همت گماردند. تعدادی از زنان مشروطه خواه ایرانی، برای نیل به اهداف خود تا جایی پیش رفتند که به گاه ِ نیاز با مردان مشروطه خواه نیز درافتادند و در مقابل عناصر محافظه کار ایستادند. زنان گرچه خود حامیان نیرومند مجلس شورای ملی بودند، اما در همان حال ناتوانی مجلس را در حل مسائل اقتصادی تاب نیاوردند و نمایندگان را به باد انتقاد گرفتند و خواستار فرصتی برای خود به منظور شرکت در اصلاحات ملی گردیدند و در این میان هم البته درخواست های دیگری را پیش کشیدند و حق طلاق را که در اختیآر مردان بود و تعدد زوجات را به شدت مورد انتقاد قرار دادند و بر اصلاح آنها تاکید کردند. زنان معترض ایرانی همواره در جنبش مشروطیت دخالتی موثر داشتند، تا بدانجا که اعتصاب را سروسامان می دادند و از لحاظ مالی نیز به مشروطه خوالهان کمک می کردند تا بدانجا که در جریان تحصن در حرم حضرت عبدالعظیم، زنان برای مصون نگاه داشتن متحصنین از شر نیروهای مسلح دولتی، موانع انسانی به وجود آوردند.<br />
پس از امضای فرمان مشروطیت زنان فعالیت خود را شدت بخشیدند اما قانون انتخابات مشروطه با صراحت کامل، زنان را از تلاش های سیاسی بازداشت و همچنین مجلس به تقاضای آنها مبنب بر اینکه تشکل های آنها رسما مورد پذیرش قرار گیرند، توجه چندانی نکرد. بدین ترتیب بود که زنان ایرانی بیش از آنکه منتظر حمایت دولت و کمک های قانونی بمانند به سازمان دهی خود پرداختند. و به شیوه های خلاق به تاسیس و اداره مدارس زنانه و مرکز بهداشتی و درمانی و کانون هایی برای نگهداری و تربیت کودکان بی سرپرست دست زدند. اینچنین بود که انقلاب مشروطیت تحول عظیمی در آموزش زنان ایرانی پدید آورد. زنان مشروطه خواه در ضمن برگزاری یک گردهمایی بزرگ در تهران، قطعنامه ای را که شامل دو بند بود تصویب کردند. بند اول بر تاسیس مدارس زنانه تاکید داشت و بند دوم خواستار حذف جهیزیه سنگین برای دختران بود و چنین استدلال می کرد که بهتر است پولی که صرف تدارک جهیزیه می شود، در راه آموزش دختران هزینه شود. در چنین وضعیتی بود که زنانی مانند بی بی خانم استرآبادی پیش از مشروطه در پاسخ به رساله توهین آمیز تادیب نسوان معایب الرجال را نوشته بود، طوبی آزموده و دختران حسن رشدیه تلاش برای راه اندازی مدارس دخترانه کردند و در سال ۱۳۲۵ قمری با تاسیس شورای ملی نامه ای از طرف گروهی از زنان به مجلس رسید که در آن از نمایندگان ملت خواسته بودند حداقل پیزی که زنان می خواهند یعنی اجازه تحصیل را در اخیارشان قرار دهند. با بی توجهی مجلس اول به درخواست های زنان به مرور زنان دچار دگرگونی بینش سیاسی شده برای اولین بار به صورت منسجم به فعالیت سیاسی روی آوردند. آنان در بادی امر برای خود هیچ درخواستی نداشتند و تنها به استقلال وطن می اندیشیدند. اما پس از انقلاب مشروطه و نادیده گرفته شدن درخواست های به حق آنها در مجلس اول، به بیان مشکلات و معضلات قشر خود پرداختند و انجمن هایی سیاسی تشکیل دادند. رهبران ای« انجمن ها زنان تحصیل کرده ای بودند که به نوعی که به نوعی با رهبران مشروطه قرابت داشتند و می توانستند از نظریات آنها استفاده کنند. در نخستین قدم؛ این زنان با نگارش چندین نامه به مجلس شورای ملی خواستار تشکیل مدرسه و انجمن سیاسی به صورت علنی شدند. نامه ای از ایشان در مجلس خوانده شد. اما مجلس و نمایندگان آنها وقعی ننهادند، تا اینکه بالاخره پس از چندین درخواست و بی توجهی مجلس شورای ملی، زنان مبارز به تشکیل انجمن های سیاسی به شمل محرمانه پرداختند. انجمن هایی که به زودی شکل گرفتند و با استقبال زنان نیز مواجه شدند. انچمن هایی که بیشترین نقش را در ساماندهی خواسته های زنان ایفا کردند و قادر بودند که زنان و قدرت آنها را به جامعه آن روز ایران بهتر بشناسانند.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=590" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آن زن در قطار</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 20:30:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[پرسه در حوالي زندگي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445</guid>
		<description><![CDATA[زن ۳۷ ساله بود در قطار دیدمش قطار سریع السیر تهران-یزد زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زن ۳۷ ساله بود<br />
در قطار دیدمش<br />
قطار سریع السیر تهران-یزد<br />
زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی<br />
سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد<br />
می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام و ۱۹ سال است که از زندگی ام بیزارم؛ چرا که از اول مهری نبوده است<br />
می گفت می دانم که همسرم هم زندگی خوشی با من ندارد، عذاب وجدانی از مخل زندگی دیگری بودن به همراه تنفر از وی<br />
می گفت اگر ته دلم چیزی بود و انگیزه ای برای تلاش، شاید از اول، کار به اینجا نمیرسید&#8230;<br />
زن اشک در چشمانش بود وقتی که می گفت، فقط با کسی ازدواج کنید که دوستش دارد و وقتی مهری دارید، هرگز با بهانه های واهی زندگی تان را تلخ نکنید، چرا که مهر به دیگری، گوهری ارزشمند است و تنها چیزی است که زندگی را معنا و گذشت را انگیزه می بخشد&#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=445" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توهم یک کابوس</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 20:30:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[از دل گریخته ها]]></category>
		<category><![CDATA[تئاتر]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=428</guid>
		<description><![CDATA[یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام ترمینال با بازی تام هنکس و کاترین زتا جونز، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="border: 1px solid black;" src="http://www.negarkhaneh.ir/fa/usergallery/2008/6/mantegh%5Cterminal.jpg" alt="" width="360" height="511" /></p>
<p>یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام <a href="http://www.imdb.com/title/tt0362227/" target="_blank">ترمینال</a> با بازی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000158/" target="_blank">تام هنکس</a> و <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001876/" target="_blank">کاترین زتا جونز</a>، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی تخت کجا و تئاتر دیدن به حالت کَشه پا (یک اصطلاح وطنی که معنی اش چهار زانوست) به فاصله ی یک وجبی از صحنه ی نمایش کجا! احساس هنری و هنرمند و هنردوست بودن شدید بهمان دست می زند هرچند تلنگر های خصلت وطنمان که مدام یادآوری می کند که به اندازه های آنها که مثل Ladies and Gentlemen روی صندلی نشسته اند، پول داده ای، باعث می شود تا چندان جو نگیردتمان!</p>
<p><span id="more-428"></span><br />
ردیف جلوی صحنه که لنز دوربین ها جمع شدند و چند عدد خارپشت که روی سر یک تماشاگر بیچاره جاخوش کرده اند، نمی نشینیم و البته موبایل هایمان را نیز خاموش می کنیم چون حتی در حالت Silent بر روی لوازم ضبط نمایش، نویز می اندازد!<br />
قبل از شروع نمایش نگاهی به صحنه ی کاملا سفید در میان تاریکی سالن می اندازم؛ ۶ توالت فرنگی که ۶ سیفون بالای آنهاست و هردو، دستِ کامل است، یک گاری نظافت، یک میز پایه بلند سفید؛ نمایش که شروع شود زنی با قامت نحیف بر رویش مرغ پاک می کند ولی در این لحظه خالیست؛ این هم یک فلش فوروارد به یاد سریال محبوب و فراموش شده مان؛ لاست!، یک کلاه گیس با موهای بلند نقره ای در انتهای یک لوله که انگار از بدن زیر کلاه گیس نشسته رد شده، روی موهای مصنوعیش که هیچم اصل نیست، پر از چسب زخم است.<br />
نمایش شروع می شود، بگذارید ببینم دیگر چه دارد:<br />
سه زن خاکستری پوش در منتهای پریشانی و مکالماتی رد و بدل می کنند پریشان تر از منتهای پریشانی؛ یکی از سه زن خاکستری پوش، <a href="http://www.motamedarya.com/" target="_blank">فاطمه معتمد آریا</a>ست که پس از مدت ها به صحنه ی تئاتر آمده و با اعتناد به او به تئاتر آمده ای پس کمی دقت می کنی، سعی می کنی تا فاصله ی بین پریشان گویی را با تکه هایی از ذهت پر می کنی، نتیجه چندان هم بی معنا نیست، وقتی که پازلت تکمیل شد، دوباره که به صحنه نگاه کنی، این سه زن را می بینی:<br />
زنی پریشان که در کودکی مانده، آن سال آدم برفی اش زودتر از همیشه آب شد، همان سالی که او را از دنیای کودکی به بزرگسالی پرتاب کردند، همان موقع که هنوز نگران چشمان گمشده ی آدم برفی اش بود که آن سال هیچ ندید و خودش نیز دیگر از زیبایی های دنیا هیچ ندید، آنقدر کودک بوده که معنای عروسی برایش لباس پُرچین و پُر تور بوده که لباسش همین هم نبوده، لباسی بلند و پوشیده، کم چین و گم تور&#8230;<br />
نه اشتباه نکنید، زن، متمول است، از سرسرای خانه اش می گوید و از زمین و در و دیوار سفید، اما مدام خون می بیند، خونی که پاک شدنی نیست، مادرش از خون می ترسیده، مادرش خودکشی کرده، خودش هم خودکشی کرده، رگش را بریده، تیغ را از کنار لیوان خالی شیر، هسته ی خرم و کناره ی نان برداشته است، خون همه جا را گرفته و او سردش شده&#8230;<br />
زن دوم، شوهرش ترکش کرده، رفته و دیگر نیامده، فرصت داشته، فرصت گفتن جمله ی آخر، اما سکوت کرده و چمدانش را می بیند و هنوز به برایش قهوه درست می کند، قهوه ای که زمانی به مذاق مرد خوش می آمده، زن خون می بیند، رگ دستش را بریده، خودش را می بیند و موهای خودش را نوازش می کند، سردش می شود&#8230;<br />
ناخودآگاهم می گوید، این دو زن یکی هستند&#8230;<br />
زن لاغر اندام سوم که از همه تکیده تر به نظر می رسد. به جان یک مرغ افتاده و تکه پاره اش می کند، گرسنگی زن دیگر با دستورات غذایی لذیذش برطرف می شود، مسافر است یا بوده، بلیت دارد یا داشته اما چمدانش خالی است، قصد سفر به آن دنیا دارد اما در عین نا امیدی قهوه سرد نمی خورد، زن دیگری از کنار قهوه زهرآلود می گذرد، می ترسی که سهم پیشخدمت بینوا شود اما خوراک خروسُک ها (سوسک در گویش یزدی) می شود. زن مفلوک مدام با خود تکرار می کند، نصف شیشه ی سم مانده، هنوز برای مردن وقت دارم&#8230;<br />
<strong><em>هر سه زن، شاید هم دو زن متولد سالها دورند، متاهل و خانه دار..<br />
از همان ها که خانه شان از تمیزی برق می زند، از همان ها که دستپختشان معرکه است، از همان ها که قهوه هاشان خوش عطر است، زیبا هستند و نجیب. تنها گناهشان این است که به اشتباه بزرگترها همان زن ها که از تقدیر خود درس نگرفته اند و تلخکامی را سرنوشت مقدر زنان می دانند، در کودکی به خانه شوهر رفته اند، گناهشان چیست که یاد نگرفته اند دوست و همراه شوهرشان باشند؟؟ و بسیارند شوهرانی که این کمبود و دلزدگی را در خارج از خانه جبران می کنند و زنانشان اگر خود را نکشند هم تدریجا می میرند &#8230;.</em></strong><br />
اگر از من می پرسید هر سه زن مرده بودند، و ما روحشان در برزخ را به تماشا نشسته بودیم؛ هرسه هنوز در غذاب بودند چرا که خودکشی گناهی نابخشودنی است، هر بار که هرسه کیف به دست منتظر رفتن به جایی بودند شاید می خواستند از برزخ رها شوند&#8230;<br />
پی نوشت: نمی دانم اگر کارگردان این نمایش گذارش به این یادداشت بیفتد چه حسی خواهد داشت، امیدوارم با این پازل ذهنی که ساختم، عصبانیش نکرده باشم&#8230;</p>
<p>از دیگران:</p>
<p><a href="http://mishane.blogfa.com/post-20.aspx">یادداشت فاطمه معتمد آریا درباره ی تئاتر ترمینال</a></p>
<p><a href="http://021kids.net/1388/04/23/the-terminal-theater/" target="_blank">عکس هایی از نمایش ترمینال</a></p>
<p><a href="http://www.theatrema.com/index.php?module=pagesetter&amp;func=viewpub&amp;tid=1&amp;pid=2917" target="_blank">نگاهی به نمایش «ترمینال» نوشته و کارگردانی سیامک احصایی</a></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=428" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

