
عکسی که این بالا می بینید، یه عکس مهمه چون جایی گرفته شده که عکاسی ممنوعه!
نمیدونم چند تا از شما، سریال قطار ابدی رو که حدودا ۴-۵ سال پیش پخش می شد، رو می دیدید و الان یادتونه؛ یه خانواده بودن که فرهاد آییش پدر خانواده، مهرانه مهین ترابی، مادر خانواده، نیما فلاح و اگه اشتبته نکنم، آرام جعفری، بچه های خانواده بودن، یه روز مادر به بچه هاش که توی یه قضیه ای سر درگم شده بودن گفت که وقتی دیگه بچه نیستید و دیگه “آدم بزرگ” شدید، انگار دوباره متولد می شید ولی درد زایمانش این دفعه با خودتونه…
و چقدر دردناکه که دیگه بچه نباشی، دنیای آدم بزرگا پر از دروغ و حق، ناحق شدن و روزمرگیه و ….
یاد روزایی که فقط عروسک داشت و بازی و فرار از خواب ظهر به خیر…
روزگار کودکی، برنمی گردد، دریغا!!!
فرض کنید که زمان تابعی مستقل نباشد، باز هم فرض کنید که تابعی باشد از فعالیت های هر فرد یا هر ملت؛ یعنی زمان را ما به جلو ببریم!!!
چه مرزهای زمانی بین افراد و ملت ها شکل خواهد گرفت، شاید زمان هیچ کس با هم برابر نباشد و چه تنهایی وحشتاکی است وقتی هیچ کس در زمان تو نباشد، آن وقت تو می مانی و اعمالت یعنی دنیایت حاصل اعمالت است…
حال فرض کنید دنیای بزرگتری وجود دارد که دنیای ما را در بر می گیرد و در آن زمان متغیر مستقل نیست، آن وقت به آسانی دنیاهای دیگری نیز می توانند موازی دنیای ما وجود داشته باشند که نه ما آنها را می بینیم و نه آنها مارا، زندگیِ کنار هم که از آن بی خبریم و شاید روزی از بعد فعلی درآییم و به ابعاد دیگر سفر کنیم؛ شاید مرگ و زندگی بعد از آن همین باشد، شاید…
فرضیه دو قلوهای انیشتاین را شنیدید؟
“دو برادر دو قلو وجود دارند، یکی سوار سفینه می شود و به فضا می رود، یک ناهار می خورد و به زمین بر می گردد و در بازگشت، می بیند که برادر دو قلویش برای خود پیرمردی شده است! “
نصف روز معادل ۷۰ سال؛ این قصه حاصل نظریه نسبیت است، یعنی حتی زمان هم مطلق نیست، کسی این دو برادر دو قلو را نه رد کرده و نه اثبات و این بدان معنا است که علم و دانش بشر در برابر عظمت هستی، هیچ هم نیست…

این عکس رو خیلی دوست دارم، دلم خواست با شما share کنم!!
از چند تا “شروع تازه” می ترسم؛ باید خوشحال باشم ولی می ترسم، خیلی هم می ترسم!
چه زیباست اشکی که از سر دلنتگیست..
دلتنگی برای کسی که هیچ کس نیست و به جای همه است..
این اشکها شفافند و خنک..
هرکسی را یارای ریختن چنین اشکی نیست..
پس چه سعادتمند است آنکه گونه اش از اشک، خنک می شود…
سناریوی اول:
نگهبان پارک علم و فناوری یزد: خانوم با کودوم شرکت کار دارید؟
من با روسری: انجمن سمپاد
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: بفرمایید
این سناریو را ۳۰-۲۰ بار در ذهنتون تکرار کنید!
سناریوی دوم:
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: خانوم با کودوم شرکت کار دارید؟
من با روسری: انجمن سمپاد
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: لطفا این دفعه به شکل اداری بیایید.
من با روسری: [اول نمی فهمم چی میگه، با خودم فکر می کنم که خدایا پوشش اداری یعنی چه؟ بعد ذهنم جرقه میزنه که نکنه منظورش مقنعه است؟! ] یعنی با مقنعه بیام؟
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: بله
من با روسری: [بهم بدجور برخورده، آخه این شرکتایی که تو پارکن همه خصوصی هستن، یعنی حق ندارن ارباب رجوع با روسری داشته باشن؟! چاره ای نیست، من بازم میخوام بیام دفتر، باید دندون رو جیگر بذارم ] چشم!
سناریوی سوم:
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: خانوم با کودوم شرکت کار دارید؟
من با مقنعه: انجمن سمپاد
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: نمیشه!
من با مقنعه: چرا؟ این دفعه که با مقنعه اومدم!!
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: گفتن فعلا سمپاد، کسی نره!
من با مقنعه: چرا!!
نگهبان پارک علم وفناوری یزد: کلاس زبان تشکیل میدن، تا نصفه شب میمونن..، حالا یه کارتی بذارید و برید
کسی میدونه وظایف یه نگهبان چیه؟ چرا به قوانین ننوشته ای که یه نگهبان (قصد توهین به هیچ صنف و شغلی ندارم) به ما دیکته میکنه گردن می نهیم و به قوانینی که بعضی هاشون برای حفاظت جونمونه (مثل بستن کمربند ایمنی در صندلی جلوی ماشین) می خندیم؟؟!!!
چرا این طوری نمیشه؟ چرا آدمیزاد همیشه باید نگران باشه؟؟؟……..