دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای دسته تئاتر
۰۶ ۲۳م, ۱۳۸۸
چرا مردها جلوی روی دوست دخترشون، با دوست دختر یکی دیگه ازدواج می کنن؟؟؟
چرا زنها ظرف ۵ دقیقه همه ی زندگیشون رو واسه ی هم تعریف می کنن؟؟؟
تئاتر «خشکسالی و دروغ» پر از چرا بود و من می گویم چگونه؟
چگونه این چراها که هریک نکته ای بود بدون غلو، زندگی را از هم نپاشاند یا طرفین را وادار به یک زندگی بی رغبت، نکند؟
۰۶ ۱۵م, ۱۳۸۸

توی بروشور این تئاتر نوشته:
«هرگونه تشابه و تقارن ِآدم های نمایش با اشخاص حقیقی کاملا تصادفی است! »
و من را یاد جمله ای انداخت که ابراهیم گلستان در ابتدای کتاب «اسرار گنج دره ی جنی» به جای مقدمه نوشته بود:
«در این چشم انداز بیشتر آدم ها قلابی اند. هر جور شباهت میان آن ها و کسانِ واقعی مایه تاسف کسان واقعی باید باشد.»
در مورد تئاتر ِ«مرثیه ای برای یک سبک وزن»، یادداشتی نمی نویسم فقط شدیدا توصیه می کنم که ببینید البته اگر می خواهید به طنز واقعی بدون احساس عذاب وجدان بخندید چرا که اخبار روز برایتان مرور می شود!
۰۵ ۳۰م, ۱۳۸۸

به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «مسافران» را هرچند که «سگ کشی» چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم…. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «افرا»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه….
۰۴ ۲۴م, ۱۳۸۸

یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام ترمینال با بازی تام هنکس و کاترین زتا جونز، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی تخت کجا و تئاتر دیدن به حالت کَشه پا (یک اصطلاح وطنی که معنی اش چهار زانوست) به فاصله ی یک وجبی از صحنه ی نمایش کجا! احساس هنری و هنرمند و هنردوست بودن شدید بهمان دست می زند هرچند تلنگر های خصلت وطنمان که مدام یادآوری می کند که به اندازه های آنها که مثل Ladies and Gentlemen روی صندلی نشسته اند، پول داده ای، باعث می شود تا چندان جو نگیردتمان!
۱۰ ۱۴م, ۱۳۸۷
- گربه چهار پا دارد، پیشی هم چهار پا دارد، پس پیشی هم گربه است!
- سگ من هم چهار پا دارد
- سگ شما هم منطقا گربه است
- یک قیاس دیگر؛ گربه میراست، سقراط هم میراست، پس سقراط هم گربه است!
چند خط بالا قسمتی از مکالمه ای است که در تئاتر «کرگدن»، بین منطق دان و پیرمرد، رد و بدل می شود. نمایشنامه «کرگدن» در ۱۹۵۸ توسط «اوژن یونسکو» نوشته شده است. وی نویسنده ای فرانسویِ رومانی تبار است و نمایشنامه «کرگدن» که معروف ترین نمایشنامه اوست را در اعتراض به فاشیسم نگاشته است.