Blog Archives

آنیتا دکتر می شود

آنیتای عزیزم دکتری قبول شده، اونم با رتبه ی ۳
مدت زیادی زحمت درس خوندن و استرس رو به تنهایی کشید
اما در خوشحالیش، من هم سهیمم
از این به بعد هم سختی و استرس درسش مال آنیتاس و خندیدن به خاطراتش سهم هر دوی ما
امیدوارم، همیشه مثل امروز خوشحال و شاد باشی
پی نوشت: قرار بود بعد از فارغ التحصیلیِ خودم و آنیتا از رموز کلاس رفتن، درس گوش دادن، تمرین حل کردن و امتحان دادن و خاطرات مربوط به اونا رو، روی وبلاگم بنویسم که افتاد به بعد از دکتر شدن آنیتا ;-)

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد…

قنوت آن بخشی از نماز است که می توانی با زبان خودت و کلام خودت با پروردگارت به صحبت نشینی..
آنچه دلت می خواهد، تقاضا کنی…
بیت الغزلی از حافظ بخوانی..
فرمی از پیش تعریف شده که مُجاز به هیچ گونه دخل و تصرف درش نیستی؛ زیرا حافظ اصلی است که قرن ها مانده و خواهد ماند، به آنچه در دل تنگت می گذرد، پیوند می خورد…
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد/که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

حافظ به روایت محق دات آی آر

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است/کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

بوی کافور، عطر یاس

هفت، هشت سالی بود که به مراسم تدفین نرفته بودم، از همان موقع که ظرف دو سال هر دو پدر بزرگ و مادربزرگ پدری ام به دیار دیگر رفتند؛ پدر بزرگ مادری ام در امامزاده جعفر یزد، آرام گرفتند جایی که تا زنده بودند، متولی اش بود و مادر و پدرِ پدرم در بهشت زهرای تهران…
این بار خاکسپاری قوم و خویشی دور و دوست سالهای خیلی دور مادر بزرگ..

Read more »

حافظ به روایت محق دات آی آر

حافظ این قصه داز است، به قرآن که مپرس

من می ترسم…

همیشه این حس، وقتی تصمیمی گرفته ام به سراغم می آید…
به تعداد تصمیم های در زندگی ام، تجربه اش کرده ام و دقیقا به همان تعداد نادیده گرفتمش که اگر اعتنا کنم هرآنچه دوست داشتی ام است را باخته ام…
حس ترس؛ دقیقا ترس است، نه شک و نه تردید. ترس از انجام تصمیم است…
من اعتراف می کنم که می ترسم، همیشه و از همه چیز…
در تمام این بیست و چند سال، نتوانسته ام که نترسم، فقط توانسته ام که به آن بی اعتنا باشم که البته خیلی خیلی سخت تر از ترسیدن و جا زدن است؛ باور کنید خیلی سخت تر است، خیلی…
و بدتر از همه اینکه دیگران بر این باورند که نمی ترسی و فکر می کنند که خیلی آسان نمی ترسی؛ نمی دانند که هم می ترسی و هم با سختی، کاری که از آن می ترسی را انجام می دهی فقط چون ته قلبت، امید داری که عاقبتش خوب باشد و تا انجامش ندهی قلبت آرام نمی گیرد و شک و تردید در انجامش فقط آرامشت را به تاخیر می اندازد و همیشه هم عاقبتش خوب است، اما باز هم می ترسی…
این بار هم می ترسم، این بار هم خودم را در مقابل عمل انجام شده گذاشته ام که ترسم نتواند کاری از پیش برد و از دست خودم کلافه ام و عصبانی و قلبم آرام است و  باز هم هیچ کس باور نمی کند که چه سخت است که هم بترسی و هم ترست را نادیده بگیری…

تصمیم کبری!!!

یک تصمیم مهم و بزرگ گرفتم؛ آن هم در ۵ دقیقه!
تصمیم های بزرگ را همین جوری باید گرفت، سریع و با صلابت!
راه سختی دارم و زمانی کم و شانسی بسیار کمتر اما مصمم که امتحان کنم…
ترس و فرار و پاک کردن صورت مساله را که هر کسی بلد است، باید دل به دریا زد…
و هر چیزی که ارزشمند است، سخت به دست می آید، پس هرچه سخت تر، بهتر…
اگر نتیجه گرفتم که احتمالش کم است به شما خواهم گفت اگر هم نشد که شما هم مثل من فراموش کنید!
پی نوشت: مثل من فراموش کردن البته دردناک است چون اصولا چیزی به اسم فراموشی در قاموس ما وجود ندارد، پس لطفا به شیوه ی خودتان فراموش کنید!

تلاش برای؟؟؟

کتاب های نخوانده،
پارچه های ندوخته،
فیلم های ندیده،
کامواهای نبافته،
قصه های ننوشته،
همه نشانیست بر تلاشی مذبوحانه!

به همین زودی گذشت…

یک سال پیش، دقیقا در چنین روزی دفاع کردم…
شاید نیم ساعت هم نبود؛ اما هیجان و استرسش با هیچ یک از تجربیات زندگی قابل مقایسه نبود، آنقدر که همانجا با خودم عهد کردم دیگر هرگز خود را با دست خود درچنین شرایطی قرار ندهم…
و وقتی تمام شد، سبک شدم، شاد و آسوده، آرامشی که خاص همان لحظات بود و امیدوارم بار دیگر، درجایی دیگر و به گونه ای دیگر تکرار شود…
حضور مادرم در آن روز و روز قبلش، موهبت و نگاه های آرامش بخش آنیتای خوبم وقتی که مثل وِروِره ی جادو، آخرین امتحانم را پشت سر می گذاشتم، قوت قلبم بود.
دوستان بسیاری شرمنده ام کردند در آن روز، خصوصا مدیر فنی مهربان شرکت که حضورش در اوج کاری موسسه، شگفت زده ام کرد….
دوستان بسیاری هم نبودند هر کدام به دلیلی که صدالبته محترم بود و به هیچ وجه راضی به دردسرشان نبودم اما دلم پر می کشید برای بودنشان…

تمنایی و شکرانه ای…

خدای من، خدای خوب من!
همیشه دو چیز ورد زبانم است؛ تمنای خواستنی ها و شکرانه ی رسیدنی ها…
خدای من که از رگ گردن به من نزدیک تری!
می دانی هر آنچه خواستنی ام است…
خدای من که سمیعی و بصیری!
هزار بار شنیده ای و دیده ای فهرست بلندبالای ِ کوچک خواستنی هایم را…
خدای من!
گفته اند که می پسندی ندای بندگانت را حتی به تمنایی و تقاضایی و گلایه ای و شکرانه ای…
خدای من!
می دانی که هزاران هزار بار تمنا کرده ام خواستنی هایم را و صدایت کرده ام به شکرانه ی رسیدنی هایم…
هزاران بار دیگر نیز نا نفسی باقیست خواهم خواست هر آنچه آرزویم است و هر آنچه که خواسته ام و نداده ای به مصلحتی یا تاخیری که نمی دانم و هرآنچه که بود و داشتم و گرفتی باز هم به مصلحتی که نمی دانم و هر آنچه هرگز نداشته ام، خواهم خواست همه شان را که خواستن حق من است و خواستن از تو، امیدِ من….
و صد شکر گفته ام و صد هزار بار دیگر خواهم گفت به هرآنچه داده ای و نداده ای و بخشیده ای و گرفته ای…
چرا که تو پروردگار همه چیزی، حتی آرزوها و خیالاتم….

همیشه!!!

تو همیشه همه چیزو می دونستی، فقط به روی خودت نمی آوردی…

«خاک آشنا»، «بهمن فرمان آرا»

إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ…

وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِکَ مَا عَلَیْهِم مِّن سَبِیلٍ ﴿۴۱﴾ إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُوْلَئِکَ لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۴۲﴾

آیه ۴۱ و ۴۲ سوره شوری

برای محبوب ترین سمپادی تاریخ

بخند دوست من، بخند…

آن گونه که طنینش دیوارهای آن چهار دیواری را بلرزاند و سقفش را فرو ریزد…

حافظ به روایت محق دات آی آر

حافظ این قصه دراز است، به قرآن که خموش

آنان چیرگان هستند…

وَنَصَرْنَاهُمْ فَکَانُوا هُمُ الْغَالِبِینَ

آیه ۱۱۶، سوره صافات

یوم الفتح

قل یوم الفتح لا ینفع الذین کفروا ایمانهم ولا هم ینظر

سوره سجده

صبر…

وَاتَّبِعْ مَا یُوحَى إِلَیْکَ وَاصْبِرْ حَتَّىَ یَحْکُمَ اللّهُ وَهُوَ خَیْرُ الْحَاکِمِینَ

سوره «یونس»، آخرین آیه

تیتر زدن، لذت بخش تر از همه

متن زیر را برای صدمین شماره ی ماهنامه نوشتم، گذاشتم تا منتشر شود و سایتش آپ دیت شود و بعد در اینجا منتشر شود، قصد داشتم تا لینک مطلب در سایت ماهنامه را هم بیاورم اما افسوس که متن همانی نیست که نگاشتم، ایراداتی دارد که اگر دوست خوبم مسوولش نبود،  الان ماهنامه با خاک کوچه یکی شده بود، صد البته نه به این شدت!

این هم اصل یادداشت:

تیتر زدن، لذت بخش تر از همه

صد عدد بزرگی است، خیلی زیاد و گاهی ترسناک. آدم را یاد یک قرن می‌اندازد. هر چند که صد شماره معادل هشت سال است برای یک ماهنامه.
اردیبهشت بود یا خرداد درست یادم نیست. ولی خوب یادم است که سال ۱۳۸۰ بود و من دانشجوی ترم دوم مهندسی پزشکی دانشگاه اصفهان (دانشگاه اصفهان، نه صنعتی اصفهان، صنعتی اصفهان رشته مهندسی پزشکی ندارد؛ این توضیحی است که ۹ سال است بعد از اسم دانشگاه محل تحصیلم اضافه می‌کنم) آمده بودم تهران، برای نمایشگاه کتاب. پس اردیبهشت بود! به دیدن یکی از همکلاسی‌هایم که دانشجوی مهندسی پزشکی دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود، رفته بودم. آن سال‌ها مجله‌ای داشت گروه مهندسی پزشکی دانشگاه اصفهان به نام «مرز نو» وام گرفته از بین تخصصی بودن رشته‌مان که دانشجویان دیگر گروه‌های دانشگاه مهندسی دانشگاه اصفهان آن را با املای نادرست می‌خواند! البته ما هم در جای خود از خجالت خودشان و رشته‌هایشان درمی‌آمدیم، روزگاری است ابتدای جوانی و دانشجویی، بگذریم…

Read more »

نازکتر از گل…

صدبار اورا گفته ام، از برگ گل نازک ترم
باید نظر در گفته و رفتار و کردارش کند
ورنه به خواب بیند او…
زیبا شیرازی

خدایا ممنونم

۱- روی غلطک افتاده، بهتر از آنی که در تصورم بود، خدایا ممنونم

۲- بالاخره همانی شد که می خواستم، خدایا ممنونم

۳- خدایا از تو می خواهم و پیشاپیش: خدایا ممنونم.

وای…

وای اگر گریه ی ابرا، یه روزم به حال من بود…
دلت اینجا پیش من بود…
زیبا شیرازی

به خاطر یک فیلم بلند لعنتی

عنوان اولین رمان داریوش مهرجویی؛ کافی بود برای خریدنش
یک رمان عشقی که بازاری نیست پر است از اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه که در فالب غر و لند های قهرمان داستان و در توجیه ناکامی ها و ترسو بودن شخصیت اصلی داستان، بیان می شود.
ماجرای اصلی تکراری است؛ ماجرایی که بارها دیده ایم یا شنیده ایم، تنها تفاوت، آن مشکل لاینحلی است که طرفین احساس می کنند که وجود دارد، همان مشکلی که به جای یافتن راه حل، مدام به صورت مساله فکر می کنند و روز به روز سخت تر می شود براشان و در نهایت صورت مساله را پاک می کنند و احساس غرور می کنند از این همه فداکاری و ازخود گذشتگی چرا که فریفتن وجدان آسان ترین راه است بی خبر از ظلمی که در حق آن دیگری می کنند….

Read more »

زن

من منم . من یک زنم . آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم . لیکن ز سنگم . آهنم
من منم . من مادرم . دوستم . رفیقم . همسرم

تاب گیسویم سرابی بیش نیست
نقش بیهوده بر آبی بیش نیست
این لب لعل و حدیث چشم مست
بر لب مست خرابی بیش نیست
وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه
حربه و افزار جنگ شعر نابی بیش نیست

نیمه تنها . مرا از خود بدان
من برابر با تو . جنس دیگرم
بال و پر بگشا که اندر راه عشق
بال پرواز گر تویی من شهپرم
من منم . من یک زنم . آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم . لیکن ز سنگم . آهنم
من منم . من مادرم . دوستم . رفیقم . همسرم
….

قسمت هایی از ترانه «زن» به قلم و اجرای زیبا شیرازی

متولد ماه شیر…

سردر ساختمان اصلی هتل بزرگ رامسر، اردیبهشت ۱۳۸۸
مردم دو دسته هستن؛ یا متولد مردادن یا دلشون میخواد که متولد مرداد باشن!
قسمتی از دیالوگ فیلم به شدت فارسیِ «سوپر استار»

دو سال بیشتر از ربع قرن زیسته ام…
راضیم از آنچه گذشت…
و امیدوارم به آنچه می آید…
و از پروردگارم تنها یک چیز برای همیشه میخواهم؛ دلِ خوش…
و این هم اولین تصویر موجود از کودک فهیم که در بیمارستان مجیبیان یزد گرفته شده است:

دلم…

دلم لرزید برات، گرفت بهونه…
پی نوشت: قسمتی از ترانه ای به قلم و اجرای «زیبای شیرازی»، که داستان زنی است که همسرش را از دست داده و خاطراتش را مرور می کند، هرگونه قصه پردازی قویا تکذیب می شود و همزمان شدیدا مورد استقبال قرار می گیرد، بعضا ایده های خوبی می شود برای داستان نویسی!

خدایا…

خدایا، خدایا، خدایا
می خواهم تا رمق دارم فریاد بزنم خدایا…
خدایا همان کسی که تو می دانی و همه و هم اویی که تو میدانی و من!

حس غریب این روزها…

عجب صبری خدا دارد…

اگر من جای او بودم….

از حافظ

من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش/هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

هیچ نمی دانم…

مرداب انزلی، همین روزها یک سال پیش
روزهای بهتری بود از امروز اما آن روزها هم شادتر نبودم، تردید و ترس و تشویش و دودلی، همراهان خوبی نیستند….
پر از تشویش و دودلی که نمی دانم سه ماه است، سه سال است یا ده سال است که به جانم افتاده…
فقط می دانم که از روزی است که ذهنم راهی نرفته را رفت و نمی دانست که چگونه برود که هنوز هم نمی داند…
راهی که اگر باز هم متولد شود، باز هم همان را می رود، درست به همان گونه که رفته است، بی کم و کاست چرا که غیر از آن نیست و نیاموخته است که باشد…

«آوا»یم از اوست…

دو هفته دیگر وبلاگم دو ساله می شود و در این کمتر از دوسال در مورد رفتن بسیاری از کسانی که دوستشان دارم نوشته ام، یک هفته نیست که پدر بزرگ قصه گویم رفت و دیشب نوبت اسماعیل فصیح بود…
رمان های زیادی از اسماعیل فصیح خواندم که هیچ کدام را ندارم اما شراب خامش چیز دیگریست…
گفته بود که رمانی در راه دارد که در آن «جاوید» شخصیت «داستان جاوید» با «جلال آریان» شخصیت نود درصد رمان هایش که رگه هایی از شخصیت اسماعیل فصیح را دارد، دیدار می کنند و رمان حول دیدار آنها و خاطراتشان شکل می گیرد، نمی دانم که دنیا وفا کرد به نگارشش یا نه…
«آوا» ی قصه هایم را به تقلید از «جلال آریان»ش ساخته ام و تا «آوا» هست که تا زنده ام، خواهد بود به یادش خواهم بود…
خدایا خبر خوبی برای پست بعدی برسان، بعید می دانم ظرفیت اتفاق بد دیگری داشته باشم…