Blog Archives

چرا؟

منتظرم تاکسی بیاید دنبالم

از من می پرسد که ازدواج کرده ای؟

می گویم که نه

می پرسد چرا؟ خوشگلی که!

و من تنها لبخند می زنم

نه حوصله دارم و نه وقتش را که با او بحث کنم، آخر یک جلسه ی طولانی و خسته کننده پیش رو دارم که حتی بیشتر از تمام حوصله ام نیاز دارم که صرف کنم تا وقتی که برای جلسه می گذارم نتیجه ای داشته باشد.

:-)

یا رب این نوگل خندان…

بچه که بودم، فقط آنهایی از دنیا می رفتند که آنقدر زندگی کرده بودند که هیچ حسرت و آرزویی نداشتند

هیچ عزیزی زود و بد موقع، کسانش را ترک نمی کرد

هرچه یزرگتر می شوم، زندگی به هیچ کس مجال نمی دهد…

می برد هر آنکسی را که هنوز خیلی حیف است، خیلی…

فایده ای ندارد اگر حتی کودک هم می ماندم، این روزها زندگی مجال نمی دهد که بچه ها به اندازه ی غم هاشان بزرگ شوند، آنها یک شبه بزرگ می شوند با غمی که برای هر کسی زیاد است…

دوست عزیز من ۱۸ سال دردانه ی خانواده اش بود

و ۱۸ سال بعد را باعشق و صفا و محبت زندگی کرد

هستند کسانی که در طول عمر درازشان، ۱۸ روز هم این گونه نزیسته اند…

دوست عزیز من، فرزندی تربیت کرده که مایه ی غرور و افتخار همه هست و خواهد بود

دوست عزیز من برای همه به سهم خودش، انقدر خاطره ی خوب ساخته که همیشه با لبخند از او یاد کنند؛ لبخندی به همان زیبایی لبخند خودش…

 

 

 

تغییر

تغییر یعنی تصمیم
و تصمیم
یعنی هراس و دلهره
یعنی صد ها اما و اگر
یعنی هزاران شاید
یعنی یک میلیون بار شک کرده باشی
یعنی بترسی از آنچه نمی دانی، آنهم خیلی زیاد
یعنی لبخندی از اعماق وجود
یعنی چشمانی که می درخشد
یعنی شادابی
یعنی زندگی

لذت چای

شیرینی ها که آماده می شود، یک نفر چای درست میکند

شیرینی و چای و کمی گپ

خانم های خانه دار بیشتر از بچه هاشان می گویند و من و دختر دیگری که او هم کارمند است از اخم مدیر وقت خداحافظی برای کمی زودتر  آمدن به اینجا!

خوب است با غریبه ها حرف زدن با آنها که دنیاشان یک دنیا متفاوت است

چرخ زدن در حلقه ی آدم هایی که همه شان را دستچین کرده ای و حتی اینکه که تفاوتشان با تو در چه باشد هم خواسته ی خود توست، لازمه ی زندگی ست؛ لازمه ی یک زندگی شاد و بی دغدغه اما نباید اسیر پیله ای شد که هیچ روزنه ای به ناشناخته ها ندارد.

گل گلدون من…

در گوش دادن به آهنگ هایی که برایتان خاص هستند، نهایت خساست را به خرج دهید و تنها زمانی به آنها گوش دهید که تشنه ی شنیدنشان باشید.

حیف است عادی شوند…

Dreamer, Believer…

I am a dreamer, a daydreamer…

I make everything that I like happen in my dreams…

 

I am a believer…

I believe that everything happens for a reason…

I believe that everything will be fine in the end, if not fine yet, not the end yet..

 

I keep believing my dreams…

If you keep on believing, the dreams that you wish..

Will com true…

 

Just look back and you admit that I am right…

Everything you are, everything you have, you have wished for once, wished truly from the bottom your heart, remember…

So, be careful of you dreams and you wishes…

They WILL come true, but the timing is out of you hands, and it’s the best, trust the God…

You just do not remember….

سال نو مبارک

سالی که گذشت، سال خوبی بود برای من

آرام بودم و شاد

جابجایی داشتیم از خانه ی کودکی ها

و شروع به آموختن زبانی دیگر که افق هایی جدید را خواهد گشود

و دعای من در لحظه ی تحویل سال این است

خدایا شادیم را پایدار کن و عزیزانم را سالم و شاداب نگه دار

و برای همه ی دنیا صلح و آشتی و شادی می خواهم

همین

معجزه شمایید…

 

برای خودتان هدیه بخرید
از هرچه دوست دارید کلکسیون تهیه کنید
یک زبان جدید یاد بگیرید
وقتتان را با کسانی که دوستشان دارید بگذرانید
تظاهر نکنید، خود ِ خود ِ شما فوق العاده اید
بلند، بلند بخندید
وراجی کنید
بستنی عروسکی بخورید
در پارک با بچه ها بازی کنید
مرغ سوخاری را با دست بخورید
به هرکاری که وقت و حوصله ی انجامش را ندارید، «نه» بگوید؛ بلند و محکم
روزی ۲۰۰ تا چای بخورید!
تمام آخر هفته را فیلم ببینید
گودر را نخوانده،   Make All as Read بزنید
لباس های رنگی رنگی بپوشید
این لیست را کامل کنید!
 

روز واقعه

بایستی همیشه به فکر خودمان باشیم نه همیشه به این فکر که دیگران به فکرمان باشند…

بایستی تنها از خودمان توقع داشته باشیم و نه دیگران

تنها حریف خودمان می شویم نه هیچکس دیگری 

یایستی در لحظه شاد بود نه در انتظار واقعه ای برای شادی

واقعه، همین زندگی ی ماست…

لذت نوشتن

 

نوشن سخت می شود گاهی
وقتی کتاب تازه ای نخوانده ای که یادداشتی بنویسی
وقتی فیلم نمی بینی و هفته ات را با سریال دیدن پر کرده ای!
وقتی سینما، فیلی برای رفتن ندارد
وقتی، وقتی برای تئاتر رفتن نداری
وقتی…
اما راستش را بگویم همه ی این وقتی ها تنها بهانه است
کفگیر به ته دیگ می خورد گاهی
سوژه، کم می آید گاهی
حس ِ نوشتن نیست گاهی

اگر، آنگاه…

 

“به آرامی آغاز به مردن می‌کنی”
پابلونرودا
ترجمه: احمد شاملو
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

تنها خاطره است که می ماند…

دیوارهای آن خانه، شاهد قد کشیدنمان بودند…

بازی ها، درس خواندن ها
از خانه ی کودکی ها، تنها خانه ی ما مانده بود
اول از همه، شهرآرا دیگر محله ی پدری مان نبود…
 خانه ی کوچه ی آتشکده را هم دیگر ندیدیم
و خانه ی مادر بزرگ با آن همه در و دالان، دیگر برای زندگی سخت بود
خانه ی مریم و ملیکا هم عوض شد
و تنها شاهد کودکی ما، در و دیوار خانه ی ما بود
همان که یکی از دیوارهایش با دیوار مدرسه مان همسایه بود
خانه ی خالی، حس غریبی دارد
حس رفتن و دیگر ندیدن…
گوشه ی راه پله و کنار در آشپزخانه؛ هرگز از یادم نمی روند…
ودرخت نارنج و انجیر..
دل کندن سخت است، حتی از چهار دیوار…

Absolutely Nothing

I am comfortable with her, because she means absolutely nothing to me!

From the “Vampire Diaries” Book Series, Volume 1; “Awakening”

Be yourself!

Be yourself!

Life is too short to be someone else!

From the movie; “Step Up 2”

She likes me? She likes me NOT!

هرچقدر هم که تصور محبوب بودن یا منفور بودن کنید، این یک حقیقت است که هر فرد برای دسته ای از افراد، جاذبه و برای دسته ای دیگر دافعه دارد. این جاذبه و دافعه باعث می شود تا عده ای دوست و دوستدار و عده ای دشمن یا مخالف پیدا کنی. در طول زندگی ات به بعضی، خوبی می کنی و به بعضی بدی که در نتیجه اش لیست دوستان یا دشمنانت پربارتر می شود. وقتی پای منافع مشترک هم در میان باشد، سر و کله ی رقیب پیدا می شود و رقیب هم نوعی دشمن بالقوه است؛ آن هم از نوع بسیار خطرناکش!

تا اینجای ماجرا برایم کاملا قابل درک است.  آنچه از درکش عاجزم این است که چرا فردی که نه سابقه ی دوستی با او داری و نه دشمنی نه خوبی در حقش کردی نه بدی تا آنجا هم که ذهنت یاری می کند هیچ گاه منافع مشترکی در میان نبوده که رقابتی باشد و در نتیجه ی آن کینه و دشمنی یعنی اصلا هیچ گاه فرصتش نبوده. با همه ی این تفاسیر، انتظار نداری که دوستت داشته باشد ولی این همه سردی و دوری که سعی می کنی جدی نگیری و پچ پچ های پشت سرت که خیلی اتفاقی و ناباورانه به وجودش پی می بری تو را به این باور می رساند که او هم با دشمنان و مخالفانت، احساس دوستی و صمیمیت بیشتری می کند.

بله، این پست مخاطب خاص دارد هرچند کاربرد عام هم دارد، به بهانه ی یک خانم عزیز نوشته شده که یواشکی داشت سوالی را از خانم عزیز دیگری می پرسید که جواب خانم عزیز دومی که با پوزخند تمسخر داده شد در بهترین حالت یک بدی به بدی های من در ذهنش ایجاد می کند، قضاوت غلط یا درست بودنش با من نیست چون نمیدانم که چه بود!

این روزها که می گذرد…

دلش برایمان تنگ شده…
و دل همه ی ما برای او از همان برای او تنگ است…
و چه شوری داشت صدایش
و چه شوری به پا کرد در دل همه ی ما…
خدایا، سعادتمند تر از او آفریده ای؟؟

سیب سرخ حوا


زنان ساکن خیابان «ویستریا» برای شاد زیستن تلاش می کنند؛ هر کدام به شیوه ی خودشان.
و این تلاش گاهی با جدال همراه است؛ دیدنی و جذاب.
زنان خیابان «ویستریا» نه قربانی اند و نه فرشته؛ انسان هایی عادی اند؛ شادند، غمگینند، می خندند، می گریند، محبت می کنند، محبت می بینند، خیانت می بینند، خیانت می کنند، می بخشند، انتقام می گیرند، می سازند، ویران می کنند، ناامیدند، امیدوارند، مهربانند، سنگدلند، اشتباه می کنند، جبران می کنند…
و اما همه در تلاشگری، مشترکند؛ تلاش برای شادی و قوام زندگی به بهترین نحوی که آموخته اند.
به گمانم زنان ساکن تمام خیابان های دنیا از تماشای سریال Desperate Housewives لذت خواهند برد و همچنین مردانی که می خواهند جنس مخالفشان را بهتر بشناسند.

با غزاله تا ناکجا


شوهر عمه ام در معرفی همسر برادرش، اضافه کرد: دختر «غزاله علیزاده»، به گمان اینکه چون کرم کتابم، می شناسمش؛ اما نامش تازه بود.
یافتمش در دائره المعارفی که همگان ویرایشش می کنند و در یکی از گلگشت ها در گوشه ای از بهشت زمینی ام، یکی از کتاب هایش را
و مسحور می کند قلمش آنگاه که رنگ و عطر و نور را در هم می آمیزد. خلسه ی کلماتش و جذبه ی اثیری جملاتش بی نظیر است….
پی نوشت: نام پست، عنوان مجموعه داستانیست از «غزاله علیزاده» که انتشارات «توس»، آن را منتشر کرده است.

این روزها که می گذرد..

صدایی که می لرزد اما وقارش ذاتیست..
صدایی که صاحبش نگران همه است و همه نگران او…
و کسی چه می داند که خوف و رجا یعنی چه…
و ما هم نمی دانیم اما لحظه به لحظه با تمام وجود احساس می کنیم…

حافظ به روایت محق دات آی آر

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار/ که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

یاد باد آن روزگاران یاد باد

آرامش برای من، آن لحظه ی ظهر تابستان است که همه ی خانواده با نوای دلنشین هایده، مهستی و گاه نوش آفرین، به خواب می رویم..
رخوت خنکای خانه وسط آفتاب تموز کویر و نغمه ای روح نواز که دور و دورتر می شود و با لبخندی خواب چیره می شود…
هرگز لحظه ای هوس برگشتن در زمان را نداشته ام اما، هرگاه که با نغمه ای دلنشین به خواب می روم، آن روزها تداعی می شود.

کتابهایم را ورق می زنم…

بازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…

این روزها که می گذرد..

کلید که در در می چرخد، می توان حدس زد که چند لحظه ی دیگر صدای سلام چه کسی شنیده می شود…

چند روزیست که کلید به آرامترین شکل ممکن نچرخیدست…

چند روزیست که صدای گرمترین سلام، شنیده نشده…

چند روزیست که لبخند از اینجا رخت بر بسته است…

کاش کسی میگفت که چند روزدیگر باید طاقت آورد…

حافظ به روایت محق دات آی آر

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را

روز واقعه

عاشورا یک بار اتفاق افتاده و تنها به یک شکل اما هر قوم و فرهنگی به شیوه ای خاص، یادش را زنده نگه می دارند.

Read more »

فعالیت اجتماعی تازه

حس می کنم برخوردهای اجتماعی ام کم شده؛ افرادی که با آنها ارتباط دارم:
یا مهتاست
یا خانواده
یا فامیل
یا همکاران
یا سمپادی ها
یا تعداد دیگری از دوستان
همه را دوست دارم و بودن با آنها غنیمتیست، اما همه شان را می شناسم
ارتباطم با مردمی که نمی شناسم، کم شده، که سر صحبت را باز کنم، که آشنا شوم، که ببینم حرف حسابشان چیست…
زمانی کارم ایجاب می کرد که ماهی حداقل چند بار، مصاحبه و گزارش تهیه کنم؛ برخورد برای بار اول با آدمی که حتما آدم مهمی هم بود و اینکه چه جوری جواب همه ی سوال هایت را بگیری و محترمانه گیرش بیندازی یا اطمینانش را جلب کنی به حرف زدن و همین که حرف می زند بایستی آنالیزش می کردی و راهی می یافتی برای پرسیدن هایت؛ فرصتت حداکثر دو ساعت بود و نباید اشتباه می کردی
سمینار ها، کنفرانس ها و نمایشگاه ها هم داستان دیگری بود؛ صحبت با غرفه داران، بازدید کننده ها و البته دستاندرکاران، که همه ی گلایه ها را بگویی اما در لفافه که بدانند آنان که باید و نتوانند خرده بگیرند آنان که نباید…
بگذریم، به نظرم به شدت به یک فعالیت اجتماعی جدید نیاز دارم؛ آشنایی با مردم جدید؛ افرادی که شاید همان یک بار در زندگی، همکلامشان شوم اما نکته ها بیاموزم از کلام و رفتارشان.
از پیشنهاد های خوانندگان گرامی به شدت استقبال می شود!

راز بزرگ زندگی…

عشق، امید و اعتماد به نفس!

حافظ به روایت محق دات آی آر

هر کس که ندارد به جهان مهر تو در دل/حقا که بود طاعت او ضایع و باطل

برداشتن از عشق تو دل، فکر محال است/از جان خود آسان بود، از عشق تو مشکل

از عشق تو ناصح چو مرا منع نماید/ای دوست، مگر هم تو کنی حل مسائل

گشتیم جهان را که ببینیم و ندیدیم/همچون تو کسی زیبا در شکل و شمایل

ای زاهد خودبین به در میکده بگذر/آن دلبر من بین که بود میر قبائل

از وصل تو شستند رقیبان ز طمع دست/چو گشت مرا کام دل از لعل تو حاصل

حافظ تو برو بندگی پیر مغان کن/بر دامن او دست زن و از همه بگسل

پی نوشت: دیوان حافظی در خانه داریم که یادگارِ دوران نوجوانی مادربزرگ ۸۸ ساله ام است. غزل ها به ترتیب حروف ابجد مرتب شده اند و غزل هایی دارد که مصححان جدید به گمانِ «حافظ پنداری» از دیوان های جدید، حذف کرده اند. برای من مهم نیست که غزلی که خواندید از حافظ باشد یا شاگردان شیفته اش، مهم حس زیبایی که خواندنش به من می دهد…

حافظ به روایت محق دات آی آر

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست/در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

با اجازه از آقای اولد فشن