Category:از دل گریخته ها’

She likes me? She likes me NOT!

 - by مهسا محق

هرچقدر هم که تصور محبوب بودن یا منفور بودن کنید، این یک حقیقت است که هر فرد برای دسته ای از افراد، جاذبه و برای دسته ای دیگر دافعه دارد. این جاذبه و دافعه باعث می شود تا عده ای دوست و دوستدار و عده ای دشمن یا مخالف پیدا کنی. در طول زندگی ات به بعضی، خوبی می کنی و به بعضی بدی که در نتیجه اش لیست دوستان یا دشمنانت پربارتر می شود. وقتی پای منافع مشترک هم در میان باشد، سر و کله ی رقیب پیدا می شود و رقیب هم نوعی دشمن بالقوه است؛ آن هم از نوع بسیار خطرناکش!

تا اینجای ماجرا برایم کاملا قابل درک است.  آنچه از درکش عاجزم این است که چرا فردی که نه سابقه ی دوستی با او داری و نه دشمنی نه خوبی در حقش کردی نه بدی تا آنجا هم که ذهنت یاری می کند هیچ گاه منافع مشترکی در میان نبوده که رقابتی باشد و در نتیجه ی آن کینه و دشمنی یعنی اصلا هیچ گاه فرصتش نبوده. با همه ی این تفاسیر، انتظار نداری که دوستت داشته باشد ولی این همه سردی و دوری که سعی می کنی جدی نگیری و پچ پچ های پشت سرت که خیلی اتفاقی و ناباورانه به وجودش پی می بری تو را به این باور می رساند که او هم با دشمنان و مخالفانت، احساس دوستی و صمیمیت بیشتری می کند.

بله، این پست مخاطب خاص دارد هرچند کاربرد عام هم دارد، به بهانه ی یک خانم عزیز نوشته شده که یواشکی داشت سوالی را از خانم عزیز دیگری می پرسید که جواب خانم عزیز دومی که با پوزخند تمسخر داده شد در بهترین حالت یک بدی به بدی های من در ذهنش ایجاد می کند، قضاوت غلط یا درست بودنش با من نیست چون نمیدانم که چه بود!

سیب سرخ حوا

 - by مهسا محق


زنان ساکن خیابان «ویستریا» برای شاد زیستن تلاش می کنند؛ هر کدام به شیوه ی خودشان.
و این تلاش گاهی با جدال همراه است؛ دیدنی و جذاب.
زنان خیابان «ویستریا» نه قربانی اند و نه فرشته؛ انسان هایی عادی اند؛ شادند، غمگینند، می خندند، می گریند، محبت می کنند، محبت می بینند، خیانت می بینند، خیانت می کنند، می بخشند، انتقام می گیرند، می سازند، ویران می کنند، ناامیدند، امیدوارند، مهربانند، سنگدلند، اشتباه می کنند، جبران می کنند…
و اما همه در تلاشگری، مشترکند؛ تلاش برای شادی و قوام زندگی به بهترین نحوی که آموخته اند.
به گمانم زنان ساکن تمام خیابان های دنیا از تماشای سریال Desperate Housewives لذت خواهند برد و همچنین مردانی که می خواهند جنس مخالفشان را بهتر بشناسند.

با غزاله تا ناکجا

 - by مهسا محق


شوهر عمه ام در معرفی همسر برادرش، اضافه کرد: دختر «غزاله علیزاده»، به گمان اینکه چون کرم کتابم، می شناسمش؛ اما نامش تازه بود.
یافتمش در دائره المعارفی که همگان ویرایشش می کنند و در یکی از گلگشت ها در گوشه ای از بهشت زمینی ام، یکی از کتاب هایش را
و مسحور می کند قلمش آنگاه که رنگ و عطر و نور را در هم می آمیزد. خلسه ی کلماتش و جذبه ی اثیری جملاتش بی نظیر است….
پی نوشت: نام پست، عنوان مجموعه داستانیست از «غزاله علیزاده» که انتشارات «توس»، آن را منتشر کرده است.

این روزها که می گذرد..

 - by مهسا محق

صدایی که می لرزد اما وقارش ذاتیست..
صدایی که صاحبش نگران همه است و همه نگران او…
و کسی چه می داند که خوف و رجا یعنی چه…
و ما هم نمی دانیم اما لحظه به لحظه با تمام وجود احساس می کنیم…

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 - by مهسا محق

آرامش برای من، آن لحظه ی ظهر تابستان است که همه ی خانواده با نوای دلنشین هایده، مهستی و گاه نوش آفرین، به خواب می رویم..
رخوت خنکای خانه وسط آفتاب تموز کویر و نغمه ای روح نواز که دور و دورتر می شود و با لبخندی خواب چیره می شود…
هرگز لحظه ای هوس برگشتن در زمان را نداشته ام اما، هرگاه که با نغمه ای دلنشین به خواب می روم، آن روزها تداعی می شود.

کتابهایم را ورق می زنم…

 - by مهسا محق

بازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…

این روزها که می گذرد..

 - by مهسا محق

کلید که در در می چرخد، می توان حدس زد که چند لحظه ی دیگر صدای سلام چه کسی شنیده می شود…

چند روزیست که کلید به آرامترین شکل ممکن نچرخیدست…

چند روزیست که صدای گرمترین سلام، شنیده نشده…

چند روزیست که لبخند از اینجا رخت بر بسته است…

کاش کسی میگفت که چند روزدیگر باید طاقت آورد…

فعالیت اجتماعی تازه

 - by مهسا محق

حس می کنم برخوردهای اجتماعی ام کم شده؛ افرادی که با آنها ارتباط دارم:
یا مهتاست
یا خانواده
یا فامیل
یا همکاران
یا سمپادی ها
یا تعداد دیگری از دوستان
همه را دوست دارم و بودن با آنها غنیمتیست، اما همه شان را می شناسم
ارتباطم با مردمی که نمی شناسم، کم شده، که سر صحبت را باز کنم، که آشنا شوم، که ببینم حرف حسابشان چیست…
زمانی کارم ایجاب می کرد که ماهی حداقل چند بار، مصاحبه و گزارش تهیه کنم؛ برخورد برای بار اول با آدمی که حتما آدم مهمی هم بود و اینکه چه جوری جواب همه ی سوال هایت را بگیری و محترمانه گیرش بیندازی یا اطمینانش را جلب کنی به حرف زدن و همین که حرف می زند بایستی آنالیزش می کردی و راهی می یافتی برای پرسیدن هایت؛ فرصتت حداکثر دو ساعت بود و نباید اشتباه می کردی
سمینار ها، کنفرانس ها و نمایشگاه ها هم داستان دیگری بود؛ صحبت با غرفه داران، بازدید کننده ها و البته دستاندرکاران، که همه ی گلایه ها را بگویی اما در لفافه که بدانند آنان که باید و نتوانند خرده بگیرند آنان که نباید…
بگذریم، به نظرم به شدت به یک فعالیت اجتماعی جدید نیاز دارم؛ آشنایی با مردم جدید؛ افرادی که شاید همان یک بار در زندگی، همکلامشان شوم اما نکته ها بیاموزم از کلام و رفتارشان.
از پیشنهاد های خوانندگان گرامی به شدت استقبال می شود!

حافظ به روایت محق دات آی آر

 - by مهسا محق

هر کس که ندارد به جهان مهر تو در دل/حقا که بود طاعت او ضایع و باطل

برداشتن از عشق تو دل، فکر محال است/از جان خود آسان بود، از عشق تو مشکل

از عشق تو ناصح چو مرا منع نماید/ای دوست، مگر هم تو کنی حل مسائل

گشتیم جهان را که ببینیم و ندیدیم/همچون تو کسی زیبا در شکل و شمایل

ای زاهد خودبین به در میکده بگذر/آن دلبر من بین که بود میر قبائل

از وصل تو شستند رقیبان ز طمع دست/چو گشت مرا کام دل از لعل تو حاصل

حافظ تو برو بندگی پیر مغان کن/بر دامن او دست زن و از همه بگسل

پی نوشت: دیوان حافظی در خانه داریم که یادگارِ دوران نوجوانی مادربزرگ ۸۸ ساله ام است. غزل ها به ترتیب حروف ابجد مرتب شده اند و غزل هایی دارد که مصححان جدید به گمانِ «حافظ پنداری» از دیوان های جدید، حذف کرده اند. برای من مهم نیست که غزلی که خواندید از حافظ باشد یا شاگردان شیفته اش، مهم حس زیبایی که خواندنش به من می دهد…

آنیتا دکتر می شود

 - by مهسا محق

آنیتای عزیزم دکتری قبول شده، اونم با رتبه ی ۳
مدت زیادی زحمت درس خوندن و استرس رو به تنهایی کشید
اما در خوشحالیش، من هم سهیمم
از این به بعد هم سختی و استرس درسش مال آنیتاس و خندیدن به خاطراتش سهم هر دوی ما
امیدوارم، همیشه مثل امروز خوشحال و شاد باشی
پی نوشت: قرار بود بعد از فارغ التحصیلیِ خودم و آنیتا از رموز کلاس رفتن، درس گوش دادن، تمرین حل کردن و امتحان دادن و خاطرات مربوط به اونا رو، روی وبلاگم بنویسم که افتاد به بعد از دکتر شدن آنیتا ;-)

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد…

 - by مهسا محق

قنوت آن بخشی از نماز است که می توانی با زبان خودت و کلام خودت با پروردگارت به صحبت نشینی..
آنچه دلت می خواهد، تقاضا کنی…
بیت الغزلی از حافظ بخوانی..
فرمی از پیش تعریف شده که مُجاز به هیچ گونه دخل و تصرف درش نیستی؛ زیرا حافظ اصلی است که قرن ها مانده و خواهد ماند، به آنچه در دل تنگت می گذرد، پیوند می خورد…
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد/که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

بوی کافور، عطر یاس

 - by مهسا محق

هفت، هشت سالی بود که به مراسم تدفین نرفته بودم، از همان موقع که ظرف دو سال هر دو پدر بزرگ و مادربزرگ پدری ام به دیار دیگر رفتند؛ پدر بزرگ مادری ام در امامزاده جعفر یزد، آرام گرفتند جایی که تا زنده بودند، متولی اش بود و مادر و پدرِ پدرم در بهشت زهرای تهران…
این بار خاکسپاری قوم و خویشی دور و دوست سالهای خیلی دور مادر بزرگ..

Read this article »

من می ترسم…

 - by مهسا محق

همیشه این حس، وقتی تصمیمی گرفته ام به سراغم می آید…
به تعداد تصمیم های در زندگی ام، تجربه اش کرده ام و دقیقا به همان تعداد نادیده گرفتمش که اگر اعتنا کنم هرآنچه دوست داشتی ام است را باخته ام…
حس ترس؛ دقیقا ترس است، نه شک و نه تردید. ترس از انجام تصمیم است…
من اعتراف می کنم که می ترسم، همیشه و از همه چیز…
در تمام این بیست و چند سال، نتوانسته ام که نترسم، فقط توانسته ام که به آن بی اعتنا باشم که البته خیلی خیلی سخت تر از ترسیدن و جا زدن است؛ باور کنید خیلی سخت تر است، خیلی…
و بدتر از همه اینکه دیگران بر این باورند که نمی ترسی و فکر می کنند که خیلی آسان نمی ترسی؛ نمی دانند که هم می ترسی و هم با سختی، کاری که از آن می ترسی را انجام می دهی فقط چون ته قلبت، امید داری که عاقبتش خوب باشد و تا انجامش ندهی قلبت آرام نمی گیرد و شک و تردید در انجامش فقط آرامشت را به تاخیر می اندازد و همیشه هم عاقبتش خوب است، اما باز هم می ترسی…
این بار هم می ترسم، این بار هم خودم را در مقابل عمل انجام شده گذاشته ام که ترسم نتواند کاری از پیش برد و از دست خودم کلافه ام و عصبانی و قلبم آرام است و  باز هم هیچ کس باور نمی کند که چه سخت است که هم بترسی و هم ترست را نادیده بگیری…

تصمیم کبری!!!

 - by مهسا محق

یک تصمیم مهم و بزرگ گرفتم؛ آن هم در ۵ دقیقه!
تصمیم های بزرگ را همین جوری باید گرفت، سریع و با صلابت!
راه سختی دارم و زمانی کم و شانسی بسیار کمتر اما مصمم که امتحان کنم…
ترس و فرار و پاک کردن صورت مساله را که هر کسی بلد است، باید دل به دریا زد…
و هر چیزی که ارزشمند است، سخت به دست می آید، پس هرچه سخت تر، بهتر…
اگر نتیجه گرفتم که احتمالش کم است به شما خواهم گفت اگر هم نشد که شما هم مثل من فراموش کنید!
پی نوشت: مثل من فراموش کردن البته دردناک است چون اصولا چیزی به اسم فراموشی در قاموس ما وجود ندارد، پس لطفا به شیوه ی خودتان فراموش کنید!

تلاش برای؟؟؟

 - by مهسا محق

کتاب های نخوانده،
پارچه های ندوخته،
فیلم های ندیده،
کامواهای نبافته،
قصه های ننوشته،
همه نشانیست بر تلاشی مذبوحانه!

به همین زودی گذشت…

 - by مهسا محق

یک سال پیش، دقیقا در چنین روزی دفاع کردم…
شاید نیم ساعت هم نبود؛ اما هیجان و استرسش با هیچ یک از تجربیات زندگی قابل مقایسه نبود، آنقدر که همانجا با خودم عهد کردم دیگر هرگز خود را با دست خود درچنین شرایطی قرار ندهم…
و وقتی تمام شد، سبک شدم، شاد و آسوده، آرامشی که خاص همان لحظات بود و امیدوارم بار دیگر، درجایی دیگر و به گونه ای دیگر تکرار شود…
حضور مادرم در آن روز و روز قبلش، موهبت و نگاه های آرامش بخش آنیتای خوبم وقتی که مثل وِروِره ی جادو، آخرین امتحانم را پشت سر می گذاشتم، قوت قلبم بود.
دوستان بسیاری شرمنده ام کردند در آن روز، خصوصا مدیر فنی مهربان شرکت که حضورش در اوج کاری موسسه، شگفت زده ام کرد….
دوستان بسیاری هم نبودند هر کدام به دلیلی که صدالبته محترم بود و به هیچ وجه راضی به دردسرشان نبودم اما دلم پر می کشید برای بودنشان…

تمنایی و شکرانه ای…

 - by مهسا محق

خدای من، خدای خوب من!
همیشه دو چیز ورد زبانم است؛ تمنای خواستنی ها و شکرانه ی رسیدنی ها…
خدای من که از رگ گردن به من نزدیک تری!
می دانی هر آنچه خواستنی ام است…
خدای من که سمیعی و بصیری!
هزار بار شنیده ای و دیده ای فهرست بلندبالای ِ کوچک خواستنی هایم را…
خدای من!
گفته اند که می پسندی ندای بندگانت را حتی به تمنایی و تقاضایی و گلایه ای و شکرانه ای…
خدای من!
می دانی که هزاران هزار بار تمنا کرده ام خواستنی هایم را و صدایت کرده ام به شکرانه ی رسیدنی هایم…
هزاران بار دیگر نیز نا نفسی باقیست خواهم خواست هر آنچه آرزویم است و هر آنچه که خواسته ام و نداده ای به مصلحتی یا تاخیری که نمی دانم و هرآنچه که بود و داشتم و گرفتی باز هم به مصلحتی که نمی دانم و هر آنچه هرگز نداشته ام، خواهم خواست همه شان را که خواستن حق من است و خواستن از تو، امیدِ من….
و صد شکر گفته ام و صد هزار بار دیگر خواهم گفت به هرآنچه داده ای و نداده ای و بخشیده ای و گرفته ای…
چرا که تو پروردگار همه چیزی، حتی آرزوها و خیالاتم….

إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ…

 - by مهسا محق

وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِکَ مَا عَلَیْهِم مِّن سَبِیلٍ ﴿۴۱﴾ إِنَّمَا السَّبِیلُ عَلَى الَّذِینَ یَظْلِمُونَ النَّاسَ وَیَبْغُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ أُوْلَئِکَ لَهُم عَذَابٌ أَلِیمٌ ﴿۴۲﴾

آیه ۴۱ و ۴۲ سوره شوری