بیا که رایت منصور پادشاه رسید/ نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت/کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد/جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن/قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور/ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل/بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
صبا بگو که چه ها بر سرم در این غم عشق/ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق/همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول/ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید
Blog Archives
واقعا؟؟!!
حافظ در این لحظه!
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود / عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
توبه رندانه!
من همان ساعت که از می خواستم شد توبه کار / گفتم این شاخ ار دهد باری، پشیمانی بود
ربطی داره؟؟
داشتم این بیت از حافظ رو میخوندم که:
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست / قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
بلافاصله این بیت از حافظ تو ذهنم اومد:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه / چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند
به نظر شما ربطی به هم دارن؟؟
فال امروز
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد / من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
نام و ننگ!
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است ./. وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است
دوست…
انت روائح رند الحمی و زاد غرامی / فدای خاک در دوست باد جان گرامی
پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت / من المبلغ عنی الی سعاد سلامی
بیا به شام غریبان و آب دیده من بین / به سان باده صافی در آبگینه شامی
اذا تغرد عن ذی الاراک طائر خیر / فلا تفرد عن روضها انین حمامی
بسی نماند که روز فراق یار سر آید / رایت من هضبات الحمی قباب خیام
خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت / قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام
بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال / اگر چه روی چو ماهت ندیدهام به تمامی
و ان دعیت بخلد و صرت ناقض عهد / فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی
امید هست که زودت به بخت نیک ببینم / تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ / که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامی
جز راست نباید گفت / هر راست نشاید گفت!!!
صبحدم مرغ چمن با گل نوخواسته گفت / ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی / هیچ عاشق، سخن سخت به معشوق نگفت
سرزمین محبوب من
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم/ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم / به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم/ ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی / که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بیسامان / گرم بود گلهای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود / دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم بود
که لطف ازل رهنمون شود حافظ / وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم
حافظ امروز گفت…
درد عشق ارچه دل از خلق نهان می دارد …/… حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست
حافظ امروز گفت…
عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو …/… دل زما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست