<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دست نوشته‌های کودک فهیم &#187; ادبیات</title>
	<atom:link href="http://www.mohegh.ir/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8%d9%8a%d8%a7%d8%aa/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mohegh.ir</link>
	<description>این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد..../.... اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 16:46:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>اتاقی از آن خود</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/10/03/virginia-woolf/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/10/03/virginia-woolf/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 24 Dec 2010 17:04:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=947</guid>
		<description><![CDATA[اما حالا دیگر جلوی در کتابخانه بودم. حتما آن را باز کرده بودم، زیرا بلافاصله، آقایی مهربان، سفید مو و معترض –مثل فرشته ی نگهبانی که، به جای بالهای سفید،  راه را با تکان دادن لباس سیاه خود سد می کند- جلوی من ظاهر شد و همان طور که که مرا به عقب می راند ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/10/03/virginia-woolf/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اما حالا دیگر جلوی در کتابخانه بودم. حتما آن را باز کرده بودم، زیرا بلافاصله، آقایی مهربان، سفید مو و معترض –مثل فرشته ی نگهبانی که، به جای بالهای سفید،  راه را با تکان دادن لباس سیاه خود سد می کند- جلوی من ظاهر شد و همان طور که که مرا به عقب می راند آهسته عذرخواهی کرد و گفت که بانوان تنها در معیت یکی از اعضای باشگاه یا ارائه معرفی نامه اجازه ورود به کتابخانه را دارند.</p>
<p>ناسزا گفتن یک زن به کتابخانه ای مشهور با بی اعتنایی کامل کتابخانه ی مشهور روبرو خواهد شد. در کمال وقار و خونسردی، در حالی که همه ی گنجینه هایش درون سینه اش محفوظ و محبوس است، با خاطری آسوده می خوابد و تا آنجا که به من مربوط می شود، تا ابد در خواب خواهد بود.</p>
<p>از کتاب «اتاقی از آن خود» اثر «ویرجینا وولف» (۱۹۴۱-۱۸۸۲)</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=947" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/10/03/virginia-woolf/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>صادق هدایت</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/07/12/sadegh-hedayat-2/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/07/12/sadegh-hedayat-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 04 Oct 2010 16:23:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=882</guid>
		<description><![CDATA[از همان لحظه که تمام شد، به خودم گفتم که در اولین فرصت دوباره می خوانمش! باورش سخت است، در زمانی که نویسندگان ایرانی تازه با داستان نویسی آن هم به شیوه ی کلاسیک آشنا شده اند و هنوز هم داستان ها بیشتر قصه است، چنین رمان مدرنی نوشته شده باشد. صادق هدایت بی شک ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/07/12/sadegh-hedayat-2/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از همان لحظه که تمام شد، به خودم گفتم که در اولین فرصت دوباره می خوانمش!<br />
باورش سخت است، در زمانی که نویسندگان ایرانی تازه با داستان نویسی آن هم به شیوه ی کلاسیک آشنا شده اند و هنوز هم داستان ها بیشتر قصه است، چنین رمان مدرنی نوشته شده باشد.<br />
صادق هدایت بی شک نابغه ی نویسنگی ست و اوج هنرش، «بوف کور» است.<br />
«بوف کور»، آمیزه ای از وهم و خیال، مرگ و زندگی، توهم و واقعیت است. زمان و مکان هم در آن معنا ندارد. هرچند در تمسخر پوچی زندگی و آدم ها ست و مرگ را می ستاید، اما تلخ نیست. ابدا تلخ نیست. ضد قهرمانش، درمانده و ناتوان از زنگی عادی اما باز هم لحنش طنزی زیرکانه دارد و خواننده را نمی آزارد. در دهانت تلخی نمی نشیند و احساس سرما نمی کنی.<br />
و البته بسیاری ازرمان های مدرن در ذهنت تداعی می شود که هر کدام گوشه ای را، شخصیتی را و ماجرایی را بی شک از این کتاب وام گرفته اند. رمان هایی که امروز به مدد همین اقتباس و شاید تقلید به نثر مدرنشان می نازند. حال ذهن خلاق هدایت را تصور کنید، این همه سال قبل، همه ی این نوآوری ها را از ذهن خودش دارد.<br />
همیشه صادق هدایت در ذهنم، انسان به پوچی رسیده ای بود که نتوانسته زندگی را تاب آورد؛ اما هرچه بیشتر می خوانم از نوشته هایش به نظرم جوانی پرشور می آید که از زمانه اش پیشی گرفته و تاب زندگی یی عقب تر از ذهنش را ندارد.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=882" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/07/12/sadegh-hedayat-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>گفتی : تو در یادی مگر؟</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/06/28/are-you/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/06/28/are-you/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Sep 2010 18:38:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=859</guid>
		<description><![CDATA[گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟  گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟ گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟ گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟  گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟</p>
<p> گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟</p>
<p>گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟</p>
<p>گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟</p>
<p> گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=859" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/06/28/are-you/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چنین گفت صادق&#8230;</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/06/19/sadegh-hedayat/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/06/19/sadegh-hedayat/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 10 Sep 2010 13:16:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=850</guid>
		<description><![CDATA[نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد! از متن کتاب «بوف کور» نگارش «صادق هدایت»]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد!<br />
<em>از متن کتاب «بوف کور» نگارش «صادق هدایت»</em></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=850" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/06/19/sadegh-hedayat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیمین بری، مه پیکری، آری&#8230;</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/06/02/simin-daneshvar-2/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/06/02/simin-daneshvar-2/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Aug 2010 18:50:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=822</guid>
		<description><![CDATA[بانو سیمین دانشور که بی نهایت دوستش دارم، نه تنها به خاطر قلمش که زنی عاشق است. که ابراز می کند عشق جاویدان به محبوبش را و می بخشد همه ی اشتباهاتی را که زنی تا عاشق نباشد در حد کمال، نمی تواند (مراجعه شود به کتاب «سنگی بر گوری» نوشته ی «جلال آل احمد»). ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/06/02/simin-daneshvar-2/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="سیمین دانشور" src="http://www.dibache.com/images/Skechs/simin-daneshvar.jpg" alt="" width="157" height="243" /></p>
<p>بانو سیمین دانشور که بی نهایت دوستش دارم، نه تنها به خاطر قلمش که زنی عاشق است. که ابراز می کند عشق جاویدان به محبوبش را و می بخشد همه ی اشتباهاتی را که زنی تا عاشق نباشد در حد کمال، نمی تواند (مراجعه شود به کتاب «سنگی بر گوری» نوشته ی «جلال آل احمد»).</p>
<p>سیمین خانم عزیز همان گونه که «ابراهیم گلستان» با آن همه غرور و نخوت و تخطئه ی همه بی هیچ رحم و مروتی، می خواندش، متولد سال ۱۳۰۰ خورشیدی است؛ دو، سه سالی از مادربزرگم جوانتر</p>
<p><span id="more-822"></span></p>
<p>نویسنده و مترجم است و اولین رئیس «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86_%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86" target="_blank">کانون نویسندگان ایران</a>». «سوشون»ش به ۱۷ زبان ترجمه شده و هنوز هم از جمله ی پرفروش ترین رمان های ایرانیست.</p>
<p>سیمین زاده ی خانواده ای فرهیخته و تحصیل کرده است. پدرش محمد علی دانشور، پزشک و مادرش قمرالسلطنه حکمت، مدیر هنرستان دخترانه و نقاش بوده است. روحشان شاد که بانویی بی نظیر تربیت کردند برای ادب و فرهنگ این مرز و بوم.</p>
<p>تحصیلات ابتدایی و متوسطه ی سیمین بانو در مدرسه ی انگلیسی مهرآیین در شیراز انجام شد. او در امتحان نهایی دیپلم، شاگرد اول کل کشور شد و سپس برای ادامه ی تحصیل در رشته ی ادبیات فارسی، به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفت.</p>
<p>سیمین بانو از سال ۱۳۲۰ خورشیدی به مقاله نویسی برای رادیوتهران و روزنامه ی ایران با نام مستعار «شیرازی بی نام» پرداخت. اولین مجموعه ی داستان کوتاه، به قلم یک بانوی ایرانی اثر سییین دانشور عزیز است با نام «آتش خاموش» که در سال ۱۳۲۷ منتشر شده است. گفته می شود که مشوق اصلی او در داستان نویسی، فاطمه سیاح استاد راهنمای وی و صادق هدایت بوده اند. وی در همین سال با جلال آل احمد آشنا می شود که این آشنایی در سال ۱۳۲۹ به ازدواج آن دو انجامید.</p>
<p>در سال ۱۳۲۸، سیمین بان با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، فارغ التحصیل شد و در سال ۱۳۲۹، به استنفورد رفت و در آنجا به تحصیل در رشته زیباشناسی پرداخت. وی در این مدت، دو داستان کوتاه به زبان انگلیسی در ایالات متحده ی امریکا به چلپ رساند. کتابی چند جلدی از نامه های سیمین به جلال در این دو سال، به چاپ رسیده است که حاوی لطیف ترین و عاشثانه ترین عواطف زنانه برای همسرش که از خوشبختی ِ سیمین بانو، معشوقش نیز هست، به چاپ رسیده است.</p>
<p>دکتر دانشور پس از بازگشت به ایران، در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا اینکه در سال ۱۳۳۸، استاد دانشگاه تهران در رشته ی باستان شناسی و تاریخ هنر شد. سیمین بانوی عزیز ما در سال ۱۳۴۸، عشق زندگی اش جلال را از دست داد و تا هنوز با یاد و خاطره اش روزگار می گذراند.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=822" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/06/02/simin-daneshvar-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سمفونی مردگان</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/05/12/the-dead-s-symphony/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/05/12/the-dead-s-symphony/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 20:30:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=798</guid>
		<description><![CDATA[تلخ، خیلی تلخ و بیشتر از آن سرد و تاریک و جادوی کلمات؛ که خود را می سپاری به این سردی و می گذاری تا ذهن نویسنده تور را با خود این شاخه به آن شاخه بَرَد&#8230; آدم ها یی اسیر، اسیر خودخواهی، اسیر نادانی، اسیر حسادت، اسیر دنیای مردانه و اسیر دانایی.. و برف ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/05/12/the-dead-s-symphony/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="سمفونی مردگان" src="http://www.blogfa.com/photo/s/samfonimordegan.jpg" alt="" width="150" height="150" /><br />
تلخ، خیلی تلخ<br />
و بیشتر از آن سرد و تاریک<br />
و جادوی کلمات؛ که خود را می سپاری به این سردی و می گذاری تا ذهن نویسنده تور را با خود این شاخه به آن شاخه بَرَد&#8230;<br />
آدم ها یی اسیر، اسیر خودخواهی، اسیر نادانی، اسیر حسادت، اسیر دنیای مردانه و اسیر دانایی..<br />
و برف می بار، بی وقفه و تنهایی صد ساله ی اهالی ماکوندو رو به یادت می آورد و باران چنندین ساله و کارخانه ی موز را&#8230;<br />
بی انصافی ایست که بگوییم تقلید تنها رگه هایی دارد از «مارکز» و «صد سال تنهاییش» با قلمی گیرا و امضای «عباس معروفی» در تمامِ داستان هرچند موومان* اول را یک نفس خواندم و باقی برایم این چنین نبود&#8230;<br />
* موومان به هر بخش از سمفونی گفته می شود. در این کتاب، هر بخش یک موومان نامیده شده وام گرفته از عنوان کتاب که «مسفونی مردگان» است.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=798" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/05/12/the-dead-s-symphony/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای آنها که «شهروند امروز» را از انتها می خواندند</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/05/10/naafe-magazine/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/05/10/naafe-magazine/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Jul 2010 20:30:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[تئاتر]]></category>
		<category><![CDATA[خبری - تحلیلی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=800</guid>
		<description><![CDATA[به گمانم دو شماره از آن چاپ شده البته از دوره ی جدیدش کتاب، فیلم، موسیقی، هنرهای تجسمی، تئاتر.. از اول تا آخرش درباره ی ادبیات و هنر و فرهنگ است&#8230; خیالتان راحت، دو ماهنامه است، فرصت دارید تا از برش کنید. دو ماهنامه ی «نافه»؛ کاری از همان تیم ادبی، فرهنگی «شهروند امروز» شایدم ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/05/10/naafe-magazine/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به گمانم دو شماره از آن چاپ شده البته از دوره ی جدیدش<br />
کتاب، فیلم، موسیقی، هنرهای تجسمی، تئاتر..<br />
از اول تا آخرش درباره ی ادبیات و هنر و فرهنگ است&#8230;<br />
خیالتان راحت، دو ماهنامه است، فرصت دارید تا از برش کنید.<br />
دو ماهنامه ی «نافه»؛ کاری از همان تیم ادبی، فرهنگی «شهروند امروز» شایدم «روزنامه ی شرق»</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=800" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/05/10/naafe-magazine/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چاخان جادویی</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/05/08/vampire-diaries/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/05/08/vampire-diaries/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 22:12:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=796</guid>
		<description><![CDATA[یک سبک نگارش است، باور کنید! اگر بگویم که در کمال سلامت عقل و در حالیکه اصلا هم نوجوان نیستم، ۴ جلد یعنی حدود ۷۰۰ صفحه به فرمت pdf و از روی مونیتور ظرف تقریبا دو هفته که هفته ای ۴۴ ساعت هم سر کار رفتم یعنی امکان خواندن نبوده، را خواندم چه می گویید! ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/05/08/vampire-diaries/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Vampire_Diaries_%28novel_series%29" target="_blank"><img class="alignnone" title="Vampire Diaries" src="http://www.mobileddl.com/files/image/Vampire-Diaries-The-Awakening-ebook-2010-02-03.jpg" alt="" width="264" height="363" /></a></p>
<p>یک سبک نگارش است، باور کنید!<br />
اگر بگویم که در کمال سلامت عقل و در حالیکه اصلا هم نوجوان نیستم، ۴ جلد یعنی حدود ۷۰۰ صفحه به فرمت pdf و از روی مونیتور ظرف تقریبا دو هفته که هفته ای ۴۴ ساعت هم سر کار رفتم یعنی امکان خواندن نبوده، را خواندم چه می گویید!<br />
اضافه کنید که هرگز، pdf خوان نبودم، یک طبقه از کتابخانه ام به طور کامل پر از کتاب های نخوانده ایست که از بهترین های ایران و جهان هستندو <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Vampire_Diaries_%28novel_series%29" target="_blank">کتاب مذکور</a> نه شاهکار ادبی بود و نه اثری قابل توجه اما بی نهایت جذاب که بعضی وقت ها از هیجان دانستن، وسوسه می شدی که چند خط بعدی را زودتر بخوانی تا بتوانی با هیجان کمتر بعضی قسمت هایش را بخوانی و تمام خرافات و افسانه هایی که حتی از سرزمینت نیست را با شوق می پذیری و حتی در جلسه ی خیلی رسمی ِ کاری هم قوانین جادوگری هایش را مرور می کنی&#8230;<br />
می دانید، دو هفته است که احترام خیلی بیشتری برای «هری پاتر» خوان ها قائلم و تصمیم گرفته ام تا بیشتر سعی کنم تا در مورد موضوعاتی که تجربه نکرده ام، قضاوت نکنم.<br />
و هنوز شگفت زده ام از قدرت تخیل و ماجرا سازی ِ خانمِ «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/L._J._Smith_%28author%29" target="_blank">لیزا جین اسمیت</a>». واقعا جای چنین نویسندگانی و ادبیات سرگم کننده ای که ارزش خواندن داشته باشد – نه رمان های بی سر و تهی که حتی خجات می کشی بگویی که زمانی خوانده ای-  در کشورمان خالیست.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=796" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/05/08/vampire-diaries/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خون آشام های دوست داشتنی</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/05/04/lovely-vampires/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/05/04/lovely-vampires/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 17:35:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=789</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم چقدر به ژانر وحشت در سینما و تلوزیون علاقه دارید.  شخصا فقط ترس موقعیت و صحنه های غافلگیر کننده را دوست دارم و فیلم هایی که خون و خونریزی و آدم کشی و آدم خواری و خون آشامی دارند را هرگز تماشا نمی کنم. سابقا، یکی از ترسناک ترین موجودات فیلم های ترسناک، ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/05/04/lovely-vampires/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img title="خون آشام های دوست داشتنی" src="http://images1.newtotv.com/files/2009/12/91214K3_DOBREV_B-GR_01-nina-dobrev-vampire-diaries-ian-somerhalder-paul-wesley.jpg" alt="" width="301" height="484" /></p>
<p>نمی دانم چقدر به ژانر وحشت در سینما و تلوزیون علاقه دارید.  شخصا فقط ترس موقعیت و صحنه های غافلگیر کننده را دوست دارم و فیلم هایی که خون و خونریزی و آدم کشی و آدم خواری و خون آشامی دارند را هرگز تماشا نمی کنم.</p>
<p>سابقا، یکی از ترسناک ترین موجودات فیلم های ترسناک، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D9%86%E2%80%8C%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85" target="_blank">خون آشام ها</a> بودند با قیافه هایی هراس انگیز و هولناک. اما نسل جدیدی از خون آشام ها ظهور کرده اند. دراکولا های جدید از نظر ظاهر، در رده ی جذاب ترین ها قرار می گیرند. تازه عاشق هم می شوند!</p>
<p>سریال نسبتا جدید (پخش قسمت اول در ۹ سپتامبر ۲۰۰۹) «<a href="http://www.imdb.com/title/tt1405406/" target="_blank">خاطرات خون آشام</a>» (Vampire Diaries)  نمونه ی بسیار جالبی از این دسته است. دو جوان رعنایی هم که در تصویر بالا می بینید، خون آشام های اصلی این سریال هستند!</p>
<p><span id="more-789"></span></p>
<p>سریال «خاطرات خون آشام» از<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Vampire_Diaries_%28novel_series%29" target="_blank"> مجموعه رمان هایی به همین نام</a> اثر خانم «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/L._J._Smith_%28author%29" target="_blank">لیزا جین اسمیت</a>»  اقتباس شده است. شش جلد از این مجموعه تا کنون منتشر شده و جلد هفتم هم در راه است. البته ماجراهای این سریال تنها از کتاب اصلی الهام گرفته است و شخصیت های اصلی هم همان ها است. اما نویسندگان سریال با اقتباس از کتاب ماجراهای جذاب تری &#8211; جذابیت بصری بیشتری- آفریده اند و زمان ها را نیز کمی دستکاری کرده اند. خواندن کتاب را نیز کودک فهیم پیشنهاد می کند، متن روانی دارد و توصیفاتش بسیار دل انگیز و دلنشین است.</p>
<p><img title="(ادامه...)" src="http://yaad.sampad.info/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif" alt="" />فصل اول سریال Vampire Diaries، یکشنبه ها حوالی ساعت ۹، به وقت تهران از کانال <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/MBC_Persia" target="_blank">MBC Persia</a> با فاصله ی زمانی چند قسمت از پخش اصلی آن در کانال CW امریکا پخش می شد که چندی پیش به اتمام رسید. پخش فصل دوم از ۹ سپتامبر ۲۰۱۰ در کانال CW، آغاز می شود. احتمالا یکی دو ماه بعد هم شاهد پخش آن در MBC Persia خواهیم بود. البته، مثل هر فیلم و سریال دیگر تمامی اپیزودهای آن از اینترنت قابل دانلود است.</p>
<p>خون آشام های دوست داشتی دیگری نیز در مجموعه ی فیلم های «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Twilight_Saga_%28film_series%29" target="_blank">شفق» (Twilight</a>)، نقش آفرینی می کنند. این مجموعه فیلم ها هم از روی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Twilight_%28series%29" target="_blank">مجموعه رمانی به همین نام</a> در چهار جلد اثر خانم «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Stephenie_Meyer" target="_blank">استفانی مِیِر</a>» اقتباس شده اند. نه فیلم ها را دیده ام نه کتاب ها را خوانده ام در نتیجه نه نظری در مورد «شفق» دارم نه پیشنهادی!</p>
<p>و اما <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7" target="_blank">ریشه ی افسانه ی دراکولا به روایت ویکیپدیای فارسی</a> (راستش من قبلا فکر می کردم که خون آشام ها در فرهنگ امریکا، ریشه در <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B3_%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86" target="_blank">کوکلوس کلان ها</a> داره اما انگار با اصالت تر این هاست):</p>
<p>«<em>اصلیت افسانه دراکولا از کشور رومانی نشات می‌گیرد که به دلیل هیجان و وحشت خاص این روایت به تمام نقاط دنیا منتقل شده‌است. این کتاب توسط جمشید اسکندانی به فارسی ترجمه و در سال ۱۳۷۶ منتشر شده است. </em></p>
<p><em>کنت دراکولا فرمانروای قسمت جنوبی رومانی بوده .وی شخصیتی خشن و ستم گر داشته است . او برای فرمان بردن مردمانش قصر خود را با رنگ قرمز رنگ آمیزی کرده بود و از تماثیل وحشت آور و تخیلی مزین کرده بود. او حتا در زمان خودش هم به نام دراکولا – پسر اژدها &#8211; شناخته میشد، وی همیشه لباسهای تیره رنگ بر تن می کرد آستر شنل خود را از مخمل قرمز رنگ دوخته بود و همیشه شراب سرخ مینوشید. به همین سبب مردم گمان میکردند که وی خون آشام است.</em></p>
<p><em>او در سالهای تحول قرون وسطا به عصر رنسانس، به نبرد با عثمانیان مسلمان پرداخت تا از ورود آنها به سرزمین خود جلوگیری کند. کنت درا کولا در قلعه خود در جونب رومانی امروزی مدفون است.در جزوه ای که بلافاصله پس از مرگ وی در سال ۱۴۷۶، در نورمبرگ آلمان منتشر شد، فهرستی از جنایات او آمده است از جمله اینکه او پس از غذا دادن به گدایان در دربار خود، همه آنها را به آتش کشید، چون عقیده داشت که آنها بی دلیل غذای مردم را میخورند و نمیتوانند بهای آن را بپردازند.</em></p>
<p><em>آخرین بازمانده وی &#8221; کنت ماروین دراکولا &#8221; سال ۲۰۰۵ در اسپانیا در گذشت. چون وی مجرد بود و فرزند و خویشاوندی نداشت اراضی بسیار وسیع و اموالش را دولت رومانی به تصرف دراورد . اینک جنگل و قلعه دراکولا جزء آثار دیدینی رومانی به شمار می روند.</em>»</p>
<p>و این هم <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D9%86%E2%80%8C%D8%A2%D8%B4%D8%A7%D9%85" target="_blank">تعریف ویکیپدیای فارسی از خون آشام</a>:</p>
<p>«<em>خون‌آشام در افسانه‌ها و خرافات مردم اروپا، موجودی زنده‌است که شب‌ها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون  مردم می‌مکد. در این تخیلات، خون‌آشام‌ها دندان‌های نیش‌بلندی دارند که با آن‌ها از گردن زندگان خون می‌مکند، و معمولاً دارای قدرت‌های فوق بشری از جمله زندگی جاوید هستند. در داستان‌های زیادی خون‌آشام‌ها مردم را به بردگی می‌کشند و خود آنها را نیز به خون‌آشام تبدیل می‌کنند. رسم بر این است که برای دور کردن خون آشام‌ها طلسم‌های ویژه‌ای استفاده شود. برای کشتن او باید سرش را از تن جدا کرد و میخی بلند را به قلب او فرو کرد.</em></p>
<p><em>خون‌آشام‌ها از باورهای خرافی به ادبیات کلاسیک و نوین جهان وارد شده‌اند و امروزه کتاب‌ها و فیلم‌های فراوانی با داستان‌های متفاوت در مورد آنها ساخته می‌شود. مشهورترین شخصیت خون‌آشام در عرصهٔ ادبیات، دراکولا نام دارد که زادهٔ ذهن <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%DA%A9%D8%B1" target="_blank">برام استوکر</a> نویسندهٔ  بریتانیایی است.</em>»</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=789" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/05/04/lovely-vampires/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>محبوب ترین کتاب داستانی وبلاگ نویسان</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/03/07/bloggers-pupular-books/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/03/07/bloggers-pupular-books/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 May 2010 08:42:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبيات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=746</guid>
		<description><![CDATA[سرنوشت: در پاسخ به دعوت عمومی خوابگرد از وبلاگ نویسان برای انتخاب کتاب داستانی محبوب سال ۸۸، این سطور نگاشته می شود. تقریبا کتاب زیاد می خوان و معمولا سعی می کنم که رمان ها و مجموعه داستان های ایرانی را بخوانم و بر خلاف نظر بسیاری از کتاب خوان ها، اولویت من، داستان ها ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/03/07/bloggers-pupular-books/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="کرم کتاب" src="http://tnrdlibrary.files.wordpress.com/2009/10/book.jpg" alt="" width="265" height="265" /><br />
سرنوشت: در<a href="http://blog.khabgard.com/statics.asp?id=-3583532" target="_blank"> پاسخ به دعوت عمومی خوابگرد</a> از وبلاگ نویسان برای انتخاب کتاب داستانی محبوب سال ۸۸، این سطور نگاشته می شود.<br />
تقریبا کتاب زیاد می خوان و معمولا سعی می کنم که رمان ها و مجموعه داستان های ایرانی را بخوانم و بر خلاف نظر بسیاری از کتاب خوان ها، اولویت من، داستان ها و مجموعه های ایرانیست.<br />
انتخاب از میان یک مجموعه حالا آن مجموعه شامل هرچه که باشد، معمولا برای من هم سخت است و هم آسان، تا زمانی که گزینه ای به دلم ننشسته بسیار سخت چون هیچ انتخابی به دلم نمی نشیند و وقتی که یک مورد به دلم نشست، کار آسان می شود چون دیگر نیازی به هیچ دلیل و برهانی ندارم و انبوه دیگر گزینه ها تاثیری در انتخاب ندارد&#8230;</p>
<p><span id="more-746"></span>مقدمه ی فوق را گفتم تا بگویم که کتاب «<a href="http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=1664&amp;P=" target="_blank">احتمالا گم شده ام</a>»  اثر «<a href="http://adamoohava.persianblog.ir/post/31" target="_blank">سارا سالار</a>»  از آن انتخاب هاییست که هیچ جای شکی در ذهنم باقی نمی گذارد. هم شیوه ی روایتش برایم جذاب بود و هم تعلیق هایش و هم نو موضوع داستان که به نظرم به نوعی مشکلی بسیاری از زنان مدرن جامعه ی حال حاضر ماست. زنانی امروزی که با معیار های دیروزی ازدواج می کنند و در نتیجه زنان شادی در زندگی نمی شوند. پایان داستان نیز بسیار شجاعانه برگزیده شده بود.<br />
خواندن اولین رمان «سارا سالار» بسیار برایم لذت بخش بود. رمانی که حتی اگر تمام وقایع اتفاقیه اش را تجربه نکرده باشی، باز هم برایت قابل لمس و درک است.<br />
«<a href="http://sababook.com/view.php?page=viewketab&amp;id=135" target="_blank">بیژن و منیژه</a>»  اثر «<a href="http://sababook.com/view.php?page=viewketab&amp;id=135" target="_blank">جعفر مدرس صادقی</a>»، بی شک انتخاب دوم است. کتابی که از دستم نیفتاد تا تمام شد. رمانی خوشخوان پر از تعلیق و پر از فرصت که در ذهنت با هزاران دلیل، قصه ای بسازی که چند صفحه ی بعد، با جمله ای بی اعتبار می شود و تو را موا می دارد تا روایتی دیگر خلق کنی و در نهایت تو می مانی و چندین احتمال و فرضیه و داستان نویسنده که نمی دانی کدامش را درست است و لذتش نیز به همین است. «جعفر مدرس صادقی»، تنها رویه ی داستان را به همراه نقب هایی ک.چک به عمق به تو عرضه می کند و این نقب های قیدهایی می سازند برای تخیلاتت. از اینجا به بعد ریش و قیچی دست خودت است که عمق داستان را چگونه بسازی.<br />
و سومین انتخاب، رمان «<a href="http://www.persian-language.org/Group/Criticism.asp?ID=1615&amp;P=" target="_blank">نگران نباش</a>»  از «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7_%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%B9%D9%84%DB%8C" target="_blank">مهسا محب علی</a>» هرچند، هم نام بودن کودک فهیم با نویسنده، دلیلی بود تا در صف کتاب های خوانده نشده، در اولویت قرار گیرد اما نقشی در انتخابش نداشته است. «نگران نباش» به  فرزندان نسلی می پردازد که سرنوشت آن نسل قبلی در برهه ای از تاریخ معاصر رقم خورده که یکی از مسکوت ترین دوره هاست. این نسل جدید سرگشته، شخصیت های این رمان «مهسا محب علی» هستند که از این نر برای من بسیار جالب توجه بود.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=746" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/03/07/bloggers-pupular-books/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

