دست نوشتههای کودک فهیم
بایگانی برای دسته ادبيات
۱۱ ۱۶م, ۱۳۸۸

شوهر عمه ام در معرفی همسر برادرش، اضافه کرد: دختر «غزاله علیزاده»، به گمان اینکه چون کرم کتابم، می شناسمش؛ اما نامش تازه بود.
یافتمش در دائره المعارفی که همگان ویرایشش می کنند و در یکی از گلگشت ها در گوشه ای از بهشت زمینی ام، یکی از کتاب هایش را
و مسحور می کند قلمش آنگاه که رنگ و عطر و نور را در هم می آمیزد. خلسه ی کلماتش و جذبه ی اثیری جملاتش بی نظیر است….
پی نوشت: نام پست، عنوان مجموعه داستانیست از «غزاله علیزاده» که انتشارات «توس»، آن را منتشر کرده است.
۰۹ ۱۹م, ۱۳۸۸
وبلاگ حلقه ادبی «یاد» با خلاصه ای از جلسه ی گذشته به روز شد:
یادداشتی درباره ی رمان اسرار گنج دره جنی به قلم داوود ابوترابی
۰۷ ۲۴م, ۱۳۸۸
کتاب مورد بحث: «جزیره سرگردانی» اثر بانو «سیمین دانشور»
تاریخ: سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸
زمان: ۶ بعد از ظهر
مکان: مرکز تجاری میلاد نور
لطفا تا ۵ بعد از ظهر دوشنبه ۱۱ آبان، حضور خود را گذاشتن کامنت، اعلام فرمایید.
پی نوشت: کتاب در بازار موجود و ناشر اختصاصی آن «انتشارات خوارزمی»، واقع در خیابان انقلاب تقریبا روبروی سردر اصلی دانشگاه تهران است.
۰۵ ۳۰م, ۱۳۸۸

به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «مسافران» را هرچند که «سگ کشی» چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم…. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «افرا»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه….
۰۵ ۲۳م, ۱۳۸۸

کتاب ها را که روی پیشخوان مغازه می گذارم تا بدانم که گلگشت این بار چقدر از حساب پس انداز سپرده ی کوتاه مدت همیشه خالی ام، کم می کند، خانوم صندوقدار می گوید:
- باز این کتاب اومد! (منظورش کتاب «خرده جنایت های زَناشوهری» یه)
می پرسم:
- پرفروشه؟
در حالی که با قلم نوری، قیمت بقیه کتاب ها را به حافظه ی صندوق دیجیتالش می سپارد، ابروانش را بالا می برد و چشمهایش را گشاد می کند و می گوید:
- خیلی!
۰۵ ۱۴م, ۱۳۸۸

عنوان اولین رمان داریوش مهرجویی؛ کافی بود برای خریدنش
یک رمان عشقی که بازاری نیست پر است از اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه که در فالب غر و لند های قهرمان داستان و در توجیه ناکامی ها و ترسو بودن شخصیت اصلی داستان، بیان می شود.
ماجرای اصلی تکراری است؛ ماجرایی که بارها دیده ایم یا شنیده ایم، تنها تفاوت، آن مشکل لاینحلی است که طرفین احساس می کنند که وجود دارد، همان مشکلی که به جای یافتن راه حل، مدام به صورت مساله فکر می کنند و روز به روز سخت تر می شود براشان و در نهایت صورت مساله را پاک می کنند و احساس غرور می کنند از این همه فداکاری و ازخود گذشتگی چرا که فریفتن وجدان آسان ترین راه است بی خبر از ظلمی که در حق آن دیگری می کنند….
۰۵ ۳م, ۱۳۸۸

این مردم نازنین؛ قصه های رضاکیانیان با مردم
اولین صفحه ی یک کتاب که خوانده می شود، مقدمه ی آن است که تصویری کلی از کتاب و نویسنده در ذهن می سازد. اما انگار نویسندگان و ناشران علاقه یا وقت چندانی برای مقدمه نوشتن ندارند، کتاب ها با صفحه اول از متن اصلی شروع می شود. اما صفحه ایست قبل از شروع که بعضی از کتاب ها دارند که صفحه ی محبوب من است و خیلی وقت ها سطورش در ذهنم می ماند، چرا که پر احساس عشق و علاقه است و قدرشناسی؛ صفحه ی تقدیم.
۰۴ ۲۶م, ۱۳۸۸
دو هفته دیگر وبلاگم دو ساله می شود و در این کمتر از دوسال در مورد رفتن بسیاری از کسانی که دوستشان دارم نوشته ام، یک هفته نیست که پدر بزرگ قصه گویم رفت و دیشب نوبت اسماعیل فصیح بود…
رمان های زیادی از اسماعیل فصیح خواندم که هیچ کدام را ندارم اما شراب خامش چیز دیگریست…
گفته بود که رمانی در راه دارد که در آن «جاوید» شخصیت «داستان جاوید» با «جلال آریان» شخصیت نود درصد رمان هایش که رگه هایی از شخصیت اسماعیل فصیح را دارد، دیدار می کنند و رمان حول دیدار آنها و خاطراتشان شکل می گیرد، نمی دانم که دنیا وفا کرد به نگارشش یا نه…
«آوا» ی قصه هایم را به تقلید از «جلال آریان»ش ساخته ام و تا «آوا» هست که تا زنده ام، خواهد بود به یادش خواهم بود…
خدایا خبر خوبی برای پست بعدی برسان، بعید می دانم ظرفیت اتفاق بد دیگری داشته باشم…
۰۴ ۱۹م, ۱۳۸۸
معمولا مادربزگ ها قصه می گویند، با چهارقد سفید و سنجاق مروارید زیر گلو…
اما نسل ما پدربزرگ قصه گویی داشت که فرزندی نداشت اما همه ی جوانان ایران زمین نوه های اویند
پدر بزرگ قصه گوی ما قصه های خوب می گفت برای بجه های خوب
پدربزرگ ما تنها بود، خیلی تنها و به شوخی در مصاحبه ای گفته بود که همسری اختیار نکردم چون زنِ دیوانه نمی خواستم و زنی تا دیوانه نباید همسرم نمی شود!
پدزرگ قصه گویمان دیروز رفت به سرایی که در آن جاودانه و شادمان است و هزاران هزاریم ما که قصه های خوبش را برای تمام بچه های خوب خواهیم گفت و آنها نیز..
«مهدی آذر یزدی» همیشه زنده است.
۰۲ ۲۴م, ۱۳۸۸

قرار نبود که به مصلی کتاب بروم، پارسال هم نرفتم و سال قبل از آن تنها دو ساعت…
شلوغ و درهم برهم، به هم ریخته و بی نظم و …
بگذریم، فقط آمده ام برای غرفه انتشارات «سخن گستر»
قرار است یک مجموعه پنج جلدی و یک مجموعه سه جلدی منتشر شود، برای این هشت کتاب مرخصی گرفته ام، مهتا، فلر و آنی هم همراهی ام می کنند….
کتابی از مجموعه پنج جلدی با جلد سبز: «این جا خبری نیست»
خبری نیست؛ ورق می زنم اما صفحات ۲۹، ۳۰ و ۳۱، خبری دارند برای من…
۰۲ ۲۲م, ۱۳۸۸
برنامه جلسه بعدی حلقه ادبی یاد
تاریخ: پنج شنبه، ۲۴ اردیبهشت
زمان: ۷-۵ بعد از ظهر
مکان: کافه نادری
موضوع جلسه: شخصیت و شخصیت پردازی، حقیقت مانندی یا معیار سنجش داستان و درونمایه یا مضمون (فصل های ۴،۵ و ۶ کتاب عناصر داستان نوشته جمال میر صادقی)
پیشنهاد برای مطالعه: کتاب «هفته ای یه بار آدمو نمی کشه» اثر جی.دی.سالینجر؛ داستان اول و دوم: «لوییز تگت قاتی آدم بزرگ ها می شود» و «ستوانِ باگذشت»
لطفا حضور خود را تا پنج شنبه ۱ بعد از ظهربا گذاشتن کامنت اعلام کنید.
۰۲ ۱م, ۱۳۸۸
سلام به همه دوستان عزیز
در جلسه قبل حلقه ادبی که طی تعطیلات نوروز و در یزد برگزار شد، قرار بر آن شد تا با ادبیات داستانی و عناصر داستانی بیشتر آشنا شویم تا جلسات نقد، منسجم تر و هدفمندتر برگزار شود. عجالتا چندین جلسه را به مرور کتاب «عناصر داستانی» نوشته «جمال میرصادقی» که از پیش کسوتان آموزش داستان نویسی در ایران است، اختصاص می دهیم. پس جلسه آینده:
مرور بخش اول و دوم کتاب عناصر داستان نوشته جمال میر صادقی
تاریخ پنج شنبه ۳ اردیبهشت
زمان: ۷-۵ بعد از ظهر
مکان: کافه نادری (خیابان جمهوری، بین خیابان حافظ و فردوسی)
به امید دیدار
مهسا محق
۱۲ ۲۷م, ۱۳۸۷

“صد سال تنهایی” یا رمانِ رمان ها!! اولین چیزی که توجه من رو به این کتاب جلب کرد، عبارت “برنده نوبل ادبی سال ۱۹۸۲″ بود؛ دلیلش هم تقارن این سال با سال تولد خودم بود! اما چندین سال طول کشید که اجازه پیدا کنم بخونمش!!
۱۲ ۱۳م, ۱۳۸۷
و اما ادامه اصطلاحات و واژه ها؛ امروز همه واژه ها با «ت» شروع میشن:
توپوزی /Too Poozi/
توسری خورده، خجالت زده شده، سرافکنده
۱۲ ۱م, ۱۳۸۷

سلام به همه دوستان عزیز
دومین جلسه مستقل حلقه ادبی «یاد»
کتاب مورد بحث: بیوتن نوشته رضا امیرخانی
تاریخ: پنج شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۷
زمان: ۷-۵ بعد از ظهر
مکان: کافه نادری
لطفا حضور خود را گذاشتن کامنت تا ۲ بعداز ظهر چهارشنبه ۸ اسفند، اعلام کنید.
۱۱ ۲۴م, ۱۳۸۷
توی پست معرفی کتاب «واژه نامه یزدی» به پیشنهاد دوست گرامی آقای دکتر امیر حیدری در وبلاگ لوتوس قرار بر این شد تا هرازچندگاهی چند اصطلاح از این کتاب بیاورم. پست امروز به معرفی چند واژه و یک اصطلاح اختصاص دارد و منبع آن هم، همان کتاب «واژه نامه یزدی» نوشته ایرج افشار است.
۱- کمچلیزک /Kamchalizok/
یعنی نوزاد (لارو) قورباغه، اگر یه نوزاد قورباغه دیده باشید، دقیقا مثل کمچلی (/kamchali/ به معنی ملاقه) است.
۲- کلاشیطونک /kolashaytoonok/
قارچ
۳- هم خیسوندن /ham khisoondan/
ساخت و پاخت کردن، زد و بند کردن
۴- تله کردن /tole kerdan/
دست پاچه شدن کسی در پاسخ یا سخن گفتن، مخصوصا شاگردان مدارس، دست و پا گم کردن، مطلب را قاطی کردن
۵- ریشه متک /rishe matk/
ریشه شیرین بیان
و اما اصطلاح امروز:
این دیک و کمچلی بم هم دارن /in dik-o kamchali, bom-e ham daaran/
در بیان تناسب دو چیز با یکدیگر
۱۱ ۱م, ۱۳۸۷
![]()
بیش از یک قرن از درگذشت خالق “ژولی”، قهرمان رمان “زن سی ساله” می گذرد؛ نویسنده ای که هرگز توفیقی در هیچ شغل دیگری جز نویسندگی نیافت هرچند کارهای متعددی را امتحان کرد.
“اونوره دو بالزاک” در نوشتن تراژدی نیز موفقیتی به دست نیاورد اما بی شک پیشوای سبک رئالیسم است و رمان های عشقی اش بسیار شیوا نگاشته شده و با موشکافی صحنه های اجتماع قرن خود را به تصویر کشیده است. رمان های “بالزاک”، گواه ذوق سرشار وی به طبیعت است.
۱۰ ۲۸م, ۱۳۸۷

با این کتاب مدت ها سرگرم می شوید. اگر چند دوست غیر یزدی هم داشته باشید که دیگر محشر است. ترجمه واژه ها و اصطلاحات، شرح ضرب المثل ها و گزیده اشعار دکتر «عبدالحسین جلالیان» به گویش یزدی، قسمت های مختلف این کتاب را تشکیل می دهد. «واژه نامه یزدی» توسط «ایرج افشار» و به کوشش «محمد محمدی» گردآوری شده است و انتشارات «فرهنگ ایران زمین» آن را منتشر کرده است.
۱۰ ۲۶م, ۱۳۸۷
۱۰ ۲۳م, ۱۳۸۷

نوجوان که بودم، وقتی صدای حرف زدنم نمی آمد، معنی اش این بود که کتاب تازه ای پیدا کردم و تا تمام شود، نه صدایی می شنوم، نه حرف می زنم، نه حتی یادم می ماند که باید غذا بخورم!
باز این جوری مامان فوقش باید صد دفعه واسه ناهار صدام می کردن، وقتی سواد نداشتم که مامان بیاید کتاب رو واسم میخوندن تا حفظ بشم، البته واسه اینکه به کاراشون برسن معمولا قبل از من حفظ می کردن!
۱۰ ۱۹م, ۱۳۸۷
قطعا کسی مزه آن را نچشیده، اگر هم توفیق اجباری داشته، محال است که فرصت کرده باشد که در مورد طعم آن توضیح دهد اما تجزیه ترکیبات این ماده ثابت کرده که شیرین است. به احتمال قریب به یقین، به دلیل کشنده بودن آن، این طعم را به آن نسبت دادهاند…
۱۰ ۱۲م, ۱۳۸۷

گمانم این بود که فصح کلام فاخر در ترانه، هوده ایست سست و انتشار مکتوب این سیاق، از آن رو که به خاستگاه نغمه بنا می شود، شنودن را سزاتر است تا خواندن. لیک امروز که به باور ترانه در رسیده و این گونه را کمینه، از حیثِ مخاطب، استوار می پندارم به بایستگی تتبع این دفتر، مؤمنم.
۱۰ ۷م, ۱۳۸۷

بعید می دانم که نام «اوریانا فالاچی»، این زن نا آرام، خشن و سرشار از احساسات زنانه را نشنیده باشید. او نیز مانند «گابریل گارسیا مارکز»، «مسعود بهنود» و «عطاء الله مهاجرانی»، هم روزنامه نگار است و هم نویسنده. او نیز با استفاده از حقایق، داستان هایی می نویسد که شاید به عینه وجود خارجی نداشته باشد اما بارها و بارها، در طول تاریخ بشریت به شیوه های مختلف، تکرار شده است.
ادامه مطلب »
۰۹ ۲۵م, ۱۳۸۷
با کافران چه کارت، گر بت نمی پرستی…
۰۷ ۲۰م, ۱۳۸۷

گفته بودی که چرا محو تماشای منی/وان چنان مات، که یک دو مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود/ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
زنده یاد: فریدون مشیری
۰۶ ۲۹م, ۱۳۸۷

گیشا /geesha/ با گیشا /geisha/ فرق دارد. اولی نام محله ای در تهران است که به افتخار پدید آورنده اش به این نام خوانده می شود و دومی نوعی عروسک زنده ژاپنی و نماد جوامع مرد سالار شرق آسیاست.
کلمه ی «گیشا» را اولین بار در کتاب «جنس ضعیف» دیدم. این کتاب گزارشی از وضعیت زنان آسیای شرقی است که «اوریانا فالاچی» پس از سفر به این مناطق نگاشته است. کتاب بی نظیری است که در یادداشتی جداگانه به آن خواهم پرداخت.
۰۳ ۱۹م, ۱۳۸۷

«نادر ابراهیمی»هم رفت…
روحش شاد و یادش گرامی.
۰۳ ۶م, ۱۳۸۷
عاشق زمزمه می کند، فریاد نمی کشد.
از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی»
۰۲ ۲۴م, ۱۳۸۷
برای شادمانه و پُر زیستن، در عصرِ بی اعتقادیِ روح، در مِه زیستن، ضرورت است.
از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی»
۰۲ ۲۲م, ۱۳۸۷
عشق به دیگری، ضرورت نیست، حادثه است.
عشق به وطن، ضرورت است نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی ست از ضرورت و حادثه.
از کتاب «یک عاشقانه آرام» اثر «نادر ابراهیمی»
