<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>دست نوشته‌های کودک فهیم &#187; اجتماعی</title>
	<atom:link href="http://www.mohegh.ir/category/%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mohegh.ir</link>
	<description>این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد..../.... اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند</description>
	<lastBuildDate>Mon, 30 Jan 2012 16:46:38 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>قصه ی پرغصه</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1390/03/15/sad-story/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1390/03/15/sad-story/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Jun 2011 09:20:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=1145</guid>
		<description><![CDATA[پسرک حتما قصه ای داشت قصه ای که نیمه جان کنار پارک انداخته بودش قصه ای که آن گونه به شماره های درهم نفس می کشید قصه ای که مادرش را از آن سوی شهر به دیدنش می کشاند قصه ای که آن چنان از هم می پاشاندش که آنها که آمدند برای انتقالش به ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1390/03/15/sad-story/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسرک حتما قصه ای داشت</p>
<p>قصه ای که نیمه جان کنار پارک انداخته بودش</p>
<p>قصه ای که آن گونه به شماره های درهم نفس می کشید</p>
<p>قصه ای که مادرش را از آن سوی شهر به دیدنش می کشاند</p>
<p>قصه ای که آن چنان از هم می پاشاندش که آنها که آمدند برای انتقالش به بیمارستان آن گونه نگاهش می کردند که انگار شی ء آلوده ایست که چند صباحی دیگر دنیا را ترک می کند</p>
<p>کسی چه می داند که قصه اش چه بود</p>
<p>اما قصه اش، هرچقدر پر غصه، کافی بود برای برباد دادن سلامتی و جوانی؟</p>
<p>برای پریشان کردن مادری و از هم پاشاندن خانواده ای؟</p>
<p>قضاوت کار ما نیست</p>
<p>کار ما گذر کردن و فراموشی ست</p>
<p>کار ما تمنای ایستادگیست و از هم نپاشیدن و فرونریختن برای خویشتن</p>
<p>و کار ما دعای خیریست در حق پسرک، مادرش و خانواده اش</p>
<p>پرودگارا، غصه را از قصه ی همه دور کن&#8230;.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=1145" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1390/03/15/sad-story/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نامش زهراست، سنش را نمی دانم&#8230;</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1389/02/25/zahra/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1389/02/25/zahra/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 15 May 2010 15:16:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فعاليت های بشر دوستانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=741</guid>
		<description><![CDATA[نمی دانم چند ساله است، حدسم از سن و سال بچه ها معمولا درست نیست. قبلا هم در همین پمپ بنزین دیده بودمش، دستمال می فروخت که هنوزم می فروشد، امروز یک عینک آفتابی که تناسبی با صورت کوچکش هم ندار، به چشمش زده. بی مقدمه کنار پنجره می آید و می گوید من این ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1389/02/25/zahra/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="ماندا" src="http://images.mahssa.multiply.com/image/1/photos/57/500x500/33/Flower2.gif?et=rb2Cei%2BRuP52QE6MSKE1IQ&amp;nmid=140650626" alt="" width="150" height="274" /></p>
<p>نمی دانم چند ساله است، حدسم از سن و سال بچه ها معمولا درست نیست. قبلا هم در همین پمپ بنزین دیده بودمش، دستمال می فروخت که هنوزم می فروشد، امروز یک عینک آفتابی که تناسبی با صورت کوچکش هم ندار، به چشمش زده.</p>
<p>بی مقدمه کنار پنجره می آید و می گوید من این گل را نقاشی کردم؛ اشاره اش به مانداست؛ گلی پارچه ای که ساقه اش را به پشتی صندلی بغل دست پیچانده ام و به روی کسی که از کنار پنجره می گذرد، لبخند می زند.</p>
<p>دفتر نقاشی اش را باز می کند و نشانم می دهد. راست می گوید، نقاشی اش واقعا به ماندا شبیه است. چهره اش می شکفد وقتی از نقاشی اش تعریف می کنم. می گوید که قول دفتر نقاشی اش را به یک خانوم دیگر داده وگرنه نصویر گل را به من می داد و می گوید که امشب یکی دیگر برایم می کشد و فردا بیایم و بگیرمش.</p>
<p><span id="more-741"></span></p>
<p>نمی خواهم برایش انتظار بیهوده بسازم. به «زهرا» می گویم که دو هفته ی دیگر که بنزینم تمام شد، دوباره می آیم و تصویر گل را از او می گیرم.</p>
<p>می گوید که هر روز می آید همین جا البته به جز روزهایی که صبح که می خواهد از خانه بیرون آید، باران می بارد. بعد لحظه ای فکر می کند و می گوید که دو هفته ی دیگر، دیر است، دفترش را باز و صفحه ای که به ماندا شبیه است را به آرامی جدا می کند و به من می دهد.</p>
<p>و من تا به حال از هدیه گرفتن اشک نریخته ام، اما این یکی فرق دارد&#8230;</p>
<p>این یکی را کودکی کشیده که نمی داند که کودکی چیست که طعمش را نچشیده..</p>
<p>طعم بازی و بی دغدگی، طعم قهر و آشتی با هم سن و سالانش و طعم هر خاطره ی زیبایی که اساس زندگی را می سازد&#8230;</p>
<p>او که سهمش از کودکی، همین دفتر نقاشی است و همین را هم می بخشد&#8230;</p>
<p>به راستی باید کاری کرد برای این کودکان، کاری غیر از اشک، کاری غیر از ترحم و کاری غیر از اسکناس های رنگی&#8230;</p>
<p>کاری که دغدغه را از  آنها بگیرد، کاری که برشان گرداند را به دنیای کودکی و به سن و سال واقعیشان&#8230;</p>
<p>آنجا که تصویر عروسک خودش را نقاشی کنند و جایزه اش بوسه و آغوش گرم مادر و نوازش دست پر مهر پدر باشد نه توجه چند لحظه ی غریبه ای که می رود و شاید دو هفته ی دیگر هم نیاید&#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=741" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1389/02/25/zahra/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>وقتی زنان بیدار شدند</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 16:39:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خبری - تحلیلی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=590</guid>
		<description><![CDATA[سر نوشت: این پست، مطلبی است از خانم «گلاب پارسا» چاپ شده در شماره ۲۲ (مرداد ۱۳۸۸)، مجله ایران دخت که مروری تاریخ دارد بر جنبش های اجتماعی زنان بدون هیگونه دیدگاه افراطی. وقتی زنان بیدار شدند زنان مشروطه خواه چه می خواستند؟ گلاب پارسا آن روزی که انبوه زنان در مقابل کالسکه ناصرالدین شاه ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="زنان ایرانی در دوره قاجار" src="http://www.kalam.se/Bild/h-chador.jpg" alt="" width="200" height="265" /></p>
<p>سر نوشت: این پست، مطلبی است از خانم «<a href="http://bashgah.net/peoples-13634.html" target="_blank">گلاب پارسا» </a>چاپ شده در شماره ۲۲ (مرداد ۱۳۸۸)، مجله ایران دخت که مروری تاریخ دارد بر جنبش های اجتماعی زنان بدون هیگونه دیدگاه افراطی.</p>
<p><strong>وقتی زنان بیدار شدند<br />
زنان مشروطه خواه چه می خواستند؟</strong><br />
<a href="http://bashgah.net/peoples-13634.html" target="_blank">گلاب پارسا</a><br />
آن روزی که انبوه زنان در مقابل کالسکه ناصرالدین شاه حاضر شدند و شاه را به بهبود امور توصیه کردند، دیگر کار از کار گذشته بود و دوران حضور احتماعی زنان ایرانی فرا رسیده بود. همان زنانی که تا پیش از آن تنها در اندرونی خانه ها دیده می شدند و راهی به اجتماع نداشتند. اما ماجرای تحریم تنباکو و بعد از آن بلند شدن زمزمه های مشروطه خواهی چهره زن ایرانی را تغییر داد و تصویری تازه از او ترسیم کرد. تا آنجا که بسیاری از مطالعات تاریخی درباره زنان، دوران انقلاب مشروطه را آغاز «بیداری» زنان ایران دانسته و آن را مبدا حرکتی به نام جنبش زنان به شمار آورده اند.</p>
<p><span id="more-590"></span></p>
<p>اقدام زنان رختشوی ایرانی در اهدای پس انداز ناچیزشان برای پشتیبانی از تاسیس بانک ملی، و تقدیم جواهرات قیمتی از سوی زنان ثروتمند به همین منظور، و بالاخره هجوم گروهی از زنان مسلح به مجلس شورای ملی تقریبا بدون استثنا به عنوان صحنه های کلیدی آغاز سنت شکنی زنان ایران و نمایش آگاهی سیاسی آنها به حساب می آید. در این دوره بود که زنان ایرانی چشم گشودند تا آن سوی زندان های کوچک خود را ببینند و به آن سوی دیوارهای حرمسراها نیز نگاهی بیندازند. در واقع جنبش زنان ایران را نمی توان جدا از انقلاب مشروطه مورد مطالعه قرار داد. فعالیت های زنان در سال های انقلاب مشروطه زاییده احساس تازه ملی گرایی و نیز اشتیاق شدید به احقاق حقوق فردی و اجتماعی بود و نقطه عطفی است در تاریخ زنان ایران. از همین رو بود که آموزش زنان جایگاهی خاص در نگاه زنان پیشرو داشت اگرچه گفتمان آموزش زنان در ایران هرگز تحت تاثیر یا برخاسته از فکر برابری مرد و زن نبود. مردان و زنان ایرانی از همان آغاز و نیز طی سال های انقلاب مشروطه گرچه با انگیزه های ملی و تجدد گرا به ترویج آموزش زنان روی آوردند ولی قصد بیرون آوردن زنان از خانه یا تغییر دادن نقش های سنتی آنان را نداشتند. اغلب استدلال می شد که زنان باید تحصیل کنند چون «مادران» اولین آموزگار فرزندان و بنابراین ستون فقرات جامعه هستند. زن «عقب مانده» نمی توانست ملت پیشرفته ای تربیت کند.<br />
بدین ترتیب چهار سال پس از انقلاب مشروطیت، علی رغم ناسازگاری های جامعه سنتی آن روز و مخالفت های مخالفان آموزس در ایران، فقط در تهران و طی یک سال، بیش از ۶۰ مدرسه دخترانه احداث کردند و به آموزش وسیع زنان همت گماردند. تعدادی از زنان مشروطه خواه ایرانی، برای نیل به اهداف خود تا جایی پیش رفتند که به گاه ِ نیاز با مردان مشروطه خواه نیز درافتادند و در مقابل عناصر محافظه کار ایستادند. زنان گرچه خود حامیان نیرومند مجلس شورای ملی بودند، اما در همان حال ناتوانی مجلس را در حل مسائل اقتصادی تاب نیاوردند و نمایندگان را به باد انتقاد گرفتند و خواستار فرصتی برای خود به منظور شرکت در اصلاحات ملی گردیدند و در این میان هم البته درخواست های دیگری را پیش کشیدند و حق طلاق را که در اختیآر مردان بود و تعدد زوجات را به شدت مورد انتقاد قرار دادند و بر اصلاح آنها تاکید کردند. زنان معترض ایرانی همواره در جنبش مشروطیت دخالتی موثر داشتند، تا بدانجا که اعتصاب را سروسامان می دادند و از لحاظ مالی نیز به مشروطه خوالهان کمک می کردند تا بدانجا که در جریان تحصن در حرم حضرت عبدالعظیم، زنان برای مصون نگاه داشتن متحصنین از شر نیروهای مسلح دولتی، موانع انسانی به وجود آوردند.<br />
پس از امضای فرمان مشروطیت زنان فعالیت خود را شدت بخشیدند اما قانون انتخابات مشروطه با صراحت کامل، زنان را از تلاش های سیاسی بازداشت و همچنین مجلس به تقاضای آنها مبنب بر اینکه تشکل های آنها رسما مورد پذیرش قرار گیرند، توجه چندانی نکرد. بدین ترتیب بود که زنان ایرانی بیش از آنکه منتظر حمایت دولت و کمک های قانونی بمانند به سازمان دهی خود پرداختند. و به شیوه های خلاق به تاسیس و اداره مدارس زنانه و مرکز بهداشتی و درمانی و کانون هایی برای نگهداری و تربیت کودکان بی سرپرست دست زدند. اینچنین بود که انقلاب مشروطیت تحول عظیمی در آموزش زنان ایرانی پدید آورد. زنان مشروطه خواه در ضمن برگزاری یک گردهمایی بزرگ در تهران، قطعنامه ای را که شامل دو بند بود تصویب کردند. بند اول بر تاسیس مدارس زنانه تاکید داشت و بند دوم خواستار حذف جهیزیه سنگین برای دختران بود و چنین استدلال می کرد که بهتر است پولی که صرف تدارک جهیزیه می شود، در راه آموزش دختران هزینه شود. در چنین وضعیتی بود که زنانی مانند بی بی خانم استرآبادی پیش از مشروطه در پاسخ به رساله توهین آمیز تادیب نسوان معایب الرجال را نوشته بود، طوبی آزموده و دختران حسن رشدیه تلاش برای راه اندازی مدارس دخترانه کردند و در سال ۱۳۲۵ قمری با تاسیس شورای ملی نامه ای از طرف گروهی از زنان به مجلس رسید که در آن از نمایندگان ملت خواسته بودند حداقل پیزی که زنان می خواهند یعنی اجازه تحصیل را در اخیارشان قرار دهند. با بی توجهی مجلس اول به درخواست های زنان به مرور زنان دچار دگرگونی بینش سیاسی شده برای اولین بار به صورت منسجم به فعالیت سیاسی روی آوردند. آنان در بادی امر برای خود هیچ درخواستی نداشتند و تنها به استقلال وطن می اندیشیدند. اما پس از انقلاب مشروطه و نادیده گرفته شدن درخواست های به حق آنها در مجلس اول، به بیان مشکلات و معضلات قشر خود پرداختند و انجمن هایی سیاسی تشکیل دادند. رهبران ای« انجمن ها زنان تحصیل کرده ای بودند که به نوعی که به نوعی با رهبران مشروطه قرابت داشتند و می توانستند از نظریات آنها استفاده کنند. در نخستین قدم؛ این زنان با نگارش چندین نامه به مجلس شورای ملی خواستار تشکیل مدرسه و انجمن سیاسی به صورت علنی شدند. نامه ای از ایشان در مجلس خوانده شد. اما مجلس و نمایندگان آنها وقعی ننهادند، تا اینکه بالاخره پس از چندین درخواست و بی توجهی مجلس شورای ملی، زنان مبارز به تشکیل انجمن های سیاسی به شمل محرمانه پرداختند. انجمن هایی که به زودی شکل گرفتند و با استقبال زنان نیز مواجه شدند. انچمن هایی که بیشترین نقش را در ساماندهی خواسته های زنان ایفا کردند و قادر بودند که زنان و قدرت آنها را به جامعه آن روز ایران بهتر بشناسانند.</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=590" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/09/07/iranian-women-movement/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>فیس بوک بازی!</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/08/24/facebook-games/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/08/24/facebook-games/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 20:30:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[Farmville]]></category>
		<category><![CDATA[Fashion Wars]]></category>
		<category><![CDATA[Mafia Wars]]></category>
		<category><![CDATA[Magic School]]></category>
		<category><![CDATA[Superpoke Pets]]></category>
		<category><![CDATA[بازی های فیسبوک]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه های اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فیسبوک]]></category>
		<category><![CDATA[مافیا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=536</guid>
		<description><![CDATA[در ابندا که وارد یک شبکه اجتماعی مجازی می شوید، حتما روزی چند بار سر می زنید، آخر یادتان رفته که پر.فایل خانم/آقای فلانی، لیست دوستانش، عکس ها و بقیه مخلفات رو چک کنید. اما چند روزی که بگذرد و همه ی آشنا ها را که چک کردید، دیگر تکراری و خسته کننده می شود، ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/08/24/facebook-games/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="alignnone" title="Social Neyworks" src="http://lonewolflibrarian.files.wordpress.com/2009/05/personal_social_network.jpg" alt="" width="317" height="238" /></p>
<p>در ابندا که وارد یک شبکه اجتماعی مجازی می شوید، حتما روزی چند بار سر می زنید، آخر یادتان رفته که پر.فایل خانم/آقای فلانی، لیست دوستانش، عکس ها و بقیه مخلفات رو چک کنید. اما چند روزی که بگذرد و همه ی آشنا ها را که چک کردید، دیگر تکراری و خسته کننده می شود، خصوصا که از در نمی شود وارد شد و بایستی به کمک انواع روش های ژانگولر از دیوار بلندِ ف ی ل ت ر، عبور کنید&#8230;<br />
یکی از ترفندهایی که این سایت ها را برای مراجعه مجدد شما طراحی می کنند، انواع بازی هاست. آن هم بازی های دنباله دار مثلا نگهداری از یک حیوان بامزه و تو دل برو که نیاز به توجه و مراقبت شما دارد یا مزرعه ای که اگر به آن نرسید، متروکه می شود. اگر حیوان مذکور در دل شما لانه کند یا به مزرعه داری علاقه مند شوید، دیگر تمام است، شما مشتری دایم سایت می شودید!</p>
<p><span id="more-536"></span><img class="alignnone" title="Facebook" src="http://lifeinthenhs.files.wordpress.com/2009/02/facebook.jpg" alt="" width="338" height="254" /></p>
<p>یکی از سایت هایی که در این زمینه بسیار موفق عمل کرده است، دوست آشنایمان، فیس بوک است. در ادامه به معرفی مختصر این بازی ها می پردازم و می دانم که با معتاد شدن خیلی ها به این بازی ها، نفرین ابدی خیلی های دیگر را به جان خواهم خرید!</p>
<p><img class="alignnone" title="Mafia Wars" src="http://1.bp.blogspot.com/_2LLoA546DkM/SrmWYweGJEI/AAAAAAAABgc/-nZ_pKOUBKc/s400/mafia-wars-1.jpg" alt="" width="302" height="232" /><br />
<strong>مافیا (Mafia Wars)</strong><br />
یکی از محبوب ترین بازی های فیس بوک؛ در این بازی شما اسما و نه رسما یک جنایتکار حرفه ای می شوید. در ابتدای بازی به عنوان یک تازه کار، خلاف هایتان سبک تر است، کم کم به قاچاق انسان و اسلحه می رسید و خیلی هم که پیشرفت کتید، سر از کوبا در می آورید البته برای پرورش تنباکو، قهوه و نیشکر!<br />
تازه کار که هستید باید سخت کار کنید تا بتوانید ابزار بخرید، پولدارتر که شدید، مِلک می خرید. ملک ها درآمد زا هستند اما هزینه ی نگهداری هم دارند، تازه ممکن است غارت هم شوند و مجبور باشید مبلغی را نیز صرف بازسازی و تامین امنیتشان کنید؛ خلاصه هرکه بامش بیش، برفش بیشتر&#8230;<br />
مدتی سرگرم مافیا می شوید اما کم کم جذابیتش را از دست می دهد و تکراری می شود. اگر ذاتا انسانِ انسان دوستی و صلح طلبی هم باشید از عنوان فعالیت هایی که انجام می دهید، عذاب وجدان می گیرید. درست است که مجازی است و موهومی و خیآلی هم اما باز هم دلنشین نیست!<br />
<strong>مدرسه جادوگری (Magic School)</strong><br />
ساختارش درست مشابه مافیاست، تنها اصطلاحاتش متناسب با جادوگریست. در این مدرسه نه پرواز با چوب یاد میگیرید نه جن گیری، نه تبدیل دشمنان به سوسک و نه تبدیل قورباغه به یک پرنس یا پرنسس زیبا، تنها تعداد زیادی کلیک می کنید، امان از مجازی که همان واقعی نیست&#8230;.</p>
<p><img class="alignnone" title="Street Racing" src="http://www.wahlau.net/wp-content/uploads/2009/04/street-racing-crews-550x251.jpg" alt="" width="351" height="160" /><br />
<strong>خیابان گردی (Street Racing)</strong><br />
اتفاقا ساختار این یکی هم دقیقا مشابه دوتای قبلیست با اصطلاحات خاص ژانگولر در خیابان! ما که بلد نیستیم، دلمون خوشه به چند تا کلیک، باز خوبه مجازیش هست!</p>
<p><img class="alignnone" title="Fashion Wars" src="http://a6.vox.com/6a00c225222e7d549d0110166b0836860d-320pi" alt="" width="320" height="183" /><br />
<strong>رقابت در دنیای مد (Fashion Wars)</strong><br />
باور کنید ساختار جنگ مانکن ها هم هیچ تفاوتی با جنگ مافیا یا ژانگولر در خیابان ندارد. باور نمی کنید، امتحان کنید. حوصله ی من یکی را که خیلی زود سر برد!</p>
<p><img class="alignnone" title="Farm Ville" src="http://media.smugbox.com/19-582-1-gameBig_farmville.jpg" alt="" width="312" height="238" /><br />
<strong>حنا دختری در مزرعه (FarmVille)</strong><br />
نه خیرا، این یکی اصلا شبیه قبلی ها نیست. خیلی هم جذاب تره. یک بازی ملایم و دوست داشتنی و کاملا منطبق بر اصول بشر دوستانه و صلح طلبانه.<br />
شما بذر می کارید؛ محصول درو می کنید،<br />
درخت می کارید؛ میوه می چینید،<br />
حیوان نگه می دارید؛ شیر می دوشید و پشم می چینید و تخم مرغ جمع می کنید<br />
به همسایه هاتان سری می زنید؛ کلاغ های مزاحم مزرعه شان را کیش می کنید، علف های هرزی که در مزرعه شان روییده را وجین می کنید و خلاصه خوشا به حالت ای روستایی&#8230;</p>
<p><img class="alignnone" title="Superpoke Pets" src="http://1.bp.blogspot.com/_HgPZTxiZsSI/SkyqUXD1QpI/AAAAAAAABPI/rB75f-T0t0E/s400/superpoke.jpg" alt="" width="309" height="206" /><br />
<strong>رامکال فیس بوکی (Super Poke Pets)</strong><br />
بد نیست یک حیوان مجازی هم داشته باشید؛ به حمامش ببرید، برایش اساب بازی بخرید، ببریدش پارک و&#8230;<br />
خیلی بامزه بازی می کنند این حیوانات مجازی با هم. حواستان باشد اگر مسوولیت نگهداری یکیشون رو قبول کردید، تنهاش نگذاری چون پشه ها و مگس ها ناجوانمردانه بهش حمله می کنن!</p>
<p><strong>خوب، دوستان عزیز!</strong><br />
همه ی این توضیحات در حد غوره ای بود که چشمانتان فشردم! فیس بوک عزیز ما و باالطبع همه ی بازی هایش ف ی ل ت ر شده بدجور! ف ی ل ت ر &#8211; ش ک ن ها هم پروسه فیس بوک را انقدر کند می کند که مجالی برای فیس بوک بازی نمی ماند!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=536" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/08/24/facebook-games/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سنگ نبشته ها خون می گریند یا مانیفست آقای کارگردان</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/31/khaak-aashna/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/05/31/khaak-aashna/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 20:30:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=457</guid>
		<description><![CDATA[«خاک آشنا» را دوست داشتم اما نه به اندازه ی «خانه ای روی آب»، «یه بوس کوچولو» یا حتی «بوی کافور، عطر یاس». حس خوبی داشتم از دیدنش و البته با چاشنی کمی سردرگمی که باعث و بانی اش یک قیچی بود و بس که البته چشم فیلم را درآورده بود، حسابی، اما: آقای کارگردان! ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/05/31/khaak-aashna/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="border: 1px solid black;" src="http://ww2.roozonline.info/archives/images/khakashnab.jpg" alt="" width="330" height="415" /></p>
<p>«خاک آشنا» را دوست داشتم اما نه به اندازه ی «خانه ای روی آب»، «یه بوس کوچولو» یا حتی «بوی کافور، عطر یاس». حس خوبی داشتم از دیدنش و البته با چاشنی کمی سردرگمی که باعث و بانی اش یک قیچی بود و بس که البته چشم فیلم را درآورده بود، حسابی، اما:<br />
آقای کارگردان!<br />
نه بابکی که ساخته بودید و نه دوستانش، هیچ کدام نماد نسل ما نیستند&#8230;.</p>
<p><span id="more-457"></span><br />
آقای کارگردان!<br />
ندیده ام از هم نسلانم که حلقه در ابرو کنند، دزدکی به خانه ی کسی بروند یا روان گردان به دوستان خود، هدیه دهند&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
نسل ما با شعار بزرگ شده، به بیشتر از آن نیازی ندارد&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
آقای کارگردان، نسل ما نه با لپ تاپ و آی پاد و موبایل، که با دفترهای کاهی که تنها جدول ضربی زینت بخش جلدهایشان بود، پاک کن هایی که همیشه سیاه می کرد و مداد رنگی های بدرنگ، بزرگ شده&#8230;.<br />
آقای کارگردان!<br />
نسل ما مغرورتر از آن است که پشت در جایش بگذارند یا وقتی بگویند برو، بماند، آن هم با چشمانی اشکبار&#8230;.<br />
آقای کارگردان!<br />
نسل ما هم تفاوت هوس و عشق را می داند، خوب هم می داند&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
نسل ما تا چشم باز کرده، برای درو فقط غم و حسرت دیده، کی و کجا عادت کرده به نکاشته درو کردن؟؟؟!<br />
آقای کارگردان!<br />
«خاک آشنا»، متعلق به شماست، فیلم شماست؛ مختارید که هرآنگونه که صلاح می دانید، بسازیدش، اما<br />
آقای کارگردان!<br />
شما به نسل ما توهین کردید، سرگشته و ناتوان و بی اراده و ترسو و کوته فکر خواندیدش؛ نسلی که تننها کار شجاعانه اش، خودکشی ست که به قول ژاله (سرگشته و ره کم کرده ای از نسل شما)، حتی عرضه ی آن را هم ندارد، اما<br />
آقای کارگردان!<br />
زندگیِ یکه و تنها و نقش دلتنگی زدن بر بوم در قعر زمین، تفاوتی با خودکشی ندارد، توجیه نسل شما نیز توفیری در اصل ماجرا ایجاد نمی کند&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
نسل شما که نشانش دادید، ترسوتر از نسل ما بود، نسل شما به روایت شما، حتی نتوانسته معشوقی که کنارش بوده را به دست آورد. از دست دادنش نیز فاجعه ای بیشتر از توان تحملش؛ به گونه ای که خود را زنده زنده، مدفون و اسیر اوهامی با برچسب کار کرده است. بابک –حتی اگر نماینده ی نسل ما باشد- قربانی نسل شماست و خودخواهی های نسل شما که ژاله نیز از نسل شماست&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
نسل ما برای رسیدن به معشوقش تلاش می کند، حتی زمانی که هم نسلان شما می گویند که بی ثمر است و مانند نسل شما، آنقدر شیفته نمی شود که معشوق را فراری دهد&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
قاچاق عتیقه بد است، مواد مخدر بد است، تفتیش عقاید بد است، نا امیدی بد است، شبیه زامبی ها شدن، بد است، از خود بیگانگی فرهنگی بد است، واردات بی رویه بد است، هدف نداشتن بد است، تلاش و اعتماد به نفس خوب است، اینها را همه می دانند، کاش این همه امر به معروف و نهی از منکر را به زور مخلوط نمی کردید، کاش مانند همیشه با جادوی خیال، مسحورمان می کردید&#8230;<br />
آقای کارگردان!<br />
قیامته، قیامت!</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=457" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/05/31/khaak-aashna/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جدال با جهل</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/30/fight-with-ignorance/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/05/30/fight-with-ignorance/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 20:30:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادبيات]]></category>
		<category><![CDATA[تئاتر]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=453</guid>
		<description><![CDATA[به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود! «جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/05/30/fight-with-ignorance/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="border: 1px solid black;" src="http://1.bp.blogspot.com/_QSSEb19hFrA/SmjWvdbl2sI/AAAAAAAABD8/xVCN6XQd_sM/s400/DSC_02933.jpg" alt="" width="320" height="217" /></p>
<p>به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «<a href="salesspub.ir" target="_blank">ثالث</a>» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «<a href="http://www.ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3564&amp;Site=ketab&amp;Lang=fa-IR&amp;BookID=1437913" target="_blank">جدال با جهل</a>»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!<br />
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «<a href="http://www.sourehcinema.com/People/People.aspx?Id=138201100724" target="_blank">نوشابه امیری</a>» با «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85_%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C" target="_blank">بهرام بیضایی» </a>ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86" target="_blank">مسافران</a>» را هرچند که «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DA%AF_%DA%A9%D8%B4%DB%8C" target="_blank">سگ کشی» </a>چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم&#8230;. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «<a href="http://www.mohegh.ir/1386/11/09/afra/" target="_self">افرا</a>»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه&#8230;.</p>
<p><span id="more-453"></span><br />
«<a href="http://www.ketab.ir/HomePage.aspx?TabID=3564&amp;Site=ketab&amp;Lang=fa-IR&amp;BookID=1437913">جدال با جهل</a>»، دلنشین است، مخصوصا وقتی از مردم، جامعه و زنان می گوید و اینکه پشت کوچکترین رفتار بازیگرانش، انبوهی از سنت ها، باورها و نشانه هاست. اینکه تلخی گزنده ی هرآنچه می سازد، تلنگریست شاید هم نشتری تا زخمی چرکین سر باز کند و التیام یابد. اویی که تلخی را می نمایاند به این امید که بینندگانش، چاره ای بیندیشند، چاره ای اساسی.<br />
کتاب که تمام می شود، نه عاشق «بیضایی» شده ای و نه متنفر از او، تنها ساعاتی اندیشیده ای و حتما در ساخته هایش دقیق تر می شوی&#8230;</p>
<p>«بهرام بیضایی، جدال با جهل»<br />
گفتگو: نوشابه امیری<br />
ناشر: نشر ثالث<br />
قیمت: ۳۲۰۰ تومان</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=453" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/05/30/fight-with-ignorance/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آن زن در قطار</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 Aug 2009 20:30:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[پرسه در حوالي زندگي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445</guid>
		<description><![CDATA[زن ۳۷ ساله بود در قطار دیدمش قطار سریع السیر تهران-یزد زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زن ۳۷ ساله بود<br />
در قطار دیدمش<br />
قطار سریع السیر تهران-یزد<br />
زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی<br />
سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد<br />
می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام و ۱۹ سال است که از زندگی ام بیزارم؛ چرا که از اول مهری نبوده است<br />
می گفت می دانم که همسرم هم زندگی خوشی با من ندارد، عذاب وجدانی از مخل زندگی دیگری بودن به همراه تنفر از وی<br />
می گفت اگر ته دلم چیزی بود و انگیزه ای برای تلاش، شاید از اول، کار به اینجا نمیرسید&#8230;<br />
زن اشک در چشمانش بود وقتی که می گفت، فقط با کسی ازدواج کنید که دوستش دارد و وقتی مهری دارید، هرگز با بهانه های واهی زندگی تان را تلخ نکنید، چرا که مهر به دیگری، گوهری ارزشمند است و تنها چیزی است که زندگی را معنا و گذشت را انگیزه می بخشد&#8230;</p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=445" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>توهم یک کابوس</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/</link>
		<comments>http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Jul 2009 20:30:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[از دل گریخته ها]]></category>
		<category><![CDATA[تئاتر]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=428</guid>
		<description><![CDATA[یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام ترمینال با بازی تام هنکس و کاترین زتا جونز، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی ...<p class="read-more"><a href="http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/">>>Read more</a></p>]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img style="border: 1px solid black;" src="http://www.negarkhaneh.ir/fa/usergallery/2008/6/mantegh%5Cterminal.jpg" alt="" width="360" height="511" /></p>
<p>یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام <a href="http://www.imdb.com/title/tt0362227/" target="_blank">ترمینال</a> با بازی <a href="http://www.imdb.com/name/nm0000158/" target="_blank">تام هنکس</a> و <a href="http://www.imdb.com/name/nm0001876/" target="_blank">کاترین زتا جونز</a>، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی تخت کجا و تئاتر دیدن به حالت کَشه پا (یک اصطلاح وطنی که معنی اش چهار زانوست) به فاصله ی یک وجبی از صحنه ی نمایش کجا! احساس هنری و هنرمند و هنردوست بودن شدید بهمان دست می زند هرچند تلنگر های خصلت وطنمان که مدام یادآوری می کند که به اندازه های آنها که مثل Ladies and Gentlemen روی صندلی نشسته اند، پول داده ای، باعث می شود تا چندان جو نگیردتمان!</p>
<p><span id="more-428"></span><br />
ردیف جلوی صحنه که لنز دوربین ها جمع شدند و چند عدد خارپشت که روی سر یک تماشاگر بیچاره جاخوش کرده اند، نمی نشینیم و البته موبایل هایمان را نیز خاموش می کنیم چون حتی در حالت Silent بر روی لوازم ضبط نمایش، نویز می اندازد!<br />
قبل از شروع نمایش نگاهی به صحنه ی کاملا سفید در میان تاریکی سالن می اندازم؛ ۶ توالت فرنگی که ۶ سیفون بالای آنهاست و هردو، دستِ کامل است، یک گاری نظافت، یک میز پایه بلند سفید؛ نمایش که شروع شود زنی با قامت نحیف بر رویش مرغ پاک می کند ولی در این لحظه خالیست؛ این هم یک فلش فوروارد به یاد سریال محبوب و فراموش شده مان؛ لاست!، یک کلاه گیس با موهای بلند نقره ای در انتهای یک لوله که انگار از بدن زیر کلاه گیس نشسته رد شده، روی موهای مصنوعیش که هیچم اصل نیست، پر از چسب زخم است.<br />
نمایش شروع می شود، بگذارید ببینم دیگر چه دارد:<br />
سه زن خاکستری پوش در منتهای پریشانی و مکالماتی رد و بدل می کنند پریشان تر از منتهای پریشانی؛ یکی از سه زن خاکستری پوش، <a href="http://www.motamedarya.com/" target="_blank">فاطمه معتمد آریا</a>ست که پس از مدت ها به صحنه ی تئاتر آمده و با اعتناد به او به تئاتر آمده ای پس کمی دقت می کنی، سعی می کنی تا فاصله ی بین پریشان گویی را با تکه هایی از ذهت پر می کنی، نتیجه چندان هم بی معنا نیست، وقتی که پازلت تکمیل شد، دوباره که به صحنه نگاه کنی، این سه زن را می بینی:<br />
زنی پریشان که در کودکی مانده، آن سال آدم برفی اش زودتر از همیشه آب شد، همان سالی که او را از دنیای کودکی به بزرگسالی پرتاب کردند، همان موقع که هنوز نگران چشمان گمشده ی آدم برفی اش بود که آن سال هیچ ندید و خودش نیز دیگر از زیبایی های دنیا هیچ ندید، آنقدر کودک بوده که معنای عروسی برایش لباس پُرچین و پُر تور بوده که لباسش همین هم نبوده، لباسی بلند و پوشیده، کم چین و گم تور&#8230;<br />
نه اشتباه نکنید، زن، متمول است، از سرسرای خانه اش می گوید و از زمین و در و دیوار سفید، اما مدام خون می بیند، خونی که پاک شدنی نیست، مادرش از خون می ترسیده، مادرش خودکشی کرده، خودش هم خودکشی کرده، رگش را بریده، تیغ را از کنار لیوان خالی شیر، هسته ی خرم و کناره ی نان برداشته است، خون همه جا را گرفته و او سردش شده&#8230;<br />
زن دوم، شوهرش ترکش کرده، رفته و دیگر نیامده، فرصت داشته، فرصت گفتن جمله ی آخر، اما سکوت کرده و چمدانش را می بیند و هنوز به برایش قهوه درست می کند، قهوه ای که زمانی به مذاق مرد خوش می آمده، زن خون می بیند، رگ دستش را بریده، خودش را می بیند و موهای خودش را نوازش می کند، سردش می شود&#8230;<br />
ناخودآگاهم می گوید، این دو زن یکی هستند&#8230;<br />
زن لاغر اندام سوم که از همه تکیده تر به نظر می رسد. به جان یک مرغ افتاده و تکه پاره اش می کند، گرسنگی زن دیگر با دستورات غذایی لذیذش برطرف می شود، مسافر است یا بوده، بلیت دارد یا داشته اما چمدانش خالی است، قصد سفر به آن دنیا دارد اما در عین نا امیدی قهوه سرد نمی خورد، زن دیگری از کنار قهوه زهرآلود می گذرد، می ترسی که سهم پیشخدمت بینوا شود اما خوراک خروسُک ها (سوسک در گویش یزدی) می شود. زن مفلوک مدام با خود تکرار می کند، نصف شیشه ی سم مانده، هنوز برای مردن وقت دارم&#8230;<br />
<strong><em>هر سه زن، شاید هم دو زن متولد سالها دورند، متاهل و خانه دار..<br />
از همان ها که خانه شان از تمیزی برق می زند، از همان ها که دستپختشان معرکه است، از همان ها که قهوه هاشان خوش عطر است، زیبا هستند و نجیب. تنها گناهشان این است که به اشتباه بزرگترها همان زن ها که از تقدیر خود درس نگرفته اند و تلخکامی را سرنوشت مقدر زنان می دانند، در کودکی به خانه شوهر رفته اند، گناهشان چیست که یاد نگرفته اند دوست و همراه شوهرشان باشند؟؟ و بسیارند شوهرانی که این کمبود و دلزدگی را در خارج از خانه جبران می کنند و زنانشان اگر خود را نکشند هم تدریجا می میرند &#8230;.</em></strong><br />
اگر از من می پرسید هر سه زن مرده بودند، و ما روحشان در برزخ را به تماشا نشسته بودیم؛ هرسه هنوز در غذاب بودند چرا که خودکشی گناهی نابخشودنی است، هر بار که هرسه کیف به دست منتظر رفتن به جایی بودند شاید می خواستند از برزخ رها شوند&#8230;<br />
پی نوشت: نمی دانم اگر کارگردان این نمایش گذارش به این یادداشت بیفتد چه حسی خواهد داشت، امیدوارم با این پازل ذهنی که ساختم، عصبانیش نکرده باشم&#8230;</p>
<p>از دیگران:</p>
<p><a href="http://mishane.blogfa.com/post-20.aspx">یادداشت فاطمه معتمد آریا درباره ی تئاتر ترمینال</a></p>
<p><a href="http://021kids.net/1388/04/23/the-terminal-theater/" target="_blank">عکس هایی از نمایش ترمینال</a></p>
<p><a href="http://www.theatrema.com/index.php?module=pagesetter&amp;func=viewpub&amp;tid=1&amp;pid=2917" target="_blank">نگاهی به نمایش «ترمینال» نوشته و کارگردانی سیامک احصایی</a></p>
<img width="6" height="5" src="http://www.mohegh.ir/wp-content/plugins/google-reader-stats/google-reader-view.php?id=428" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mohegh.ir/1388/04/24/agran-disman/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

