Category:اجتماعی’

نامش زهراست، سنش را نمی دانم…

 - by مهسا محق

نمی دانم چند ساله است، حدسم از سن و سال بچه ها معمولا درست نیست. قبلا هم در همین پمپ بنزین دیده بودمش، دستمال می فروخت که هنوزم می فروشد، امروز یک عینک آفتابی که تناسبی با صورت کوچکش هم ندار، به چشمش زده.

بی مقدمه کنار پنجره می آید و می گوید من این گل را نقاشی کردم؛ اشاره اش به مانداست؛ گلی پارچه ای که ساقه اش را به پشتی صندلی بغل دست پیچانده ام و به روی کسی که از کنار پنجره می گذرد، لبخند می زند.

دفتر نقاشی اش را باز می کند و نشانم می دهد. راست می گوید، نقاشی اش واقعا به ماندا شبیه است. چهره اش می شکفد وقتی از نقاشی اش تعریف می کنم. می گوید که قول دفتر نقاشی اش را به یک خانوم دیگر داده وگرنه نصویر گل را به من می داد و می گوید که امشب یکی دیگر برایم می کشد و فردا بیایم و بگیرمش.

Read this article »

وقتی زنان بیدار شدند

 - by مهسا محق

سر نوشت: این پست، مطلبی است از خانم «گلاب پارسا» چاپ شده در شماره ۲۲ (مرداد ۱۳۸۸)، مجله ایران دخت که مروری تاریخ دارد بر جنبش های اجتماعی زنان بدون هیگونه دیدگاه افراطی.

وقتی زنان بیدار شدند
زنان مشروطه خواه چه می خواستند؟

گلاب پارسا
آن روزی که انبوه زنان در مقابل کالسکه ناصرالدین شاه حاضر شدند و شاه را به بهبود امور توصیه کردند، دیگر کار از کار گذشته بود و دوران حضور احتماعی زنان ایرانی فرا رسیده بود. همان زنانی که تا پیش از آن تنها در اندرونی خانه ها دیده می شدند و راهی به اجتماع نداشتند. اما ماجرای تحریم تنباکو و بعد از آن بلند شدن زمزمه های مشروطه خواهی چهره زن ایرانی را تغییر داد و تصویری تازه از او ترسیم کرد. تا آنجا که بسیاری از مطالعات تاریخی درباره زنان، دوران انقلاب مشروطه را آغاز «بیداری» زنان ایران دانسته و آن را مبدا حرکتی به نام جنبش زنان به شمار آورده اند.

Read this article »

فیس بوک بازی!

 - by مهسا محق

در ابندا که وارد یک شبکه اجتماعی مجازی می شوید، حتما روزی چند بار سر می زنید، آخر یادتان رفته که پر.فایل خانم/آقای فلانی، لیست دوستانش، عکس ها و بقیه مخلفات رو چک کنید. اما چند روزی که بگذرد و همه ی آشنا ها را که چک کردید، دیگر تکراری و خسته کننده می شود، خصوصا که از در نمی شود وارد شد و بایستی به کمک انواع روش های ژانگولر از دیوار بلندِ ف ی ل ت ر، عبور کنید…
یکی از ترفندهایی که این سایت ها را برای مراجعه مجدد شما طراحی می کنند، انواع بازی هاست. آن هم بازی های دنباله دار مثلا نگهداری از یک حیوان بامزه و تو دل برو که نیاز به توجه و مراقبت شما دارد یا مزرعه ای که اگر به آن نرسید، متروکه می شود. اگر حیوان مذکور در دل شما لانه کند یا به مزرعه داری علاقه مند شوید، دیگر تمام است، شما مشتری دایم سایت می شودید!

Read this article »

سنگ نبشته ها خون می گریند یا مانیفست آقای کارگردان

 - by مهسا محق

«خاک آشنا» را دوست داشتم اما نه به اندازه ی «خانه ای روی آب»، «یه بوس کوچولو» یا حتی «بوی کافور، عطر یاس». حس خوبی داشتم از دیدنش و البته با چاشنی کمی سردرگمی که باعث و بانی اش یک قیچی بود و بس که البته چشم فیلم را درآورده بود، حسابی، اما:
آقای کارگردان!
نه بابکی که ساخته بودید و نه دوستانش، هیچ کدام نماد نسل ما نیستند….

Read this article »

جدال با جهل

 - by مهسا محق

به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «مسافران» را هرچند که «سگ کشی» چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم…. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «افرا»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه….

Read this article »

آن زن در قطار

 - by مهسا محق

زن ۳۷ ساله بود
در قطار دیدمش
قطار سریع السیر تهران-یزد
زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی
سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد
می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام و ۱۹ سال است که از زندگی ام بیزارم؛ چرا که از اول مهری نبوده است
می گفت می دانم که همسرم هم زندگی خوشی با من ندارد، عذاب وجدانی از مخل زندگی دیگری بودن به همراه تنفر از وی
می گفت اگر ته دلم چیزی بود و انگیزه ای برای تلاش، شاید از اول، کار به اینجا نمیرسید…
زن اشک در چشمانش بود وقتی که می گفت، فقط با کسی ازدواج کنید که دوستش دارد و وقتی مهری دارید، هرگز با بهانه های واهی زندگی تان را تلخ نکنید، چرا که مهر به دیگری، گوهری ارزشمند است و تنها چیزی است که زندگی را معنا و گذشت را انگیزه می بخشد…

توهم یک کابوس

 - by مهسا محق

یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام ترمینال با بازی تام هنکس و کاترین زتا جونز، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی تخت کجا و تئاتر دیدن به حالت کَشه پا (یک اصطلاح وطنی که معنی اش چهار زانوست) به فاصله ی یک وجبی از صحنه ی نمایش کجا! احساس هنری و هنرمند و هنردوست بودن شدید بهمان دست می زند هرچند تلنگر های خصلت وطنمان که مدام یادآوری می کند که به اندازه های آنها که مثل Ladies and Gentlemen روی صندلی نشسته اند، پول داده ای، باعث می شود تا چندان جو نگیردتمان!

Read this article »