یا رب این نوگل خندان…
بچه که بودم، فقط آنهایی از دنیا می رفتند که آنقدر زندگی کرده بودند که هیچ حسرت و آرزویی نداشتند
هیچ عزیزی زود و بد موقع، کسانش را ترک نمی کرد
هرچه یزرگتر می شوم، زندگی به هیچ کس مجال نمی دهد…
می برد هر آنکسی را که هنوز خیلی حیف است، خیلی…
فایده ای ندارد اگر حتی کودک هم می ماندم، این روزها زندگی مجال نمی دهد که بچه ها به اندازه ی غم هاشان بزرگ شوند، آنها یک شبه بزرگ می شوند با غمی که برای هر کسی زیاد است…
دوست عزیز من ۱۸ سال دردانه ی خانواده اش بود
و ۱۸ سال بعد را باعشق و صفا و محبت زندگی کرد
هستند کسانی که در طول عمر درازشان، ۱۸ روز هم این گونه نزیسته اند…
دوست عزیز من، فرزندی تربیت کرده که مایه ی غرور و افتخار همه هست و خواهد بود
دوست عزیز من برای همه به سهم خودش، انقدر خاطره ی خوب ساخته که همیشه با لبخند از او یاد کنند؛ لبخندی به همان زیبایی لبخند خودش…