ایوان…
چند روزی است که این تصویر با من است
عصر یک روز خرداد؛ امتحان های ثلث سوم مدرسه
مامان باغچه را آب می دهد و به درخت نارنج و زمین و دیوار حیاط آب می پاشد
دیوارها و زمین همین که آب می بیندد، بخار گرم از آنها بلند می شود
مامان قبلا ایوان راشسته و خشک و خنک آماده است
به روی ایوان فرش می اندازیم و من و مهتا کیف و کتابمان را پهن می کنیم و برای امتحان درس می خوانیم
مامان کنارمان می نشیند
گاهی درس می پرسد
چای و میوه برایمان می آورد
و در نهایت چهارنفری همراه با بابا همان جا شام می خوریم
هنوز که تیرماه شروع نشده، می شود شب هم همانجا خوابید، فقط یادمان باشد که چراغ بالای ایوان را روشن نکنیم که شب پره جمع نشود
شب ها گاهی صدای گربه که تند تند به آب حوض زبان می زند، بیدارمان می کند؛ حوضمان ماهی ندارد که نگرانش باشیم
خروس همسایه هم گاهی نیمه شب و گاهی صبح ها می خواند، خروسشان بی محل است و ساعتش اصلا تنظیم نیست
مهسا محق پاسخ در تاريخ مرداد ۱۲م, ۱۳۹۰ ۷:۱۸ ب.ظ:
مژده جان
دیگه اثری از اون حوض و ایوان ما هم نمونده ما اون خونه رو کمتر از یه سال پیش فروختیم و جابه جا شدیم، آخرین خونه ای بود که در و دیواراش هنوز کودکی مهتا و من و بچه های فامیل یادشون بود:
http://www.mohegh.ir/1389/10/25/memories-to-stay/
[پاسخ]