تنها خاطره است که می ماند…

دیوارهای آن خانه، شاهد قد کشیدنمان بودند…

بازی ها، درس خواندن ها
از خانه ی کودکی ها، تنها خانه ی ما مانده بود
اول از همه، شهرآرا دیگر محله ی پدری مان نبود…
 خانه ی کوچه ی آتشکده را هم دیگر ندیدیم
و خانه ی مادر بزرگ با آن همه در و دالان، دیگر برای زندگی سخت بود
خانه ی مریم و ملیکا هم عوض شد
و تنها شاهد کودکی ما، در و دیوار خانه ی ما بود
همان که یکی از دیوارهایش با دیوار مدرسه مان همسایه بود
خانه ی خالی، حس غریبی دارد
حس رفتن و دیگر ندیدن…
گوشه ی راه پله و کنار در آشپزخانه؛ هرگز از یادم نمی روند…
ودرخت نارنج و انجیر..
دل کندن سخت است، حتی از چهار دیوار…
  • niloofar

    عزیزم
    دل کندن سخت است، حتی از چهار دیوار…
    مهسا
    مهسا

    [پاسخ]

  • neda

    سلاممهسا جان خوبید ؟ من ندا ام … هم سفرس شما توی قطار یزد .
    واستون میل زدم :) چندتا از سایتایی که واسم میا می زنند . امیدوارم خوشتون اومده باشه !:)

    [پاسخ]

  • http://kasimeslhichkas.blogfa.com کسی مثل هیچکس

    همگام دلتنگی هایم که می شوی من دلتنگ تو میشوم
    .
    تو تنها ترین کودک فهیم شهر شدی.
    من اسم کودک فهیم از زوله برداشتم و چند وقتی با هاش وبلاگ می نوشتم که انگار گذرم به اینجا هم افتاد از لطف یه دوست
    .اما امروز برای همیشه کودکیم را گذاشتم که بمیرد و هوا بخورد

    [پاسخ]

  • http://darparantez.blogfa.com/ becket

    همه زندگی … حس رفتن و دیگر ندیدن داره

    [پاسخ]