تنها خاطره است که می ماند…
دیوارهای آن خانه، شاهد قد کشیدنمان بودند…
بازی ها، درس خواندن ها
از خانه ی کودکی ها، تنها خانه ی ما مانده بود
اول از همه، شهرآرا دیگر محله ی پدری مان نبود…
خانه ی کوچه ی آتشکده را هم دیگر ندیدیم
و خانه ی مادر بزرگ با آن همه در و دالان، دیگر برای زندگی سخت بود
خانه ی مریم و ملیکا هم عوض شد
و تنها شاهد کودکی ما، در و دیوار خانه ی ما بود
همان که یکی از دیوارهایش با دیوار مدرسه مان همسایه بود
خانه ی خالی، حس غریبی دارد
حس رفتن و دیگر ندیدن…
گوشه ی راه پله و کنار در آشپزخانه؛ هرگز از یادم نمی روند…
ودرخت نارنج و انجیر..
دل کندن سخت است، حتی از چهار دیوار…