اول ِ صبح ِ سگی
صبح زیباییست
باران آمده
هنوز هم می بارد
پنجره را باز می کنی و ته مانده ی خواب آلودگی را به هوای دل انگیز پاییزی می سپاری
شاد و پر انرژی از خانه بیرون می روی
شیشه را کمی پایین می دهی تا سرمست شوی از هوای بارانی
عابری چیزی می گوید، بارانی سبز پلاستیکی پوشیده
«خانم، از ماشین زباله جا مانده ام، مرا می رسانی زیر این باران»
به هزار و یک دلیل که همان یک دلیل هم کفایت می کند، نمی توانم
لبخندی می زنم، عذرخواهی می کنم که دیرم شده و می روم
با خودم کلنجار می روم که کار درستی کردم
فکری به ذهنم می رسد؛ بر گردم و کرایه ی آژانس به او بدهم
با این فکر هم کلنجار می روم؛ به غرورش برمی خورد، تقاضای پول که نکرد
نمی دانم، نمی دانم
از دور می بینم که با خانمی صحبت می کند، امیدوارم این رهگذر بداند که چه کند…
می روم اما شرمنده
شرمنده از این همه تردید
دیگر نه باران لذت دارد، نه هرآنچه گرما بخش است، نه حتی درختان چند رنگی که شسته و براقند زیر باران…