یک دهه می گذرد…
یک دهه می گذرد
از روزی که تصمیم گرفتم، مهندس پزشک شوم
و خاطرات یک دهه قبل، واضح تر است از دیروز
و من، بی نهایت تصمیم گرفته ام از آن روز
و پشیمان نیستم از هیچ یک، حتی از آنچه امروز شاید اشتباهش بخوانم
که آن روز که مصصم بودم برانجام آن اشتباه، بهترین تصمیمی بود که می توانستم بگیرم
و امروز شاد ترم از هر روز دیگری
شادی یی پایدار و آرام
آنچنان که قلبم توان تاب آوردنش را دارد
شاد از آنچه زندگی برایم خواهد داشت
و شادترم از اینکه نمی دانم چیست
و آسوده از اینکه می دانم، کافیست هر آنچه در توانم است به کار گیرم
بقیه اش با من نیست، با کسی است که همه چیز را می داند و همه چیز را می تواند