Monthly Archives: سپتامبر 2010

گفتی : تو در یادی مگر؟

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی. گفتی : تو فرهـادی مگر؟

 گفتم : خرابت می شـوم. گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من. گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم. گفتی :تو آزادی مگـر؟

 گفتم : فراموشم مکن. گفتی : تو در یادی مگر؟

ای که سیاهه چشمات…

ای که سیاهه چشمات همرنگ روزگارم

از دست تو چه روز و چه روزگاری دارم

هزار تا وعده دادی نیومدی مارو کاشتی

این دل مهربونو چشم‌انتظار گذاشتی

برای بی‌وفایی هزار بهونه داری

هزار و یک شکایت از این زمونه داری

Read more »

I am…

Stefan: “Elena is… Elena’s warm. And she’s… she’s kind and she’s caring and she’s selfless… and it’s real. And… honestly, when I’m around her… I completely forget what I am.”
Lexi: “Oh my God! You’re in love with her.”
Stefan: “Yeah. Yeah, I am.”

این روزها که می گذرد…

و همه ی ما می دانیم که خوشحالی یعنی چه…

که همه ی ما حس کردیم، شادی یی وصف ناپذیر

و همه ی ما دیدیم برق چشمانی را که شاد است از دوباره نشستن کنار عزیزترینش

و همه ی ما دیدیم سرانگشتانی که می لرزد از لمس سرانگشتانی که دوباره یافته است

و زبان همه ی ما قاصر است از آنچه تنها عشق می تواند باشد…

چنین گفت صادق…

نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد!
از متن کتاب «بوف کور» نگارش «صادق هدایت»

You…

Henry: I’ve spent my whole life… wanting something… and doing my very best not to find it. Never even going near the places it might be… And suddenly, I’ve got the goddamn thing practically chained around my neck.
Lucy: What are you talking about?
Henry: You. You. You’re the, you’re the… You’re, you’re- you’re the goddamn thing. Ahhh, uh. I mean… You’re, you’re. I can’t describe you…

From the movie “Dedication

سفرت سلامت اما…

ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت اما

به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا

روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری

Read more »

حافظ به روایت محق دات آی آر

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید/گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز/گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم/گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد/گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد/گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت/گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد/گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد/گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

برقرار باشی و سبز…

تقدیم به همه ی گل هایی که نامشان را می دانم و همه ی گل هایی که نامشان ناآشناست.

برقرار باشی و سبز

گل من تازه بمون

نفسم پیشکش تو

جای من زنده بمون

باغ دل بی تو خزون

موندنی باش مهربون

تو که از خود منی

منو از خودت بدون

Read more »

حافظ به روایت محق دات آی آر

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

سیمین بری، مه پیکری، آری…

بانو سیمین دانشور که بی نهایت دوستش دارم، نه تنها به خاطر قلمش که زنی عاشق است. که ابراز می کند عشق جاویدان به محبوبش را و می بخشد همه ی اشتباهاتی را که زنی تا عاشق نباشد در حد کمال، نمی تواند (مراجعه شود به کتاب «سنگی بر گوری» نوشته ی «جلال آل احمد»).

سیمین خانم عزیز همان گونه که «ابراهیم گلستان» با آن همه غرور و نخوت و تخطئه ی همه بی هیچ رحم و مروتی، می خواندش، متولد سال ۱۳۰۰ خورشیدی است؛ دو، سه سالی از مادربزرگم جوانتر

Read more »

یک دهه می گذرد…

یک دهه می گذرد
از روزی که تصمیم گرفتم، مهندس پزشک شوم
و خاطرات یک دهه قبل، واضح تر است از دیروز
و من، بی نهایت تصمیم گرفته ام از آن روز
و پشیمان نیستم از هیچ یک، حتی از آنچه امروز شاید اشتباهش بخوانم
که آن روز که مصصم بودم برانجام آن اشتباه، بهترین تصمیمی بود که می توانستم بگیرم
و امروز شاد ترم از هر روز دیگری
شادی یی پایدار و آرام
آنچنان که قلبم توان تاب آوردنش را دارد
شاد از آنچه زندگی برایم خواهد داشت
و شادترم از اینکه نمی دانم چیست
و آسوده از اینکه می دانم، کافیست هر آنچه در توانم است به کار گیرم
بقیه اش با من نیست، با کسی است که همه چیز را می داند و همه چیز را می تواند