
دخترکی، صندلی ِ خالی ِ جلو را همانند معشوقی، در برگرفته بود
و بی اعتنا بود به سرنشینان ماشین های اطراف که شگفت زده نگاهش می کردند
دخترک گویی در عالم دیگری بود
و غرق در افکاری یا مرور خاطراتی
هرازچندگاهی، چشمان زیبایش با قطره اشکی مثل الماس تراش خورده ای می درخشید
درست در همین لحظه، دخترک چشمانش را می بست، مبادا قطره ای جرات ابراز وجود کند
دخترک با پلک های بسته، هزار بار زیبا تر و معصوم تر می شد
گره ِ ترافیک که باز شد، راننده به جبران، توقفی طولانی، به سرعت برق و باد دور شد و دخترک ِ چشم آهو را خود برد. اطرافیان ماندند و هر کدام قصه ای و من با خود عهد کردم تا قصه ای بنویسم برای تمام دختران نازیبا و زیبای سرزمینم که در آن چشمانشان به شادی برق زند و شیطنت ِ کودکانه و شرقی ِ غمگین، افسانه ای شود در کتاب هزار و یک شب…
چشم حسرت به سر اشک فرو میگیرم/ که اگر راه دهم قافله بر گل برود
Posted on شنبه 17 جولای 2010
سلام..خوبی..ببینم شما همشهری من هستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از آشناییتون خوشحال شدم….ممنونم
[پاسخ]
سلام،
شما به بازی وبلاگی «نیازهای نیروی انسانی» دعوت شدهاید. لینک: http://afsharm.blogspot.com/2010/07/what-hr-needs.html
[پاسخ]