نامش زهراست، سنش را نمی دانم…

نمی دانم چند ساله است، حدسم از سن و سال بچه ها معمولا درست نیست. قبلا هم در همین پمپ بنزین دیده بودمش، دستمال می فروخت که هنوزم می فروشد، امروز یک عینک آفتابی که تناسبی با صورت کوچکش هم ندار، به چشمش زده.
بی مقدمه کنار پنجره می آید و می گوید من این گل را نقاشی کردم؛ اشاره اش به مانداست؛ گلی پارچه ای که ساقه اش را به پشتی صندلی بغل دست پیچانده ام و به روی کسی که از کنار پنجره می گذرد، لبخند می زند.
دفتر نقاشی اش را باز می کند و نشانم می دهد. راست می گوید، نقاشی اش واقعا به ماندا شبیه است. چهره اش می شکفد وقتی از نقاشی اش تعریف می کنم. می گوید که قول دفتر نقاشی اش را به یک خانوم دیگر داده وگرنه نصویر گل را به من می داد و می گوید که امشب یکی دیگر برایم می کشد و فردا بیایم و بگیرمش.
نمی خواهم برایش انتظار بیهوده بسازم. به «زهرا» می گویم که دو هفته ی دیگر که بنزینم تمام شد، دوباره می آیم و تصویر گل را از او می گیرم.
می گوید که هر روز می آید همین جا البته به جز روزهایی که صبح که می خواهد از خانه بیرون آید، باران می بارد. بعد لحظه ای فکر می کند و می گوید که دو هفته ی دیگر، دیر است، دفترش را باز و صفحه ای که به ماندا شبیه است را به آرامی جدا می کند و به من می دهد.
و من تا به حال از هدیه گرفتن اشک نریخته ام، اما این یکی فرق دارد…
این یکی را کودکی کشیده که نمی داند که کودکی چیست که طعمش را نچشیده..
طعم بازی و بی دغدگی، طعم قهر و آشتی با هم سن و سالانش و طعم هر خاطره ی زیبایی که اساس زندگی را می سازد…
او که سهمش از کودکی، همین دفتر نقاشی است و همین را هم می بخشد…
به راستی باید کاری کرد برای این کودکان، کاری غیر از اشک، کاری غیر از ترحم و کاری غیر از اسکناس های رنگی…
کاری که دغدغه را از آنها بگیرد، کاری که برشان گرداند را به دنیای کودکی و به سن و سال واقعیشان…
آنجا که تصویر عروسک خودش را نقاشی کنند و جایزه اش بوسه و آغوش گرم مادر و نوازش دست پر مهر پدر باشد نه توجه چند لحظه ی غریبه ای که می رود و شاید دو هفته ی دیگر هم نیاید…