Monthly Archives: مارس 2010

بهاران خجسته باد

ز بهار جان خبر ده هله ای دم بهاری/ز شکوفه​هات دانم که تو هم ز وی خماری

بشکف که من شکفتم تو بگو که من بگفتم/صفت صفا و یاری ز جمال شهریاری

Read more »

حافظ به روایت محق دات آی آر

یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان/کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

این روزها که می گذرد…

میگن اینکه توقع داشته باشی، چون آدم خوبی هستی، دنیا باهات خوب رفتار کنه، مثل اینه که از یه گاو توقع داشته باشی چون گیاهخواری، بهت حمله نکنه!
حسش نکردم، چون انقدرها آدم خوبی نیستم اما به چشم خودم دیدم که دنیا با آدمای خوب چیکار می کنه…

پرسه در حوالی زندگی

این روزها که می گذرد…

«بیگانه»ی «آلبر کامو» را خوانده اید؟
ما خود به چشم خویشن خویش دیده ایم
گویا باید سنگ را نیز در مقام صبر، لعل سازیم
چه مّثّل ها که تجره کردیم در این دیر مکافات
و به چشم خود دیده ایم که
هرکه در این درگه مقرب تر است/جام بلا بیشترش می دهند

حافظ به روایت محق دات آی ار

گوییا باور نمی دارند روز داوری/کاین همه قلب و دغل در کار داور می کنند

سین سلامتی

ماه اسفند، ماه دیوانگیست. هرچه به آخرش نزدیک تر می شوی، جنون هم شدیدتر می شود؛ جنون نو کردن همه چیز برای نوروز.
خیابان ها انگار پارکینگ می شود و فروشگاه ها و پاساژها، کنسرو آدمیزاد
و همه برای این است که نو باشی در نوروز و شاد و در کنار هم.
به همه ی این شادی ها می توان یک شادی دیگر هم اضافه کرد، شادی شاد کردن ِ غم دیده ای. غمی که ژرفایش را همانی می داند که معصومانه لبخند می زند و نه تو دانی و نه من…

Friends Indeed!

از همه بیشتر، «راس» را دوست دارم؛ یک بد شانس به تمام معناست، لحظاتی وجود دارد که دل آدم برایش به شدت کباب می شود.
اما چطور می توان، «فیبی» را بیشتر از همه دوست نداشت؛ حماقتش و سوتی های صادقانه ای که گاهی دوستانش را حسابی به دردسر می اندازد.
باور کنید می توان یک آدم عصبی و وسواسی را هم دوست داشت. اگر عاشق «مونیکا» نشدید، این ادعا به خودی خود باطل است!
«ریچل»، لوس و بی منطق بار آمده اما تلاش می کند تا زن خودساخته ای شود.
شوخی های «چندلر»، سرپوشی است برای ضعف ها و ناکامی هایش. وقتی شوخی هایش شدت پیدا می کند یعنی اینکه به شانه ای برای گریه احتیاج دارد.
و اما «جویی» که قلم در وصفش ناتوان است؛ کله پوکِ بانمک و البته بامعرفتیست!
سریال Friends ده فصل است اما خیلی زود، زمانی می رسد که دیگر قسمتی برای دیدن نمانده است و همان موقع است که آرزو می کنید که کاش در دیدنش خساست به خرج می دادید!

دستِ حسودِ تقدیر…

بعضی ها شبیه بعضی های دیگرند
خیلی ها شبیه به یک نفرند
خیلی ها به هم شبیهند
بعضی ها کپی برابر اصلند
ولی بعضی ها فقط خودشانند
تکرار هم نمی شوند
همین یک بار مادر گیتی دست و دلبازی به خرج داده
و چه بی رحم و حسود است دست تقدیر
خدایا!
نمی دانم چه بگویم
پس تکرار می کنم خدایا! خدایا! خدایا!
خودت هرچه می دانی همان کن!

تنها قلم است که می ماند

آنچه برای ما تاریخ است، برای «حسن کامشاد»، خاطره است!
«کامشاد» قسمتی از این خاطرات را در کتاب «حدیث نفس»، گردآوری کرده است و در آن فعالیت های حزب توده، اداره ای که مدیرش بوده و اساسا خودش را به سخره گرفته است، توانایی ریشخند کرد خویشتن، شجاعتیست که هر کسی ندارد.
«حسن کامشاد»، متولد ۱۳۰۴، اصفهان، مترجم و پژوهشگر فارسی ست. وی حوادث تاریخی و تاریخ سازان بسیاری زیادی را به چشم دیده است؛ بعضی از خاطراتش بسیار خنده دار است خصوصا قسمتی که مربوط به کالج (دبیرستان) البرز است و قسمت هایی نیز خنده ی تلخ دارد؛ صفحاتی که در مورد فعالیت حزب توده نگاشته است.
بنابر آنچه «کامشاد» نوشته، دو نفر مسیر زندگی اش را تغییر داده اند؛ «شاهرخ مسکوب» که دوست دیرینه اش بوده از نوجوانی و راهنماییش کرده به خواندن کتاب هایی که ارزش خواندن دارند و همکارش «ابراهیم گلستان»، که به کالج کمبریج معرفی اش کرده برای تدریس و ادامه تحصیل.
متن کتاب، سبک خاصی دارد؛ نه کاملا خاطرات است و نه با قواعد زندگی نامه نویسی جور در می آید، اما شیرین و دلچسب است و شما را با روی ِ طناز (منظور، طنز نگار است) یک مترجم و پژوهشگر، آشنا می کند.
یادداشت «مسعود بهنود» و «سیروس علیزاده»  در باره کتاب «حدیث نفس»

یه پیشنهاد

«به رنگ ارغوان» را حتما ببینید.