این مطلب ارسال شده است در روز شنبه, بهمن ۳م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۰:۰۹ ب.ظ تحت دسته از دل گریخته ها, شما هم بخونید!. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید، یا بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
دست نوشتههای کودک فهیم
این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند
بازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…
بهمن ۳م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۱۹ ب.ظ
بسیار جالب بود و رویای شیرین و جذابی هست !
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۴ ق.ظ
سلام
واقعا از خوندن این تجسم واضح به همراه تمام جزئیات ان لذت بردم. ممنون که من رو هم در خوندنش شریک کردید. اون هم برای من که اولین باره اینجا ر و می خونم.
من باور دارم و مطمئنم که شما حتما به این کتاب فروشی دوست داشتنی دست پیدا می کنید . فقط خواهش می کنم ادرسش رو هم بدید که ما از طعم اون قهوه گس به همراه شیرینی کتابهای ناب بی بهره نشیم.
بهمن ۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۳۹ ب.ظ
نمیشه گفت ارزو ، از نوشتهات معلومه که همین حالاشم کلی کتاب داری.
بهمن ۶م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۳ ب.ظ
هم کتابش رو پایم هم قهوشو…