Month: بهمن ۱۳۸۸
کتاب قانون
- by مهسا محق

به نظرم یک فیلم فارسی تمام عیار بود.
یک داستان عشقی که سعی می کند با شعار تقدیر، ضعف های فیلمنامه اش را بپوشاند.
شخصیت ها بسیار سطحی اند و در حد تیپ هایی آشنا باقی می مانند؛ مادرِ به شدت مذهبی و سنتی، خواهرهای گوش به فرمان مادر و برادر، حاج آقای رئیس اداره، عروس نومسلمان، عمه خانوم هم فراموش نشود که جز تکیه کلامی بی معنی دیالوگ دیگری ندارد.
نقش «پرویز پرستویی» هم آسان است؛ یک آدم عادی از جنگ برگشته به انضمام چند تیپ ِ شناخته شده (قصاب، بقال، راننده تاکسی و..) که هرکدام چند دقیقه ای بیشتر نیست.
هنرپیشه ی نسبتا لبنانی-فرانسوی هم چندان به رنگ و لعاب فیلم اضافه نمی کند!
و دیگر هیچ!
پی نوشت: وقتی بعد از ۵ روز آسودگی در کنار خانواده، مجبورباشی با اتوبوس برگردی تهران، توی اتوبوس، «سرگیجه»ی «آلفرد هیچکاک» هم پخش کنند، بهتر از این در موردش نمینویسی، «کتاب قانون»ِ «مازیار میری» که جای خود دارد!
سیب سرخ حوا
- by مهسا محق

زنان ساکن خیابان «ویستریا» برای شاد زیستن تلاش می کنند؛ هر کدام به شیوه ی خودشان.
و این تلاش گاهی با جدال همراه است؛ دیدنی و جذاب.
زنان خیابان «ویستریا» نه قربانی اند و نه فرشته؛ انسان هایی عادی اند؛ شادند، غمگینند، می خندند، می گریند، محبت می کنند، محبت می بینند، خیانت می بینند، خیانت می کنند، می بخشند، انتقام می گیرند، می سازند، ویران می کنند، ناامیدند، امیدوارند، مهربانند، سنگدلند، اشتباه می کنند، جبران می کنند…
و اما همه در تلاشگری، مشترکند؛ تلاش برای شادی و قوام زندگی به بهترین نحوی که آموخته اند.
به گمانم زنان ساکن تمام خیابان های دنیا از تماشای سریال Desperate Housewives لذت خواهند برد و همچنین مردانی که می خواهند جنس مخالفشان را بهتر بشناسند.
«تردید»ِ شکسپیر
- by مهسا محق

وقتی کارگردان، فیلمش را با تئاتر اشتباه می گیرد
وقتی حتی «حامد کمیلی» هم بهتر از «بهرام رادان» بازی می کند
وقتی «ترانه علیدوستی»، ترانه ای گنگ و نامفهوم می شود
وقتی «شکسپیر» از ملغمه ای که از «هملت»ش اقتباس شده، در آرامگاه ابدی اش می لرزد
وقتی ۱۲۰ دقیه را سرگردان و مستاصل می بینی و هرازچندگاهی خمیازه می کشی
وقتی عصر جمعه تصمیم می گیری که فیلم «تردید» را تماشا کنی!
با غزاله تا ناکجا
- by مهسا محق

شوهر عمه ام در معرفی همسر برادرش، اضافه کرد: دختر «غزاله علیزاده»، به گمان اینکه چون کرم کتابم، می شناسمش؛ اما نامش تازه بود.
یافتمش در دائره المعارفی که همگان ویرایشش می کنند و در یکی از گلگشت ها در گوشه ای از بهشت زمینی ام، یکی از کتاب هایش را
و مسحور می کند قلمش آنگاه که رنگ و عطر و نور را در هم می آمیزد. خلسه ی کلماتش و جذبه ی اثیری جملاتش بی نظیر است….
پی نوشت: نام پست، عنوان مجموعه داستانیست از «غزاله علیزاده» که انتشارات «توس»، آن را منتشر کرده است.
این روزها که می گذرد..
- by مهسا محق
صدایی که می لرزد اما وقارش ذاتیست..
صدایی که صاحبش نگران همه است و همه نگران او…
و کسی چه می داند که خوف و رجا یعنی چه…
و ما هم نمی دانیم اما لحظه به لحظه با تمام وجود احساس می کنیم…
حافظ به روایت محق دات آی آر
- by مهسا محق
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار/ که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
عکاس خانه موسیو آنتوان
- by مهسا محق

سید مرتضی محق؛ عموی کودک فهیم که تمام دوران سربازی اش را در جنگ ایران و عراق گذرانده است.
یاد باد آن روزگاران یاد باد
- by مهسا محق
آرامش برای من، آن لحظه ی ظهر تابستان است که همه ی خانواده با نوای دلنشین هایده، مهستی و گاه نوش آفرین، به خواب می رویم..
رخوت خنکای خانه وسط آفتاب تموز کویر و نغمه ای روح نواز که دور و دورتر می شود و با لبخندی خواب چیره می شود…
هرگز لحظه ای هوس برگشتن در زمان را نداشته ام اما، هرگاه که با نغمه ای دلنشین به خواب می روم، آن روزها تداعی می شود.
کتابهایم را ورق می زنم…
- by مهسا محق
بازنشسته که شدم، یک کتابفروشی خواهم داشت..
ته یک بن بست
ورودی کتابفروشی غرق گلهای شمعدانیست
کتاب ها را تاسقف چیده ام و با عینک پنسی پشت پیشخوان می نشیم و زمانی خریداری نیست، همه ی کتاب ها را خودم می خوانم…
گوشه ای از فروشگاه قفسه ایست از کتاب های بسیار قدیمی، آنها که با احتیاط باید نگاهشان کرد..
گوشه ی دیگر میز گرد چوبیست و یک دست صندلی لهستانی از همان ها که اسباب بازی ما در خانه ی قدیمی مادربزرگمان بود..
در این گوشه همگان می توانند هر تعداد لحظه که می خواهند کتاب ها ورق بزنند و بخواند بی آنکه کسی چشم غره رود و سهمی از قهوه ای که بویش، تمام فروشگاه را گرفته نیز دارند..
اینجا گوشه ای از بهشت زمینی من است…
عکاس خانه موسیو آنتوان
- by مهسا محق

جوان های دهه ی ۴۰ و ۵۰ در تهران
پدرم و دوستش جلوی مجموعه تئاتر شهر، به پاچه شلوار توجه شود!