سیمای دخترکی در دور دست…

 - by مهسا محق


دلم برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده است
دخترکی که جدی بود و بی نهایت مغرور
دخترکی که مردم  ِدنیایش یا سیاه بودند یا سفید
دخترکی که آنچه که اراده می کرد، به دست می آورد
دحترکی که بی محابا قضاوت می کرد
دخترکی که بی رحمانه حکم می داد
دخترکی که هر آن کسی را که اراده می کرد، در هم می شکست
دخترکی که سخت گیر بود، بیشتر از همه برای خودش
دخترکی که هر کسی که دوستش می داشت، با ترس دوستش می داشت
دخترکی که کسی، شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور نداشت
آن دخترک حالا دختر ِ جوانی شده
هنوز هم جدیست
هنوز هم بی نهایت مغرور است
هنوز هم برای آنچه اراده می کند، تلاش می کند
دخترک اما صبور شده و آدم های دنیایش رنگی اند
از قضاوت کردن می ترسد، دیگر حکم هم نمی دهد اما شاهد خوبیست
دخترک از تصور در هم شکستن دیگری، می لرزد و فرو می ریزد
دخترک با خودش مهربان شده
دختر ِ جوان ِ این روزها، آرزو دارد که دیگران شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور کنند
امید دارد تا بی هیچ ترسی دوستش بدارند
دختر جوان این روزها اما دلش برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده
چرا که دخترک ِ آن سال ها رفته است و دیگر هرگز باز نمی گردد.

Leave a comment