این مطلب ارسال شده است در روز دوشنبه, دی ۱۴م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۷:۳۳ ب.ظ تحت دسته شما هم بخونید!. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید، یا بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
دست نوشتههای کودک فهیم
این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

دلم برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده است
دخترکی که جدی بود و بی نهایت مغرور
دخترکی که مردم ِدنیایش یا سیاه بودند یا سفید
دخترکی که آنچه که اراده می کرد، به دست می آورد
دحترکی که بی محابا قضاوت می کرد
دخترکی که بی رحمانه حکم می داد
دخترکی که هر آن کسی را که اراده می کرد، در هم می شکست
دخترکی که سخت گیر بود، بیشتر از همه برای خودش
دخترکی که هر کسی که دوستش می داشت، با ترس دوستش می داشت
دخترکی که کسی، شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور نداشت
آن دخترک حالا دختر ِ جوانی شده
هنوز هم جدیست
هنوز هم بی نهایت مغرور است
هنوز هم برای آنچه اراده می کند، تلاش می کند
دخترک اما صبور شده و آدم های دنیایش رنگی اند
از قضاوت کردن می ترسد، دیگر حکم هم نمی دهد اما شاهد خوبیست
دخترک از تصور در هم شکستن دیگری، می لرزد و فرو می ریزد
دخترک با خودش مهربان شده
دختر ِ جوان ِ این روزها، آرزو دارد که دیگران شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور کنند
امید دارد تا بی هیچ ترسی دوستش بدارند
دختر جوان این روزها اما دلش برای دخترک ِ سال های نه چندان دور تنگ شده
چرا که دخترک ِ آن سال ها رفته است و دیگر هرگز باز نمی گردد.
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۲:۰۳ ق.ظ
عالی
عالی
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۳:۴۸ ب.ظ
سلام ، وقت به خیر . به نظرم دو تا پست اخیرتون بو نا امیدی و دلگیری میده . چرا ؟؟؟
دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۷:۱۲ ب.ظ
این عکسه خودتونه؟
اگه خودتون هستید؛ باید بگم خیلی بامزه بودید
نظر خودم:
شوخی :
الان یه کمکی ( بگی نگی ) بی مزه شدید بعضی وقت هام خیلی بانمک میشید و از نمک زیادی شورش را در میارید
جدی:
“دختر ِ جوان ِ این روزها، آرزو دارد که دیگران شوخ طبعی اش را، دل نازکش را و احساساتش را باور کنند
امید دارد تا بی هیچ ترسی دوستش بدارند”
قبول دارم(از منظر بیرونی)
بقیه اش هم که خوبه ، یعنی فکرتون در جهت خوبی تغییر مسیر داده
تغییرات سن از کوچکی به بزرگی هم ناگهانی نبوده که به یکباره ناراحت شدین
آدم به قیمت از دست دادن زمان یه چیزایی را به دست میاره که ما به ازا آن باید عمرش را از دست بده ، چه خوبه که هرز پس نده
برای چه چیز از دوران بچگیتون دلتون تنگ شده؟
دی ۱۶م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۳ ب.ظ
سلام
ممنون از اظهار لطف دوستان عزیز
انگار حرف دل دوستان دیگری هم بوده
این عکس هم عکس خودمه؛ وقتی مهسا کوچک بود
دی ۲۳م, ۱۳۸۸ at ۱۰:۰۶ ق.ظ
خیلی خوب مرور کرده بودید
جالب بود
دی ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۳:۳۴ ق.ظ
خیلی خوب نوشتی!
البته نمی فهمم چرا باید کسی با ترس دوستت داشته باشه؟!
بهمن ۲م, ۱۳۸۸ at ۹:۱۶ ب.ظ
خیلی قشنگه امیدوارم که همیشه موفق باشی