این مطلب ارسال شده است در روز دوشنبه, آذر ۲۳م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۶:۴۰ ب.ظ تحت دسته از دل گریخته ها, شما هم بخونید!. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید، یا بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
دست نوشتههای کودک فهیم
این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند
حس می کنم برخوردهای اجتماعی ام کم شده؛ افرادی که با آنها ارتباط دارم:
یا مهتاست
یا خانواده
یا فامیل
یا همکاران
یا سمپادی ها
یا تعداد دیگری از دوستان
همه را دوست دارم و بودن با آنها غنیمتیست، اما همه شان را می شناسم
ارتباطم با مردمی که نمی شناسم، کم شده، که سر صحبت را باز کنم، که آشنا شوم، که ببینم حرف حسابشان چیست…
زمانی کارم ایجاب می کرد که ماهی حداقل چند بار، مصاحبه و گزارش تهیه کنم؛ برخورد برای بار اول با آدمی که حتما آدم مهمی هم بود و اینکه چه جوری جواب همه ی سوال هایت را بگیری و محترمانه گیرش بیندازی یا اطمینانش را جلب کنی به حرف زدن و همین که حرف می زند بایستی آنالیزش می کردی و راهی می یافتی برای پرسیدن هایت؛ فرصتت حداکثر دو ساعت بود و نباید اشتباه می کردی
سمینار ها، کنفرانس ها و نمایشگاه ها هم داستان دیگری بود؛ صحبت با غرفه داران، بازدید کننده ها و البته دستاندرکاران، که همه ی گلایه ها را بگویی اما در لفافه که بدانند آنان که باید و نتوانند خرده بگیرند آنان که نباید…
بگذریم، به نظرم به شدت به یک فعالیت اجتماعی جدید نیاز دارم؛ آشنایی با مردم جدید؛ افرادی که شاید همان یک بار در زندگی، همکلامشان شوم اما نکته ها بیاموزم از کلام و رفتارشان.
از پیشنهاد های خوانندگان گرامی به شدت استقبال می شود!
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۷:۲۸ ق.ظ
رفتن به یه کافیشاپ. گذاشتن یه کاغذ روی میز با یه نوشته برای اعلام آمادگی برای آشنایی به مدت دو ساعت! مثلا!
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۲:۲۰ ب.ظ
سلام مهسا جان!من خیلی وقته از طریق گوگل ریدر دنبالت می کنم.چندوقت پیش سایتت(وبلاگت) رو دیدم و احساس کردم باید همسن خودم باشی و نمی دونم چرا احساس کردم یه شباهتایی داریم بعد توی فیس بوک ادت کردم و بعد ۲ بار وقتی آنلاین بودی باهات حرف زدم اما شما تحویل نگرفتین! و من اول پیش خودم گفتم شاید بیزی بودی! اما بعد دیدم که آدم اگه واقعا گرفتار باشه وقت فیس بوک و وبلاگ هم نداره و تازه می تونستی پیشنهاد بدی بعدا حرف بزنیم(در اون صورت حرفی نبود و من کاملا درک می کردم)، شایدم چون جنس مونث بودم تحویل نگرفتی!!
خلاصه الان که دیدم اینطوری نوشتی دیدم نمیشه کامنت نزاشت!
اممممم،دیگه همین!
آذر ۲۴م, ۱۳۸۸ at ۴:۰۲ ب.ظ
به نظرم یک گرایش هنری یا کاری جدید میتونه کمک زیادی بکنه
مثلا در وادی ورزش ، در وادی هنر و ….
آذر ۲۵م, ۱۳۸۸ at ۱:۴۴ ب.ظ
با من بیا کتابخونه
۵شنبه البته مدارکتم بیار که رات بدن
آذر ۲۶م, ۱۳۸۸ at ۵:۵۰ ب.ظ
با دید جدیدتر به دوستای قدیمت نگاه کنن، سعی کن به کیفیت ارتباطات خودت فکر کنی نه به کمیت ارتباطات، رابطه بدون اینکه عمق پیدا کنه تبدیل به سرمایه اجتماعی نمیشه.
نمی دونم نظر من اینه، شایدم …..
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۲:۲۶ ق.ظ
نتیجه؟ آیا؟
دی ۱۵م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۴۱ ب.ظ
قرار است تاعضو شورای کتاب کودک شویم
گوش شیطون کر، یک ورزش به زندگیمان اضافه کنیم
هراز چند گاهی بدون ماشین سر کار بریم
عضو کانون فارغ التحصیلان دانشگاه آزاد شویم
و یکی دو تا مورد دیگر که بعد از قطعی شدن اعلام می کنیم!
دی ۲۰م, ۱۳۸۸ at ۸:۱۱ ب.ظ
سلام مهسا ، من و تو چند سال پیش با هم دوست بودیم دوستای صمیمی . چند وقت پیش تو رو اینجا پیدا کردم . باورت نمیشه چقدر خوشحال شدم .چند بار هم برات کامنت گذاشتم و هر بار منتظر پاسخی ازت بودم. شاید منو یادت بیاد ولی دریغ از یه پیام کوتاه … چطور می خوای روابط جدیدی داشته باشی وقتی دوستای قدیمیت رو به این راحتی از دست می دی ؟! حتی اگه منو یادت هم نمیاد میشد یکبار با یه ایمیل خوشحالم کنی.
اگه واقعاً ارتباط با آدما رو دوست داشتی، چرا دستی رو که بارها به سمتت از روی دوستی دراز شده بود رد کردی؟!
این مطلبت برای من شبیه یه قصه هست، قصه ای که دوست داری اون طوری باشه ولی بهش اعتقادی نداری.
اینو بدون کیفیت ارتباطات مهمه نه کمیتش.
دوست تو فاطمه