سفر خوب است، و چه بهتر که جایی سفر کنی که هرگز نرفته ای…
سفر دسته جمعی خوب است و چه بهتر که نیمی دوستانت باشند و نیمی در پایان سفر دوستانت شده باشند…
آن هم درست در زمانی که نیاز داری که نیندیشی، دو روزی از همه چیز دور باشی حتی از خودِ همیشگی ات تا در بازگشت دوباره خودت باشی و روزمرگی هایت اما با فکری تازه و آسوده و بی اعتنا به هر دغدغه…

وقتی در مسیری قدم می زنی که سه هزار سال همین گونه بوده…
خانه هایی می بینی که شبیه خانه های هیچ کجا نیست…
یادآور صلابت کوه است و زمانی که خورشید، خدای مردمان بود و بیش از آن نمی دانستند…
پیش از آنکه زرتشت پیام آور خداوند برای قوم پارس باشد، انسان هایی کوه را مسخر کردند، سینه اش را شکافتند و درونش سکنی گرفتند…
و در شب می شنوی صدای تیشه هایی که کوه را می شکافند و خنده ی مستانه ای که صاحبش، تیشه در دست دارد…
در سکوت مرموز بیابان، کویر تو را به خود می خواند که پیش تر روی در سیاهی مرموزش…
و چه لذت بخش است که روی سنگی خنک، دراز شوی و چشم بدوزی به آسمان پرسخاوت کویر، انقدر ستاره دارد که تا آخر عمر هم بشماری و خوابت نبرد…
تا آنجا دور می شوی که همهمه ی دوستانت، قوت قلبت باشد و برمی گردی…

نباید سر وصدا کرد، اهالی به قدمت روستایند و با غروب آفتاب سر بر بالین می گذارند…
اما مگر خسته می شوند، چهل و هفت جوانی که هر یک غوغایی را به کناری نهاده و آمده اند که خوش باشند…
گفت و گو و خنده سر شام حتی اگر کالاجوش (به قول دوستی، آش داغ) یا قرمه تخم مرغِ اضافه باشد، در دل کوه، زیر آسمان پرستاره، کنار آتش و در غاری که به اندازه ی یک اتاق است؛ با دست کنده شده و گوشه هایش را بیشتر کنده اند برای گذاردن وسیله ای که حتما ضروریست و اجاقی در وسط، متمایل به در که آتشش هم سدِ جوع می سازد و هم سقفش را از فروریختن، حفظ می کند…
وقتی اولین سوژه ی پانتومیم می شوی و خودت، خودت را حدس می زنی، شب بدون بالش روی سنگ می خوابی، در گوشه ای از غاری سیاه که یک در چوبی دارد و این اندیشه که این هزاران سال در این گوشه که غنودی ای چه ها گذشته است، لبخند بر لبت می آورد و باز از آن خواب های عجیب و غریبت می بینی؛ که با لذت در حال خوردن خوشه ی انگوری هستی که دانه هایش از همه ی انواع انگور به همه شکل و رنگ دارد، کسی تعبیرش را نمی داند اما حتما خواب خوبیست، آن هم در روستایی که ریشه در «می» دارد…
راه بازگشت همیشه کوتاه است، آن هم وقتی که بگویی و بشنوی و دوستانت را بهتر بشناسی و آنها به تو از تو بگویند و به فکر وادارندت…
و «ترین ها» که حسن ختام سفرهای دسته جمعی مان است و در کمال تعجب، «خشن ترین» تو نیستی، جمع به «افه دار ترین» بودنت رای داده، هر چقدر هم که چشمانت گرد شود، نظر جمع همین است!
سفر خوب است، دسته جمعی و به جایی که هرگز نرفته ای…

cheghadr khoob ast jaiye berevai ke hich kas narafte ast va az an behtar in ast ke huzure kasi ra hes koni ke hic gah nadidei vali hamishe ghabele did ast
[پاسخ]