Month: آبان ۱۳۸۸
جز سنگ،کسی حکایت فرجام ما نمی داند…
- by مهسا محق
باورم نمی شود
نه، اصلا باورم نمی شود
مگر ربع قرن و اندی، چقدر است که رفتن زیباترین ها را دیده باشم…
هدی هم رفت، پر کشید
و روزگار، زیباترین و شاداب ترین گلها را می برد
همان طور که مریم عزیزمان را ۶ سال پیش برد..
آنها به جایی بهتر می روند اما
خانواده و همسرش، خدایا صبرشان ده که ناممکن می نماید
عکاس خانه موسیو آنتوان
- by مهسا محق

اگر کودک فهیم پسر بود!
فیس بوک بازی!
- by مهسا محق

در ابندا که وارد یک شبکه اجتماعی مجازی می شوید، حتما روزی چند بار سر می زنید، آخر یادتان رفته که پر.فایل خانم/آقای فلانی، لیست دوستانش، عکس ها و بقیه مخلفات رو چک کنید. اما چند روزی که بگذرد و همه ی آشنا ها را که چک کردید، دیگر تکراری و خسته کننده می شود، خصوصا که از در نمی شود وارد شد و بایستی به کمک انواع روش های ژانگولر از دیوار بلندِ ف ی ل ت ر، عبور کنید…
یکی از ترفندهایی که این سایت ها را برای مراجعه مجدد شما طراحی می کنند، انواع بازی هاست. آن هم بازی های دنباله دار مثلا نگهداری از یک حیوان بامزه و تو دل برو که نیاز به توجه و مراقبت شما دارد یا مزرعه ای که اگر به آن نرسید، متروکه می شود. اگر حیوان مذکور در دل شما لانه کند یا به مزرعه داری علاقه مند شوید، دیگر تمام است، شما مشتری دایم سایت می شودید!
عکاس خانه موسیو آنتوان
- by مهسا محق

مادربزرگ و پدربزرگ پدری ام در باغی غرق شکوفه های سیب…
پله پله تا ملاقات خدا
- by مهسا محق
سقف هر خانه، حیاط خانه ی بالایی است!

فقط پله هایی که تو را تا انتهای روستا می برد و برمی گرداند، به چشم نمی آیند، تمام روستا شبیه پلکانی پهن و رنگیست…
پشت پنجره ی خانه ها، گلدان شمعدانیست، همه جا تمیز است و نمای روستا دلباز. پله ها را که بالا می روی، قبل از برگشتن، میدانَکی به دمی نشستن وسوسه ات می کند و وسوسه را قلیان و آش دوغ تکمیل می کند. نمای زیبای پایین جان می دهد که غرق تفکر شوی…
کلاغ خبرچین!
- by مهسا محق

عکاس خانه ی موسیو آنتوان، به زودی در محق دات آی آر!
۸۸/۸/۸ چه روزیست؟؟!!
- by مهسا محق

تصویر فوق اولین عکس موجود از مادرِ کودک فهیم است!
گوشه ای از بهشت
- by مهسا محق

بسیار سفر باید…
- by مهسا محق
سفر خوب است، و چه بهتر که جایی سفر کنی که هرگز نرفته ای…
سفر دسته جمعی خوب است و چه بهتر که نیمی دوستانت باشند و نیمی در پایان سفر دوستانت شده باشند…
آن هم درست در زمانی که نیاز داری که نیندیشی، دو روزی از همه چیز دور باشی حتی از خودِ همیشگی ات تا در بازگشت دوباره خودت باشی و روزمرگی هایت اما با فکری تازه و آسوده و بی اعتنا به هر دغدغه…
زیر باران باید رفت…
- by مهسا محق
بارون که می گیره، مردمکان تهران انگار دیوونه می شن!
سه تا آژانس، نزدیک خونمون هستن و تقریبا مشتریِ هر سه هستیم؛ همشون ماشین داشتن ولی هیچ کودوم توی بارون و ترافیک، راه آهن نمیرن! آخه بنده های خدا، بیشتر بگیرید، اصلا دو برابر بگیرید، وقتی یکی مسافره که نباید بی در کجا بشه!
ساعت هشته و مهتا هشت و پنجاه و پنج دقیقه، بلیت داره! گفت دربست میگیرم ولی زیر بارون شدید و باد تندی که هر ازگاهی میگیره، ماشین کجا پیدا میشه تازه دربست که مطمئن نیست، گفتم که خودم می رسونمت…
همون مسیری که آژانس همیشه میره، راه رو گم نکردم اما ترافیک و آینه ها وشیشه های بغل که خیس شده بودن و تقریبا دید جانبی نداشتم! میلی متری رسیدیم و مهتا جا نموند؛ اینم از راه آهن که با پاکوتاه نرفته بودیم!
ولی جاتون خالی، ترافیک برگشت با هوای خوب بعد از بارون و گلچین پنجاه سال موسیقی ایرانی، واقعا لذت بخش بود…
خبرِ خوب، بی خبریست…
- by مهسا محق
“کلاغه قارقارت کو؟ سفره قلمکارت کو؟ آقای خبرگزاری، اخبار خوب چی داری؟”
“قارقار، خبر دار، کی خوابه و کی بیدار، برای اولین بار گوش بکنید به اخبار…”
نه، خیالتان راحت باشد، قصد ندارم کتاب قصه ای را که در دوران کودکی حفظ بودم را برایتان مرور کنم، قصد نوشت در مورد نویسنده اش را هم ندارم، قراره یادداشتی در مورد یک پدیده ی نه چندان جدید که به تازگی فراگیر تر شده بنویسم: گوگل ریدر (Google Reader)!
پرسه در حوالی زندگی
- by مهسا محق
