Month: مهر ۱۳۸۸

یادداشت های قطار

 - by مهسا محق

بی نظیر بود و هرگز قبلا برایم حتی یک بار هم اتفاق نیفتاده بود
ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح، تازه از خواب بیدار شدم و ساعت حرکت قطار شش و سی دقیقه بود
اگر قطار یک دقیقه تاخیر نداشت و اگر پدرم میدان راه آهن را خلاف نرفته بود، بی شک جا مانده بودم!
صندلی ام کنار خانومی بود که یک دست در یک چادر سیاه پیچیده شده بود و قرص صورتش هم کامل نبود و من مانتویی قرمز به همراه شال سبز داشتم لباسی که متعلق به پیک نیک یا مسافرت های آپاچی وار است اما اولین لباسی بود که در عرض چند ثانیه به دستم آمد و پوشیدم که جا نمانم، ما دو نفر کنار هم سوژه ی عکاسی بودیم، بسیار!
کتاب «جزیره سرگردانی» را می خوانم و بغل دستی ام کتابی به زبان عربی در دست دارد، به نظرم نمایشنامه می آید؛ کنجکاوی فایده ای ندارد، آن عربی که در مدرسه یاد گرفته ایم محاوره ای نیست، مناسب فهم آیه های ساده ی قرآن است.
اما چه لذتی دارد، کتابی را برای بار دوم خواندن در زمانی که شرایط تو و وقایع اطرافت بیش از هر زمانی به اتمسفر کتاب نزدیک است. نگران این هم نیستی که آخرش چه می شود پس با حوصله، تک تک واژه ها را حس می کنی، با جملاتش سرمست می شوی و توصیف هایش، همان ها که بار اول از کنارش گذشته ای…
لذت دوباره خواندن را از دست ندهید
پی نوشت: عکس از آرشیو ماه کاغذی آقای اولد فشن

حافظ به روایت محق دات آی آر

 - by مهسا محق

هر کس که ندارد به جهان مهر تو در دل/حقا که بود طاعت او ضایع و باطل

برداشتن از عشق تو دل، فکر محال است/از جان خود آسان بود، از عشق تو مشکل

از عشق تو ناصح چو مرا منع نماید/ای دوست، مگر هم تو کنی حل مسائل

گشتیم جهان را که ببینیم و ندیدیم/همچون تو کسی زیبا در شکل و شمایل

ای زاهد خودبین به در میکده بگذر/آن دلبر من بین که بود میر قبائل

از وصل تو شستند رقیبان ز طمع دست/چو گشت مرا کام دل از لعل تو حاصل

حافظ تو برو بندگی پیر مغان کن/بر دامن او دست زن و از همه بگسل

پی نوشت: دیوان حافظی در خانه داریم که یادگارِ دوران نوجوانی مادربزرگ ۸۸ ساله ام است. غزل ها به ترتیب حروف ابجد مرتب شده اند و غزل هایی دارد که مصححان جدید به گمانِ «حافظ پنداری» از دیوان های جدید، حذف کرده اند. برای من مهم نیست که غزلی که خواندید از حافظ باشد یا شاگردان شیفته اش، مهم حس زیبایی که خواندنش به من می دهد…

برنامه ی بعدی حلقه ادبی یاد

 - by مهسا محق

کتاب مورد بحث: «جزیره سرگردانی» اثر بانو «سیمین دانشور»
تاریخ: سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۸
زمان: ۶ بعد از ظهر
مکان: مرکز تجاری میلاد نور
لطفا تا ۵ بعد از ظهر دوشنبه ۱۱ آبان، حضور خود را گذاشتن کامنت، اعلام فرمایید.
پی نوشت: کتاب در بازار موجود و ناشر اختصاصی آن «انتشارات خوارزمی»، واقع در خیابان انقلاب تقریبا روبروی سردر اصلی دانشگاه تهران است.

هر کس به طریقی…

 - by مهسا محق

زمانی بود که هر که استعداد ویژه ای داشت و عرصه برای بهره برداری از این استعداد تنگ می شد، به فرنگستان می رفت برای ادامه ی تحصیل
وقتی دانشگاه های پیام نور فرنگستان کشف شد، هر که در هر مقطعی پشت کنکور ماند، به فرنگستان رفت برای ادامه ی تحصیل
حالا هم که دانشگاه های رایگان فرنگستان کشف شده، هر که در اینجا کاری ندارد یا نمی تواند انجام دهد، می رود فرنگستان برای ادامه ی تحصیل
راستی این روزها همه می روند، شما چطوری؟ خوبی؟

برنامه جلسه بعدی حلقه ادبی یاد

 - by مهسا محق

تاریخ: دوشنبه ۱۳ مهر  ۱۳۸۸

زمان: ۷-۵بعد از ظهر

مکان: مرکز خرید میلاد نور

موضوع جلسه: بررسی رمان «۱۹۸۴» اثر جورج اورول

لطفا حضور خود را تا دوشنبه ۱۳ مهر، ساعت ۲ بعدازظهر، با گذاشتن کامنت اعلام کنید.

پی نوشت: دوستانی که مایل به دریافت pdf کتاب هستند نیز کامنت بگذازند تا در اسرع وقت برای آنها ایمیل شود.

آنیتا دکتر می شود

 - by مهسا محق

آنیتای عزیزم دکتری قبول شده، اونم با رتبه ی ۳
مدت زیادی زحمت درس خوندن و استرس رو به تنهایی کشید
اما در خوشحالیش، من هم سهیمم
از این به بعد هم سختی و استرس درسش مال آنیتاس و خندیدن به خاطراتش سهم هر دوی ما
امیدوارم، همیشه مثل امروز خوشحال و شاد باشی
پی نوشت: قرار بود بعد از فارغ التحصیلیِ خودم و آنیتا از رموز کلاس رفتن، درس گوش دادن، تمرین حل کردن و امتحان دادن و خاطرات مربوط به اونا رو، روی وبلاگم بنویسم که افتاد به بعد از دکتر شدن آنیتا ;-)

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد…

 - by مهسا محق

قنوت آن بخشی از نماز است که می توانی با زبان خودت و کلام خودت با پروردگارت به صحبت نشینی..
آنچه دلت می خواهد، تقاضا کنی…
بیت الغزلی از حافظ بخوانی..
فرمی از پیش تعریف شده که مُجاز به هیچ گونه دخل و تصرف درش نیستی؛ زیرا حافظ اصلی است که قرن ها مانده و خواهد ماند، به آنچه در دل تنگت می گذرد، پیوند می خورد…
یارب این قافله را لطف ازل بدرقه باد/که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام

به دل نشسته ها!

 - by مهسا محق

یک حرف هایی می ماند بیخ گلوی آدم . می ماند و فریاد هم نمی شود . می ماند و بغض هم نمی شود . بغض یواشکی حتی . بغض ِ آخر شب ِ توی رختخواب که اشک شود آرام … می ماند بیخ گلوی آدم . هیچ چیزی نمی شود اصلا .
می ماند و یک خنده هایی را ، یک لذت هایی را کمرنگ می کند . می ماند و سایه می اندازد روی هر چه بعد از این .

از وبلاگ زن روز های ابری

بوی کافور، عطر یاس

 - by مهسا محق

هفت، هشت سالی بود که به مراسم تدفین نرفته بودم، از همان موقع که ظرف دو سال هر دو پدر بزرگ و مادربزرگ پدری ام به دیار دیگر رفتند؛ پدر بزرگ مادری ام در امامزاده جعفر یزد، آرام گرفتند جایی که تا زنده بودند، متولی اش بود و مادر و پدرِ پدرم در بهشت زهرای تهران…
این بار خاکسپاری قوم و خویشی دور و دوست سالهای خیلی دور مادر بزرگ..

Read this article »