من می ترسم…
- by مهسا محق
همیشه این حس، وقتی تصمیمی گرفته ام به سراغم می آید…
به تعداد تصمیم های در زندگی ام، تجربه اش کرده ام و دقیقا به همان تعداد نادیده گرفتمش که اگر اعتنا کنم هرآنچه دوست داشتی ام است را باخته ام…
حس ترس؛ دقیقا ترس است، نه شک و نه تردید. ترس از انجام تصمیم است…
من اعتراف می کنم که می ترسم، همیشه و از همه چیز…
در تمام این بیست و چند سال، نتوانسته ام که نترسم، فقط توانسته ام که به آن بی اعتنا باشم که البته خیلی خیلی سخت تر از ترسیدن و جا زدن است؛ باور کنید خیلی سخت تر است، خیلی…
و بدتر از همه اینکه دیگران بر این باورند که نمی ترسی و فکر می کنند که خیلی آسان نمی ترسی؛ نمی دانند که هم می ترسی و هم با سختی، کاری که از آن می ترسی را انجام می دهی فقط چون ته قلبت، امید داری که عاقبتش خوب باشد و تا انجامش ندهی قلبت آرام نمی گیرد و شک و تردید در انجامش فقط آرامشت را به تاخیر می اندازد و همیشه هم عاقبتش خوب است، اما باز هم می ترسی…
این بار هم می ترسم، این بار هم خودم را در مقابل عمل انجام شده گذاشته ام که ترسم نتواند کاری از پیش برد و از دست خودم کلافه ام و عصبانی و قلبم آرام است و باز هم هیچ کس باور نمی کند که چه سخت است که هم بترسی و هم ترست را نادیده بگیری…