متن زیر را برای صدمین شماره ی ماهنامه نوشتم، گذاشتم تا منتشر شود و سایتش آپ دیت شود و بعد در اینجا منتشر شود، قصد داشتم تا لینک مطلب در سایت ماهنامه را هم بیاورم اما افسوس که متن همانی نیست که نگاشتم، ایراداتی دارد که اگر دوست خوبم مسوولش نبود، الان ماهنامه با خاک کوچه یکی شده بود، صد البته نه به این شدت!
این هم اصل یادداشت:
تیتر زدن، لذت بخش تر از همه
صد عدد بزرگی است، خیلی زیاد و گاهی ترسناک. آدم را یاد یک قرن میاندازد. هر چند که صد شماره معادل هشت سال است برای یک ماهنامه.
اردیبهشت بود یا خرداد درست یادم نیست. ولی خوب یادم است که سال ۱۳۸۰ بود و من دانشجوی ترم دوم مهندسی پزشکی دانشگاه اصفهان (دانشگاه اصفهان، نه صنعتی اصفهان، صنعتی اصفهان رشته مهندسی پزشکی ندارد؛ این توضیحی است که ۹ سال است بعد از اسم دانشگاه محل تحصیلم اضافه میکنم) آمده بودم تهران، برای نمایشگاه کتاب. پس اردیبهشت بود! به دیدن یکی از همکلاسیهایم که دانشجوی مهندسی پزشکی دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود، رفته بودم. آن سالها مجلهای داشت گروه مهندسی پزشکی دانشگاه اصفهان به نام «مرز نو» وام گرفته از بین تخصصی بودن رشتهمان که دانشجویان دیگر گروههای دانشگاه مهندسی دانشگاه اصفهان آن را با املای نادرست میخواند! البته ما هم در جای خود از خجالت خودشان و رشتههایشان درمیآمدیم، روزگاری است ابتدای جوانی و دانشجویی، بگذریم…
نسخهای از مرز نو را به عنوان تحفه و باز کردن باب دوستی بین دو گروه همرشته در دو شهر برای دوستم آورده بودم که تحفه دیگری به من داد. مجلهای با جلد آبی که عنوانش تنها «مهندسی پزشکی» بود. مجلهای مستقل که به هیچ دانشکدهای وابسته نبود. اما لیست بلندبالایی از اساتید این رشته مشاورش بودند. مجله را بارها ورق زدم و مطالب سادهترش را خواندم.
کاغذ زرد کوچکی که بینش بود پر کردم و مشترک شدم. از شماره دوم. از این به بعد مقالات مجله سر نخ هر پروژه درسی بود و مهندس مهدی مرادی یک دوست و راهنمای بیدریغ.
سه سال گذشت. مهندس مرادی به قصد دکتر مرادی شدن به کانادا رفت و مهندس جوان دیگری جانشینش شد. پیمان پویانژاد دانشآموخته دانشگاه صنعتی سهند تبریز. ایرانمد ۸۲ بود آخرین ایرانمد با شکوه. تازه لیسانس گرفته و در رویای ادامه و پیشنهادی که رویایم بود. خواننده پروپا قرص ماهنامه بودم و میخواستند که نویسندهاش باشم. یک لحظه درنگ نکردم.
تابستان به همکاری از راه دور گذشت. «دور دنیا در هشتاد کلیک» و «روی آنتن جهانی.»
اولی سالها قبل متولد شده بود و یک سالی آخرین برگ ماهنامه بود و اولین صفحهای که من میخواندم؛ دوستش داشتم خیلی زیاد و روی آنتن جهانی که ایدهاش را مهندس پویانژاد به اقتباس از بخش مشابهی در مجله صنعت چاپ داده بود. برای اولین مطلبش ساعتها صرف یافتن خبرهایش و هفتهها صرف نگارشش کردم. وقتی پویانژاد گفت که قابل چاپ است و برخلاف انتظارش نیاز به بحث و بازبینی ندارد، از خوشحالی نمیدانستم که چه کنم.
پاییز شد و بعد از ۱۶ سال باز هم راهی مدرسه شدم با این تفاوت که برای یک سال و در زمان بعد از مدرسه اول به ماهنامه و بعد به خانه رفتم.
برای من که تجربه شاغل بودن، بدیع بود و تازه، ماهنامه پر از تجربه بود.
درصد زیادی از شما که این یادداشت را میخوانید، مشوق کودکانه اولین تجربه کار را شاید داشته باشید و سمت، آخرین چیزی است که به آن فکر میکنی. در بدو ورود به یک تیم پیوسته و یک تجربه همکاری لذتبخش و دوستان تازه.
لذتبخشترین قسمت بخش مقالهها، تیتر زدن بود وآموزندهترین بخش، جلسات شورای سردبیری. همه آنهایی که درماهنامه فعال بودهاند دلیلش را خوب میدانند. حضور مردی که هر چه از روزنامهنگاری میدانم مرهون است: مرتضی تفرشی. او که نظراتش همواره راهگشای شورای سردبیری است و تا ماهنامه پشتگرم واست، پابرجاست.
تجربه دیگرم در ماهنامه عادت به آمدن و رفتن افراد است که اغلب دوستت می شوند در آن محیط، آن هم برای من که به قول یزدیها بد فراقم. دوستان زیادی به دلایل مختلف آمدند و رفتند و رفتن آنهایی که جلوی چشمانم به تک تک صفحات مجله جان داده بودند، سختتر بود.
ایرانمد ۸۴، پایان همکاری رسمی من با ماهنامه بود. دلیلش هم فرار از تکرار بود هر چند عشق به ماهنامه با اولین شمارهاش که فعالیت در آن بلندپروازی دوست داشتنی برایم بود، جوانه زده و تا زمانی که لابهلای صفحات رنگیاش، سیاه و سفیدی برای خواندن باشد، ادامه خواهد داشت.

سلام مهسا چه قشنگ نوشتی…من اون روز که قرار بود تحویلش بدم خیلی بیزی بودم و همینجوری یه چیزی نوشتم سریع فرستادم…ولی هنوز ندیدم ماهنامه رو…مال منو هم تغییر داده باشن اگه باهات میام بریم خون و خون ریزی راه بندازیم اونجا….:دی
راستی این متنها رو تو سایت پیدا نکردم…هست؟
[پاسخ]
این مجله که گفتی همونی نیست که از ۱۰۰ صفحه اش ۸۰ برگه آن تبلیغ است و ۲۰ برگه دیگر ریپرتاژ آگهی!؟
البته چند سال پیش ۱-۲ صفحه بدرد بخور آخرش بود!
[پاسخ]
هست…پیداکردم…مال منو تغییر ندادن ولی هنوز هستم پشتت…: دی
[پاسخ]
ممنون از لطفت مینا جان
و هادی خان، همون جله ست، قبلا ها یه آدمای بودن که واسه حفظ صفحه های سیاه و سفیدش می جنگن ولی انگار بخش علمی دیگه هیچی واسش مهم نیست، حوصله هم نداره!
[پاسخ]
سلام
خسته نباشید
ن امروز یه اگهی مراسم فوت دیدم به نام اقای نقاش زاده شما خبر دارید که این اگهی به اقای نقاش زاده(صادق) مربوط هست یا نه
میخواستم اگه مربوط هست حداقل یه پیام تسلیت توی سایت سمپاد بنویسید
[پاسخ]
سلام
ایشون پدر یزرگ آقای نقاش زاده بودن
http://021.sampad.info/?p=1742
[پاسخ]
ایران مد ۸۴ بود. باورم نمی شه چه زود می گذره. یادمه چقد ذهنتو مشغول کرده بود
[پاسخ]
ببخشید کدوم قسمت ها حذف شده؟؟؟؟؟؟
و در کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
[پاسخ]
اسم همه را گفتی..بد نبود یادی از نایبی هم میکردی همونی که مجله بهت داد؟!!!
[پاسخ]
خیلی خوب نوشتی عزیزم خیلی خوشحالم که در ماهنامه متنت چاپ شد کسی ما رو تحویل نگرفت که از معرفت بچه های قدیمی در ماهنامه و بودن در کنار شماها رو بنویسیم
خیلی چیزها از تو یاد گرفتم همیشه آرزو می کنم موفق باشی
راستی عزیزم عکس خیلی قشنگی هم گذاشتی تو مجله.
[پاسخ]
مهسا جان هنوز یادته!!!! (اقتباس از کلاه قرمزی و پسر خاله)
[پاسخ]
iranmede 84 ya 85?
[پاسخ]
آنیتا فکر کنم ایران مد ۸۶ بوده من اون روزارو کامل یادمه مهسا تو خونه همش داشت ار این موضوع حرف می زد. مهسا واقعا یاد اون روزا بخیر
[پاسخ]