<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: آن زن در قطار</title>
	<atom:link href="http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/</link>
	<description>این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد..../.... اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند</description>
	<lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 12:44:07 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.2</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: شادی</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7107</link>
		<dc:creator>شادی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7107</guid>
		<description>با این که خودم... ولی این حرفا همش کشکه. فراموشی بزرگترین نعمت یا نکبت بشره. تلخترین خاطره‌ها بعد یه مدت تبدیل شیرینی معنا گرفتن عمر میشن.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با این که خودم&#8230; ولی این حرفا همش کشکه. فراموشی بزرگترین نعمت یا نکبت بشره. تلخترین خاطره‌ها بعد یه مدت تبدیل شیرینی معنا گرفتن عمر میشن.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7105</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7105</guid>
		<description>خانم محق
سلام

خواهش میکنم نفرمایید، اختیار دارید کی گفته شما کمی کند ذهنید 
براتون حرف در آوردند .
من چیز خاصی ننوشتم 
یک خاطره/قصه/رمان بود شبیه خاطره/قصه/رمان شما</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خانم محق<br />
سلام</p>
<p>خواهش میکنم نفرمایید، اختیار دارید کی گفته شما کمی کند ذهنید<br />
براتون حرف در آوردند .<br />
من چیز خاصی ننوشتم<br />
یک خاطره/قصه/رمان بود شبیه خاطره/قصه/رمان شما</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهسا محق</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7104</link>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7104</guid>
		<description>راستی آقای حسنی
من کمی کند ذهنم، نمی فهمم که چه می نویسید!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>راستی آقای حسنی<br />
من کمی کند ذهنم، نمی فهمم که چه می نویسید!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: مهسا محق</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7103</link>
		<dc:creator>مهسا محق</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7103</guid>
		<description>قصه ی این زن بماند برای مجموعه ای که قصه سارانش همه ی زنانی هستند که دیده ام، شاید سالهایی دور نگاشته شود
و اما شاگرد اول سابق که ادعا می کنی هنوزم هستی!
یه طرح داستان دارم، فصل اولش رو هم نوشتم که البته بازنگری لازم داره
ولی کو دل و دماغ و کو تمرکز!</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قصه ی این زن بماند برای مجموعه ای که قصه سارانش همه ی زنانی هستند که دیده ام، شاید سالهایی دور نگاشته شود<br />
و اما شاگرد اول سابق که ادعا می کنی هنوزم هستی!<br />
یه طرح داستان دارم، فصل اولش رو هم نوشتم که البته بازنگری لازم داره<br />
ولی کو دل و دماغ و کو تمرکز!</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: امیر</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7102</link>
		<dc:creator>امیر</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7102</guid>
		<description>با نظر آخر موافقم
بالاخره این رمانت چی شد، زبونم مو در آورد از بس پرسیدم
(:</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>با نظر آخر موافقم<br />
بالاخره این رمانت چی شد، زبونم مو در آورد از بس پرسیدم<br />
(:</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: فرنوش</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7099</link>
		<dc:creator>فرنوش</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7099</guid>
		<description>1-احتمالا اون خانوم اون روز با همسرش بحثش شده بوده.
2- مطمئن باش تا نگاشون به هم بیفته یادشون میره.
3- دو تا آدمی که 19 سال با هم زندگی کردن بیشتر از چند روز نمی تونن از هم دور باشن.:))</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>۱-احتمالا اون خانوم اون روز با همسرش بحثش شده بوده.<br />
۲- مطمئن باش تا نگاشون به هم بیفته یادشون میره.<br />
۳- دو تا آدمی که ۱۹ سال با هم زندگی کردن بیشتر از چند روز نمی تونن از هم دور باشن.:))</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: هادی</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7098</link>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7098</guid>
		<description>اصلاحیه:  ... نسخ از “مهندنده” که مخفف “مهندس نویسنده ” است نیز سخن به میان آمده است.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>اصلاحیه:  &#8230; نسخ از “مهندنده” که مخفف “مهندس نویسنده ” است نیز سخن به میان آمده است.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: هادی</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7097</link>
		<dc:creator>هادی</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7097</guid>
		<description>قراره رمانت تکه تکه اینجا بخونیم نوندس[1] ؟!
[1]: نوندس واژه ای است جدید محصول خودمان و مخفف &quot;نویسنده مهندس&quot; البته در بعضی نسخ از &quot;مهندنده&quot; که مخفف &quot;نویسنده مهندس &quot; است نیز سخن به میان آمده است.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>قراره رمانت تکه تکه اینجا بخونیم نوندس[۱] ؟!<br />
[۱]: نوندس واژه ای است جدید محصول خودمان و مخفف &#8220;نویسنده مهندس&#8221; البته در بعضی نسخ از &#8220;مهندنده&#8221; که مخفف &#8220;نویسنده مهندس &#8221; است نیز سخن به میان آمده است.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمد</title>
		<link>http://www.mohegh.ir/1388/05/19/that-woman-in-the-train/comment-page-1/#comment-7096</link>
		<dc:creator>محمد</dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Jan 1970 00:00:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://www.mohegh.ir/?p=445#comment-7096</guid>
		<description>&quot;باورم نمیشه با من این کارو کرده باشه 
آخه چرا بچه هارو ، اونارو چرا ازم جداکرد.......&quot;
یه پِک دیگه از شیشه ای که قطره های شفاف روی شیشه اش خیلی پاکتر تر از محتوای نجس داخلش بود سر کشید
مکث معنا داری کرد
دلم نیومد تو این هیرو بیری از هر دری بزنم  و شروع به نصیحتش کنم 
هر کسه دیگه هم جای من بود وقتی مردی با این وجنات مغموم را جلو چشمش میدید ، دلش نمی یود
 ولی زنش دلش اومده بود
به قول خودش آخه اسم اونو میشه گذاشت زن ، مادر بچه ها ....
خوب وراندازش کردم .نمی خواست گریه کنه ، میترسید وحهه اش جلوی من خراب بشه شایدم غرورش شکسته شه
بهر حال بهش گفتم یه قسمتی هاییش هم تقصیر خودشه،&quot; خوب منم با مردی که همش این زهر ماری را تو بغلش باشه نمی تونم زندگی کنم....&quot;
همین که حرفم را قطع نمی کرد و می گذاشت صحبتم تموم شه جای تعجب داشت . راستش منم نمی خواستم زیاد طولش بدم  که حوصله اش سر بره و تو دلش بگه عجب آدم پرچونیه ( شایدم تو دلش گفته بود البته قیافه اش که این طور نشون نمی داد)
پوزخندی تلخ و معنادار با چاشنی تحقیر را به همراه این جمله تحویلم داد &quot; تو هیچ چی نمی دونی &quot;. خواستم فی الفور حالت تهاجمی بگیرم و برم تو شکمش. ولی مشخص بود با وجود اینکه کم و منقطع حرف میزه ایندفعه می خواست حرف دلشو مفصل بزنه.
منم کمکش کردم و گفتم &quot; پس تو بهم بگو قضیه چیه&quot;
ابن جوری شروع کرد &quot; زنم تا وقتی که عین سگ تو خیابون و بازار می دویدم دوستم داشت میدونی چرا؟ چون همه زنگیمو را می ریختم پاش. خونه را به نامش کردم ماشین آنچنانی آخرین مدل
من عین سگ کار میکردم خودم رنگ خوشی را نمی دیدم ولی از اینکه اونا خوشحال بودند لذت میبردم ، همه خستگی هام به در میشد.
ولی حیف و صد افسوس دیر فهمدیدم که فقط در صورتی که پول باشه این رابطه ناز و مامانیه 
کسی نمیدونه قدردانی چی؟ قدردانی به چند من؟
حالا که به خاطر بد روزگار کارم به خنس خورده .....................................</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>&#8220;باورم نمیشه با من این کارو کرده باشه<br />
آخه چرا بچه هارو ، اونارو چرا ازم جداکرد&#8230;&#8230;.&#8221;<br />
یه پِک دیگه از شیشه ای که قطره های شفاف روی شیشه اش خیلی پاکتر تر از محتوای نجس داخلش بود سر کشید<br />
مکث معنا داری کرد<br />
دلم نیومد تو این هیرو بیری از هر دری بزنم  و شروع به نصیحتش کنم<br />
هر کسه دیگه هم جای من بود وقتی مردی با این وجنات مغموم را جلو چشمش میدید ، دلش نمی یود<br />
 ولی زنش دلش اومده بود<br />
به قول خودش آخه اسم اونو میشه گذاشت زن ، مادر بچه ها &#8230;.<br />
خوب وراندازش کردم .نمی خواست گریه کنه ، میترسید وحهه اش جلوی من خراب بشه شایدم غرورش شکسته شه<br />
بهر حال بهش گفتم یه قسمتی هاییش هم تقصیر خودشه،&#8221; خوب منم با مردی که همش این زهر ماری را تو بغلش باشه نمی تونم زندگی کنم&#8230;.&#8221;<br />
همین که حرفم را قطع نمی کرد و می گذاشت صحبتم تموم شه جای تعجب داشت . راستش منم نمی خواستم زیاد طولش بدم  که حوصله اش سر بره و تو دلش بگه عجب آدم پرچونیه ( شایدم تو دلش گفته بود البته قیافه اش که این طور نشون نمی داد)<br />
پوزخندی تلخ و معنادار با چاشنی تحقیر را به همراه این جمله تحویلم داد &#8221; تو هیچ چی نمی دونی &#8220;. خواستم فی الفور حالت تهاجمی بگیرم و برم تو شکمش. ولی مشخص بود با وجود اینکه کم و منقطع حرف میزه ایندفعه می خواست حرف دلشو مفصل بزنه.<br />
منم کمکش کردم و گفتم &#8221; پس تو بهم بگو قضیه چیه&#8221;<br />
ابن جوری شروع کرد &#8221; زنم تا وقتی که عین سگ تو خیابون و بازار می دویدم دوستم داشت میدونی چرا؟ چون همه زنگیمو را می ریختم پاش. خونه را به نامش کردم ماشین آنچنانی آخرین مدل<br />
من عین سگ کار میکردم خودم رنگ خوشی را نمی دیدم ولی از اینکه اونا خوشحال بودند لذت میبردم ، همه خستگی هام به در میشد.<br />
ولی حیف و صد افسوس دیر فهمدیدم که فقط در صورتی که پول باشه این رابطه ناز و مامانیه<br />
کسی نمیدونه قدردانی چی؟ قدردانی به چند من؟<br />
حالا که به خاطر بد روزگار کارم به خنس خورده &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
