ظهر بود، تابستان بود، بیابان بود…

روز تولدم بود
سوار قطار بودم
بیرون تا چشم کار می کرد، بیابان بود
رمان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» نوشته «داریوش مهرجویی» از صفحه ی ۲۰۰ گذشته بود
و «محسن نامجو» می خواند:
ای ساربان کجا می روی
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
.
.
.

{ Leave a Reply ? }

  1. شادی

    واقعا که مرداد ماه جالبیه

    [پاسخ]

  2. صادق

    روزها می‌گذرند پنهانی …

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

پس از نوشتن متن بر روی تصویر سمت راست کلیک کنید تا کلمات فینگلیش به فارسی تبدیل شوند.