ظهر بود، تابستان بود، بیابان بود…

 - by مهسا محق

روز تولدم بود
سوار قطار بودم
بیرون تا چشم کار می کرد، بیابان بود
رمان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» نوشته «داریوش مهرجویی» از صفحه ی ۲۰۰ گذشته بود
و «محسن نامجو» می خواند:
ای ساربان کجا می روی
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
.
.
.

Leave a comment