Month: مرداد ۱۳۸۸
سنگ نبشته ها خون می گریند یا مانیفست آقای کارگردان
- by مهسا محق

«خاک آشنا» را دوست داشتم اما نه به اندازه ی «خانه ای روی آب»، «یه بوس کوچولو» یا حتی «بوی کافور، عطر یاس». حس خوبی داشتم از دیدنش و البته با چاشنی کمی سردرگمی که باعث و بانی اش یک قیچی بود و بس که البته چشم فیلم را درآورده بود، حسابی، اما:
آقای کارگردان!
نه بابکی که ساخته بودید و نه دوستانش، هیچ کدام نماد نسل ما نیستند….
جدال با جهل
- by مهسا محق

به توصیه فروشنده ی کتابفروشی نشر «ثالث» که بی شک قطعه ای از بهشت است، کتاب «جدال با جهل»، را با کمی تامل خریدم، آخر چوب خطِ گلگشت آن روز خیلی وقت بود که پر شده بود!
«جدال با جهل» متن مصاحبه ی «نوشابه امیری» با «بهرام بیضایی» ست. فیلم های بیضایی را دوست دارم حتی آخرینش یعنی «وقتی همه خوابیم» و از همه بیشتر «مسافران» را هرچند که «سگ کشی» چیز دیگری بود اما طرفدار دوآتشه ی «بهرام بیضایی» نیستم…. هرچند هنوز خواندن نمایشنامه ی «افرا»، دلم را میبرد و تک تک صحنه های آن نمایش را جلوی ذهنم بازسازی می کند، چه نمایشی بود و چه برفی یو و چه سرمایی و چه….
تیتر زدن، لذت بخش تر از همه
- by مهسا محق
متن زیر را برای صدمین شماره ی ماهنامه نوشتم، گذاشتم تا منتشر شود و سایتش آپ دیت شود و بعد در اینجا منتشر شود، قصد داشتم تا لینک مطلب در سایت ماهنامه را هم بیاورم اما افسوس که متن همانی نیست که نگاشتم، ایراداتی دارد که اگر دوست خوبم مسوولش نبود، الان ماهنامه با خاک کوچه یکی شده بود، صد البته نه به این شدت!
این هم اصل یادداشت:
تیتر زدن، لذت بخش تر از همه
صد عدد بزرگی است، خیلی زیاد و گاهی ترسناک. آدم را یاد یک قرن میاندازد. هر چند که صد شماره معادل هشت سال است برای یک ماهنامه.
اردیبهشت بود یا خرداد درست یادم نیست. ولی خوب یادم است که سال ۱۳۸۰ بود و من دانشجوی ترم دوم مهندسی پزشکی دانشگاه اصفهان (دانشگاه اصفهان، نه صنعتی اصفهان، صنعتی اصفهان رشته مهندسی پزشکی ندارد؛ این توضیحی است که ۹ سال است بعد از اسم دانشگاه محل تحصیلم اضافه میکنم) آمده بودم تهران، برای نمایشگاه کتاب. پس اردیبهشت بود! به دیدن یکی از همکلاسیهایم که دانشجوی مهندسی پزشکی دانشگاه صنعتی امیرکبیر بود، رفته بودم. آن سالها مجلهای داشت گروه مهندسی پزشکی دانشگاه اصفهان به نام «مرز نو» وام گرفته از بین تخصصی بودن رشتهمان که دانشجویان دیگر گروههای دانشگاه مهندسی دانشگاه اصفهان آن را با املای نادرست میخواند! البته ما هم در جای خود از خجالت خودشان و رشتههایشان درمیآمدیم، روزگاری است ابتدای جوانی و دانشجویی، بگذریم…
همه چیز را گوگل می داند…
- by مهسا محق
این روزها دیگر همگانی که همه چیز را می داند از مادر زاده شده است، جای بزرگمهر حکیم خالی تا آنچه را نمی داند، گوگل کند! اما بزرگمهر حکیم این روزها دو مشکل خواهد داشت:
۱- فزونی اطلاعات
ممکن است برای همه ی ما پیش آمده باشد که با حجم زیادی از اطلاعات تکراری و بدتر از آن بی ربط با موضوع مواجه شده باشیم البته این مشکل با بهینه تر شدن موتورهای جستجو با استفاده از الگوریتم های قوی تر و استفاده از هوش مصنوعی، کمتر شده و می شود. ضمن اینکه استفاده از جستجوی پیشرفته، به کار بردن کلمات و اصطلاحات هوشمندانه تر و همچنین تکتیک های محدودسازی نتایج در کانالیزه کردن نتایج جستجو بسیار موثر است.
۲- اطمینان از صحت منابع
متاسفانه هیچ الگوریتم خودکاری برای ایجاد این اطمینان از صحت منابع وجود ندارد و تنها تجربه و هومشمندی کاربر در ارزیابی دقیق منابع، افراد ارائه کننده و حتی در موارد شکل ظاهری وب سایت ها می تواند این اطمینان را به وجود آورد.
خوب، باید بگم که اصلا بحث این پست، جستجو و روش ها و تکنیک ها الگوریتم هوش مصنوعی با استفاده از شبکه های عصبی نیست! چگونه به یک سایت اطمینان کنیم هم نیست!!! حتی مقدمه ای بر هفت خوان بزرگمهر هم نیست، در مورد کارتون های بزرگمهر حسین پور هم نیست
- پسچیه؟
- نه خیر، سه بار هم در نمیزند!
فقط خواستم تا ذهنتان آماده شود تا حتما به سراغ سایت معتبری که معرفی می کنم بروید. این سایت برای آموزش زبان طراحی شده و در صحت اطلاعات آن شکی نیست.
دعای خیر…
- by مهسا محق
توی صف پمپ بنزین شهرآرا، ماشین جلویی
دخترک پشت فرمان است و پسرک یک مشت آجیل را به انواع روش های ژانگولر می خورد و دخترک به شیرین کاری محبوبش می خندد و از ته دل شاد است
آخرین شیرین کاری پسرک، بوسه ایست که عجولانه از گونه ی دخترک می رباید…
در دل می گویم ای کاش پسرک همیشه مایه ی شادی دخترک باشد و دخترک همواره مؤید و همراهش، لحظه ای چشمانم را می بندم و در دل دعایشان می کنم…
ارزان و نه لَمبان بخرید!!
- by مهسا محق

خوب، خانومای هم سلیقه، وقت خریده البته آقایونی هم که قصد خرید اجناس مارک دار با قیمت خوب دارند هم بخوانند:
الف: حراج برندهای معتبر
۱- جوردانو
درصد تخفیف: ۲۰ تا ۳۰ درصد
کالاها: بلوز، دامن، تی شرت، شلوار، کفش و کیف اسپرت
جنسیت: زنانه و مردانه
شعبه ها: میلاد نور، ونک، گلستان، تیراژه، تندیس،پاسداران، نیاوران، ولنجک
خرده جنایت های زَناشوهری
- by مهسا محق

کتاب ها را که روی پیشخوان مغازه می گذارم تا بدانم که گلگشت این بار چقدر از حساب پس انداز سپرده ی کوتاه مدت همیشه خالی ام، کم می کند، خانوم صندوقدار می گوید:
- باز این کتاب اومد! (منظورش کتاب «خرده جنایت های زَناشوهری» یه)
می پرسم:
- پرفروشه؟
در حالی که با قلم نوری، قیمت بقیه کتاب ها را به حافظه ی صندوق دیجیتالش می سپارد، ابروانش را بالا می برد و چشمهایش را گشاد می کند و می گوید:
- خیلی!
نازکتر از گل…
- by مهسا محق
صدبار اورا گفته ام، از برگ گل نازک ترم
باید نظر در گفته و رفتار و کردارش کند
ورنه به خواب بیند او…
زیبا شیرازی
آن زن در قطار
- by مهسا محق
زن ۳۷ ساله بود
در قطار دیدمش
قطار سریع السیر تهران-یزد
زن، شیک پوش و آراسته بود اما شکسته و توخالی، بی هیچ رمقی حتی برای پوزخندی
سیر از زندگی مشترک و تنها دلیل ادامه اش نگرانی آینده فرزندانش خصوصا پسرکی که نیاز به پدر دارد
می گفت ۱۹ سال است که ازدواج کرده ام و ۱۹ سال است که از زندگی ام بیزارم؛ چرا که از اول مهری نبوده است
می گفت می دانم که همسرم هم زندگی خوشی با من ندارد، عذاب وجدانی از مخل زندگی دیگری بودن به همراه تنفر از وی
می گفت اگر ته دلم چیزی بود و انگیزه ای برای تلاش، شاید از اول، کار به اینجا نمیرسید…
زن اشک در چشمانش بود وقتی که می گفت، فقط با کسی ازدواج کنید که دوستش دارد و وقتی مهری دارید، هرگز با بهانه های واهی زندگی تان را تلخ نکنید، چرا که مهر به دیگری، گوهری ارزشمند است و تنها چیزی است که زندگی را معنا و گذشت را انگیزه می بخشد…
خدایا ممنونم
- by مهسا محق
۱- روی غلطک افتاده، بهتر از آنی که در تصورم بود، خدایا ممنونم
۲- بالاخره همانی شد که می خواستم، خدایا ممنونم
۳- خدایا از تو می خواهم و پیشاپیش: خدایا ممنونم.
وای…
- by مهسا محق
وای اگر گریه ی ابرا، یه روزم به حال من بود…
دلت اینجا پیش من بود…
زیبا شیرازی
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی
- by مهسا محق

عنوان اولین رمان داریوش مهرجویی؛ کافی بود برای خریدنش
یک رمان عشقی که بازاری نیست پر است از اظهار نظرات اجتماعی، فرهنگی و تاریخی از دید آسیب شناسانه که در فالب غر و لند های قهرمان داستان و در توجیه ناکامی ها و ترسو بودن شخصیت اصلی داستان، بیان می شود.
ماجرای اصلی تکراری است؛ ماجرایی که بارها دیده ایم یا شنیده ایم، تنها تفاوت، آن مشکل لاینحلی است که طرفین احساس می کنند که وجود دارد، همان مشکلی که به جای یافتن راه حل، مدام به صورت مساله فکر می کنند و روز به روز سخت تر می شود براشان و در نهایت صورت مساله را پاک می کنند و احساس غرور می کنند از این همه فداکاری و ازخود گذشتگی چرا که فریفتن وجدان آسان ترین راه است بی خبر از ظلمی که در حق آن دیگری می کنند….
زن
- by مهسا محق

من منم . من یک زنم . آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم . لیکن ز سنگم . آهنم
من منم . من مادرم . دوستم . رفیقم . همسرم
…
تاب گیسویم سرابی بیش نیست
نقش بیهوده بر آبی بیش نیست
این لب لعل و حدیث چشم مست
بر لب مست خرابی بیش نیست
وصف ابروی کمان و تیر مژگان سیاه
حربه و افزار جنگ شعر نابی بیش نیست
…
نیمه تنها . مرا از خود بدان
من برابر با تو . جنس دیگرم
بال و پر بگشا که اندر راه عشق
بال پرواز گر تویی من شهپرم
من منم . من یک زنم . آزادگی پیراهنم
عشوه از پا تا سرم . لیکن ز سنگم . آهنم
من منم . من مادرم . دوستم . رفیقم . همسرم
….
قسمت هایی از ترانه «زن» به قلم و اجرای زیبا شیرازی
ظهر بود، تابستان بود، بیابان بود…
- by مهسا محق
روز تولدم بود
سوار قطار بودم
بیرون تا چشم کار می کرد، بیابان بود
رمان «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» نوشته «داریوش مهرجویی» از صفحه ی ۲۰۰ گذشته بود
و «محسن نامجو» می خواند:
ای ساربان کجا می روی
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
.
.
.
عطر خوش زن
- by مهسا محق
سلام خدمت خانومای عزیزی که توی پست راهنمای خرید با من هم سلیقه بودن و البته آقایونی که قصد خریدن عطر زنونه بدون کمک گرفتن از خانوم مذکور جهت سورپرایز دارن!
توی این پست سه تا عطر معرفی می کنم که خودم خیلی دوستشون دارم و زیاد استفاده می کنم، قیمتشون متوسطه و عطرای خیلی گرونی محسوب نمیشن
متولد ماه شیر…
- by مهسا محق

سردر ساختمان اصلی هتل بزرگ رامسر، اردیبهشت ۱۳۸۸
مردم دو دسته هستن؛ یا متولد مردادن یا دلشون میخواد که متولد مرداد باشن!
قسمتی از دیالوگ فیلم به شدت فارسیِ «سوپر استار»
دو سال بیشتر از ربع قرن زیسته ام…
راضیم از آنچه گذشت…
و امیدوارم به آنچه می آید…
و از پروردگارم تنها یک چیز برای همیشه میخواهم؛ دلِ خوش…
و این هم اولین تصویر موجود از کودک فهیم که در بیمارستان مجیبیان یزد گرفته شده است:

دلم…
- by مهسا محق
دلم لرزید برات، گرفت بهونه…
پی نوشت: قسمتی از ترانه ای به قلم و اجرای «زیبای شیرازی»، که داستان زنی است که همسرش را از دست داده و خاطراتش را مرور می کند، هرگونه قصه پردازی قویا تکذیب می شود و همزمان شدیدا مورد استقبال قرار می گیرد، بعضا ایده های خوبی می شود برای داستان نویسی!
خدایا…
- by مهسا محق
خدایا، خدایا، خدایا
می خواهم تا رمق دارم فریاد بزنم خدایا…
خدایا همان کسی که تو می دانی و همه و هم اویی که تو میدانی و من!
غیر منتظره
- by مهسا محق
نوین زنگ زد:
خوبی؟ سرِ کاری؟ من وزارت علومم خیاون هرمزان!
خدای من تا شرکت ما که ۵ دقیقست، منتظرتم
نوین اومد و چند تا خبر غافلگیر کننده داشت و به تناسب اونا پر از انرژی بود و شاد!
نوین داره میره کانادا، پذیرش گرفته و دنبال کاراشه، سپتامبر یا بدر از تعطیلات ژانویه؛ چیزی که خیلی خیلی می خواست و به دست آورد.
راستشو بخواهید خیلی وسوسم کرد، البته یکی دو سالی هست که همه بعد از سلام، چه طوری، به جای چه خبر می پرسن: قصد رفتن نداری؟ کجا میری؟ Apply کردی؟ واقعا نمیری؟؟؟!!! امان از دوستان مشوق البته ذغال خوب این روزها هم بی تاثیر نیست!
از شما چه پنهون، موقعیت بسیار وسوسه ناکی وجود دارد که بجنبیم به ترم ژانویه می رسیم!
حس غریب این روزها…
- by مهسا محق
عجب صبری خدا دارد…
اگر من جای او بودم….
این مردم نازنین…
- by مهسا محق

این مردم نازنین؛ قصه های رضاکیانیان با مردم
اولین صفحه ی یک کتاب که خوانده می شود، مقدمه ی آن است که تصویری کلی از کتاب و نویسنده در ذهن می سازد. اما انگار نویسندگان و ناشران علاقه یا وقت چندانی برای مقدمه نوشتن ندارند، کتاب ها با صفحه اول از متن اصلی شروع می شود. اما صفحه ایست قبل از شروع که بعضی از کتاب ها دارند که صفحه ی محبوب من است و خیلی وقت ها سطورش در ذهنم می ماند، چرا که پر احساس عشق و علاقه است و قدرشناسی؛ صفحه ی تقدیم.

