هیچ نمی دانم…

مرداب انزلی، همین روزها یک سال پیش
روزهای بهتری بود از امروز اما آن روزها هم شادتر نبودم، تردید و ترس و تشویش و دودلی، همراهان خوبی نیستند….
پر از تشویش و دودلی که نمی دانم سه ماه است، سه سال است یا ده سال است که به جانم افتاده…
فقط می دانم که از روزی است که ذهنم راهی نرفته را رفت و نمی دانست که چگونه برود که هنوز هم نمی داند…
راهی که اگر باز هم متولد شود، باز هم همان را می رود، درست به همان گونه که رفته است، بی کم و کاست چرا که غیر از آن نیست و نیاموخته است که باشد…

{ Leave a Reply ? }

  1. لافکادیو

    وای وای که دقیقا مهسا جون.

    [پاسخ]

  2. حمیده

    سلام
    یه نظر من نوشته هات مغز پخت شدن
    موفق باشی

    [پاسخ]

  3. anita

    braye residan be khoda bayad az nardeboone eshghesh bala berim

    [پاسخ]

  4. رجا

    چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
    دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
    چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
    چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
    زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
    که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
    نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
    چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
    شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
    کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
    چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
    چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
    چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
    که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

پس از نوشتن متن بر روی تصویر سمت راست کلیک کنید تا کلمات فینگلیش به فارسی تبدیل شوند.