این مطلب ارسال شده است در روز جمعه, تیر ۲۶م, ۱۳۸۸ و در ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ تحت دسته ادبيات, از دل گریخته ها. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید، یا بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
دست نوشتههای کودک فهیم
این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند
دو هفته دیگر وبلاگم دو ساله می شود و در این کمتر از دوسال در مورد رفتن بسیاری از کسانی که دوستشان دارم نوشته ام، یک هفته نیست که پدر بزرگ قصه گویم رفت و دیشب نوبت اسماعیل فصیح بود…
رمان های زیادی از اسماعیل فصیح خواندم که هیچ کدام را ندارم اما شراب خامش چیز دیگریست…
گفته بود که رمانی در راه دارد که در آن «جاوید» شخصیت «داستان جاوید» با «جلال آریان» شخصیت نود درصد رمان هایش که رگه هایی از شخصیت اسماعیل فصیح را دارد، دیدار می کنند و رمان حول دیدار آنها و خاطراتشان شکل می گیرد، نمی دانم که دنیا وفا کرد به نگارشش یا نه…
«آوا» ی قصه هایم را به تقلید از «جلال آریان»ش ساخته ام و تا «آوا» هست که تا زنده ام، خواهد بود به یادش خواهم بود…
خدایا خبر خوبی برای پست بعدی برسان، بعید می دانم ظرفیت اتفاق بد دیگری داشته باشم…