Month: تیر ۱۳۸۸

هیچ نمی دانم…

 - by مهسا محق

مرداب انزلی، همین روزها یک سال پیش
روزهای بهتری بود از امروز اما آن روزها هم شادتر نبودم، تردید و ترس و تشویش و دودلی، همراهان خوبی نیستند….
پر از تشویش و دودلی که نمی دانم سه ماه است، سه سال است یا ده سال است که به جانم افتاده…
فقط می دانم که از روزی است که ذهنم راهی نرفته را رفت و نمی دانست که چگونه برود که هنوز هم نمی داند…
راهی که اگر باز هم متولد شود، باز هم همان را می رود، درست به همان گونه که رفته است، بی کم و کاست چرا که غیر از آن نیست و نیاموخته است که باشد…

«آوا»یم از اوست…

 - by مهسا محق

دو هفته دیگر وبلاگم دو ساله می شود و در این کمتر از دوسال در مورد رفتن بسیاری از کسانی که دوستشان دارم نوشته ام، یک هفته نیست که پدر بزرگ قصه گویم رفت و دیشب نوبت اسماعیل فصیح بود…
رمان های زیادی از اسماعیل فصیح خواندم که هیچ کدام را ندارم اما شراب خامش چیز دیگریست…
گفته بود که رمانی در راه دارد که در آن «جاوید» شخصیت «داستان جاوید» با «جلال آریان» شخصیت نود درصد رمان هایش که رگه هایی از شخصیت اسماعیل فصیح را دارد، دیدار می کنند و رمان حول دیدار آنها و خاطراتشان شکل می گیرد، نمی دانم که دنیا وفا کرد به نگارشش یا نه…
«آوا» ی قصه هایم را به تقلید از «جلال آریان»ش ساخته ام و تا «آوا» هست که تا زنده ام، خواهد بود به یادش خواهم بود…
خدایا خبر خوبی برای پست بعدی برسان، بعید می دانم ظرفیت اتفاق بد دیگری داشته باشم…

توهم یک کابوس

 - by مهسا محق

یک سال و خرده ای پیش فیلمی دیده بودیم به نام ترمینال با بازی تام هنکس و کاترین زتا جونز، فیلم خوبی بود و کاملا مناسب یه بعدازظهر جمعه، شما هم اگر ندیده اید، یک بعدازظهر جمعه ببینید. اما این یکی «ترمینال» تومنی سنار با اون یکی فرق داشت. فیلم دیدن با لپ تاب توی تخت کجا و تئاتر دیدن به حالت کَشه پا (یک اصطلاح وطنی که معنی اش چهار زانوست) به فاصله ی یک وجبی از صحنه ی نمایش کجا! احساس هنری و هنرمند و هنردوست بودن شدید بهمان دست می زند هرچند تلنگر های خصلت وطنمان که مدام یادآوری می کند که به اندازه های آنها که مثل Ladies and Gentlemen روی صندلی نشسته اند، پول داده ای، باعث می شود تا چندان جو نگیردتمان!

Read this article »

به تلخی مرگ…

 - by مهسا محق

سرنوشت۱: «درباره الی» را ۱۶ خرداد دیدم، در اولین روز اکرانش و این متن را همان شب در ذهنم ساختم و قرار بود تا ۲۶ خرداد منتشرش کنم که نکردم، امروز از قفس رهایش کردم…
سرنوشت۲: خواندن این یادداشت به هیچ وجه من الوجوه به کسانی که قصد تماشای فیلم «درباره الی» را دارند، توصیه نمی شود چون تمام لطف و هیجان آن ازبین خواهد رفت. خود دانید!

Read this article »

برای پدربزرگ قصه گویم…

 - by مهسا محق

معمولا مادربزگ ها قصه می گویند، با چهارقد سفید و سنجاق مروارید زیر گلو…
اما نسل ما پدربزرگ قصه گویی داشت که فرزندی نداشت اما همه ی جوانان ایران زمین نوه های اویند
پدر بزرگ قصه گوی ما قصه های خوب می گفت برای بجه های خوب
پدربزرگ ما تنها بود، خیلی تنها و به شوخی در مصاحبه ای گفته بود که همسری اختیار نکردم چون زنِ دیوانه نمی خواستم و زنی تا دیوانه نباید همسرم نمی شود!
پدزرگ قصه گویمان دیروز رفت به سرایی که در آن جاودانه و شادمان است و هزاران هزاریم ما که قصه های خوبش را برای تمام بچه های خوب خواهیم گفت و آنها نیز..
«مهدی آذر یزدی» همیشه زنده است.

آشتی با زندگی

 - by مهسا محق

دوست عزیزی پرسید که چرا نمی نویسی؟
جوابش را بارها به دوستان دیگری نیز گفته بودم؛ قلم تلخ، قلمی نیست که پروردگارمان به آن سوگند یاد کرده است…
گفت بنویس، حتی اگر سخت است، آنها که به وبلاگت سرک می کشند حتما به خیالی می آیند و به دنبال لحظه ای، محق نیستی که ناامیدشان کنی.
باز هم خواهم نگاشت با همان قلمی که پروردگارم به آن سوگند یاد کرده است برای هرآنکه لحظه ای را همان گونه که من دیده ام، دیده است…