
سبزها همه با هم آشنایند؛ به سلامی و کلامی و نگاهی…
از ته دل می خندند
از ته دل فریاد می زنند
در عمق نگاهشان نگرانی موج می زند
و با تمام وجود امیدوارند
و می دانند که معجزه ای در کار نیست
مردم شادند و می خواهند که شاد بمانند
به امید آن روز
و از حضرت حافظ پرسیدیم و این غزل آمد:
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد/هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز/که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن/تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من/کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح/داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند/تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست/لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد
پی نوشت: به خاتمی اعتماد کرده ام که شایسته اعتماد است. اگر دست روزگار مجالم دهد، خواهم دید نتیجه اش را و خواهم آموخت که تکیه بر عهد که باید کرد…
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد