متاسفم، برای خودم، برای دوستانم، برای مردمم، برای کشورم، برای همه و شاید هم برای هیچ کس…
قلبم گرفت، درد نگرفت، کلا گرفت
هر روز بیشتر به این باور می رسم که قرن ها از شکوه تخت جمشید و غرور آریایی گذشته
و مردمی هستیم عقب مانده، نه از نظر امکانات که عقب ماندگی در ذهن ماست
دو ساعت کافی است برای وارونگی افکارمان، احساسمان و کلاممان
و اعتباری به آن نیست تا دو ساعت بعدی
حرف هایی شنیدم از دوستان و آشنایان و همکاران نزدیک که باورش سخت است
چرا که حرف آنها که این باشد، وای به حال مردم کوی و برزن…
دیگر دل نگران انتخابات نیستم، چرا که دیگر دل نگرانی تا ابد همراه من خواهد بود، چرا که قصد ماندن دارم، در همین مرز و بوم…
می دانستم ولی باور نداشتم
و رسیدن به آغاز چنین پایانی، سخت که نه دردناک است، یک درد مزمن و جانکاه!
پی نوشت:
کماکان رای می دهم، بر همان سیاق قبلی و بر همان انتخاب و به همان دلایل، چرا که دلایلش همچنان باقیست.