حیف نشی ها!!!

 - by مهسا محق

این پست رو به تقلید از آنی دالتون دوست داشتنی می نویسم:

جمعه گذشته، مهمانی بود در یزد، خانه یکی از اقوام؛ دوره ی خانومای فامیل بود و ما بلوزی را که خودمان به تنهایی و بدون هیچ کمکی دوخته بودیم و بسیار پُزمان می آمد، پوشیده بودیم.

یکی از خانوم های نسبتا سن و سال دارِ فامیل که از قضا همیشه نگران ازدواج کردن دخترهای فامیل هستن، بعد از کشف این حقیقت که بلوز مذکور کاردستی خودمان است به ما گفتن که «مهسا خیلی حیفی، یه وقت حروم نشی ها»! و مامان با خنده گفتن که: «اصلا نگران مهسا نباشید، خودش به شدت مواظبه که حیف نشه»!

و ما با خودمان اندیشیدیم که:

- سمپادی شدیم، کسی نگفت که حیف نشی

- مهندسی پزشکی خواندیم، کسی نگفت حیفی

- فوق لیسانس گرفتیم، گقتن دیگه بسه، دیر میشه

- سر کار رفتیم، اصلا حیف نبودیم

حالا به خاطر ۱٫۵ متر پارچه رنگ وارنگ، خاطرمان بسیار عزیر شده!

خودتون نتیجه بگیرید، من که نتونستم!

Leave a comment