Month: خرداد ۱۳۸۸
ماه تلخ
- by مهسا محق
در عین تفاوت، به هم شبیه بودند این دو ماجرا…
هر دو موجه و منطقی با چاشنی احساسی پاک و خالص، و هر دو بی منطق تمام شدند
و چیزی از هر دو برجای نماند جز طعم تلخی برای همیشه.
If…
- by مهسا محق
Then God help us, all…
خانه ای روی آب…
- by مهسا محق
یه ضرب المثل نمی دونم کجایی هست که میگه:
کسی که تو خونه شیشه ای نشسته، سنگ پرت نمیکنه!
از لحاظ تفاوت آدم ها و فرقشون!!
- by مهسا محق
یادتون هست که یکی از سوال های خطرناک از خاتمی (دوره اول)، اینترنت بود؟؟!!!
مجری توی میزگردی که همه کاندیداها حضور داشتن و به ترتیب به سوال های مجری جواب می دادن، از خاتمی پرسید که آقای خاتمی بالاخره نگفتید که اینترنت، آره یا نه؟ و خاتمی نگاه عاقل اندر سفیهی به مجری انداخت و فقط لبخند زد.
و امروز زندگی و سرنوشت چند نفر از ماها به همین سوال خطرناک که خاتمی بهش جامه عمل پوشوند، بستگی داره؟ آخه می دونید خاتمی هیچ کاری نکرد، فقط حرفای قشنگ زد!!!!!!!!!!!
پی نوشت: یه جمله هست که خیلی ها تکرار می کنن: «چه فرقی می کنه؟»، «چه تاثیری داره؟»، «چه فرقی دارن باهم؟»، خواستم تجدید خاطره ای بشه از لحاظ تفاوت آدم ها و فرقشون!!
رای سبزیست تحفه درویش
- by مهسا محق

سبزها همه با هم آشنایند؛ به سلامی و کلامی و نگاهی…
از ته دل می خندند
از ته دل فریاد می زنند
در عمق نگاهشان نگرانی موج می زند
و با تمام وجود امیدوارند
و می دانند که معجزه ای در کار نیست
مردم شادند و می خواهند که شاد بمانند
به امید آن روز
و از حضرت حافظ پرسیدیم و این غزل آمد:
مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد/هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش ای مرغ سحر نغمه داوودی باز/که سلیمان گل از باد هوا بازآمد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن/تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمی کرد و کرم لطف خداداد به من/کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح/داغ دل بود به امید دوا بازآمد
چشم من در ره این قافله راه بماند/تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پیمان بشکست/لطف او بین که به لطف از در ما بازآمد
پی نوشت: به خاتمی اعتماد کرده ام که شایسته اعتماد است. اگر دست روزگار مجالم دهد، خواهم دید نتیجه اش را و خواهم آموخت که تکیه بر عهد که باید کرد…
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید/دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
قلبم گرفت ای نازنین…
- by مهسا محق
متاسفم، برای خودم، برای دوستانم، برای مردمم، برای کشورم، برای همه و شاید هم برای هیچ کس…
قلبم گرفت، درد نگرفت، کلا گرفت
هر روز بیشتر به این باور می رسم که قرن ها از شکوه تخت جمشید و غرور آریایی گذشته
و مردمی هستیم عقب مانده، نه از نظر امکانات که عقب ماندگی در ذهن ماست
دو ساعت کافی است برای وارونگی افکارمان، احساسمان و کلاممان
و اعتباری به آن نیست تا دو ساعت بعدی
حرف هایی شنیدم از دوستان و آشنایان و همکاران نزدیک که باورش سخت است
چرا که حرف آنها که این باشد، وای به حال مردم کوی و برزن…
دیگر دل نگران انتخابات نیستم، چرا که دیگر دل نگرانی تا ابد همراه من خواهد بود، چرا که قصد ماندن دارم، در همین مرز و بوم…
می دانستم ولی باور نداشتم
و رسیدن به آغاز چنین پایانی، سخت که نه دردناک است، یک درد مزمن و جانکاه!
پی نوشت:
کماکان رای می دهم، بر همان سیاق قبلی و بر همان انتخاب و به همان دلایل، چرا که دلایلش همچنان باقیست.
همین جوری!!!
- by مهسا محق

…
- by مهسا محق
آهو نمیشوی بدین جست و خیز، گوسپند!
Bang Bang
- by مهسا محق

I was five and he was six
We rode on horses made of sticks
He wore black and I wore white
He would always win the fight
Bang bang, he shot me down
Bang bang, I hit the ground
Bang bang, that awful sound
Bang bang, my baby shot me down.
Read this article »
Who knows where the road will lead us??
- by مهسا محق

When somebody loves you
It’s no good unless he loves you
All the way
Happy to be near you
When you need someone to cheer you
All the way
~ * ~ * ~
حیف نشی ها!!!
- by مهسا محق
این پست رو به تقلید از آنی دالتون دوست داشتنی می نویسم:
جمعه گذشته، مهمانی بود در یزد، خانه یکی از اقوام؛ دوره ی خانومای فامیل بود و ما بلوزی را که خودمان به تنهایی و بدون هیچ کمکی دوخته بودیم و بسیار پُزمان می آمد، پوشیده بودیم.
یکی از خانوم های نسبتا سن و سال دارِ فامیل که از قضا همیشه نگران ازدواج کردن دخترهای فامیل هستن، بعد از کشف این حقیقت که بلوز مذکور کاردستی خودمان است به ما گفتن که «مهسا خیلی حیفی، یه وقت حروم نشی ها»! و مامان با خنده گفتن که: «اصلا نگران مهسا نباشید، خودش به شدت مواظبه که حیف نشه»!
و ما با خودمان اندیشیدیم که:
- سمپادی شدیم، کسی نگفت که حیف نشی
- مهندسی پزشکی خواندیم، کسی نگفت حیفی
- فوق لیسانس گرفتیم، گقتن دیگه بسه، دیر میشه
- سر کار رفتیم، اصلا حیف نبودیم
حالا به خاطر ۱٫۵ متر پارچه رنگ وارنگ، خاطرمان بسیار عزیر شده!
خودتون نتیجه بگیرید، من که نتونستم!
لقمه پیچ!
- by مهسا محق

میگن ساندویچ اسمِ فامیل یه لرد انگلیسی قمار باز بوده که حتی برای خوردن غذا هم از پای میز قمار بلند نمیشده، به ناچار خدمتکار باوفای ایشون، لقمه هایی که مناسب خوردن پشت میز قمار باشه برای ایشون آماده می کرده، شایدم اسم خدمتکاره «ساندویچ» بوده و لرد قمار باز وقتی اسمشو صدا می کرده، معنیش این بوده که لقمه بیار!
Sleeping Sun
- by مهسا محق

The sun is sleeping quietly
Once upon a century
Wistful oceans calm and red
Ardent caresses laid to rest