Monthly Archives: آوریل 2009

لحظه ی بی زمان

تنها لحظه ایست میان خواب و بیداری، بی زمان اما انگار همه چیز در آن لحظه حقیقت است نه واقعیت. کاری به نظر درست می آید و در آن لحظه به خود می گویی که اشتباه محض است و اتفاقی که از آن ناشادی در آن لحظه خوشحالت می کند…

ایمیل های من!

هیچ کس به اندازه ی من در ۲۴ ساعت از خودش ایمیل دریافت نمی کند به جان خودم!!

هنرهای خانگی

بافتنی و خیاطی همواره محبوب ترین سرگرمی های خانوم ها در طول تاریخ بوده است. تا چندی پیش نیز اکثر دخترها هر دو را با مخلفات گلدوزی، تکه دوزی و .. یاد می گرفتند اما دخترهای نسل ما و بعد از آن دیگر علاقه چندانی به این نوع سرگرمی ها ندارند. اما باور کنید تبدیل یه کلاف نخ یا یک تکه پارچه، به لباس حس آفریدن به آدم می دهد. برای اینکه احساس مدرن بودن را هم از دست ندهید می توانید اینترنت را چاشنی آن کنید، باور نمی کنید، این پست را تا آخر بخوانید!

Read more »

حسی که دوستش دارم…

«غرور»، موثرترین حسی است که خداوند عالم آفریده است به شرطی که بدانی کی و کجا به کارش بری.

بدانی که چه زمانی به آن پر و بال دهی تا بینهایت و کی خاموشش کنی چنان که هرگز نیوده.

و «غرور» آنقدر مغرور است که هیچ گاه به یادتان نمی آورد که نادیده گرفته بودیدش.

به یادش…

یک سال گذشت از روزی که یکی از بدترین خبرهای بد زندگی را از روی سایت سمپاد خواندم و سدی برای سیل اشکم نبود، نمی دانم که همکاران ندیدند یا به روی خود نیاوردند…

یک سال است که «شهناز افضل» دیگر بین ما نیست اما یادش همیشه باقی است…

روحش شاد و یادش گرامی

بلندی های بادگیر

بن بست فروهر پلاک۹؛ انتهای این بن بست که یعضی قسمتاش سقف کاه گلی دارد، خانه ای است که من هنوز هم هر وقت در خواب، خانه مان را میبینم، همه اتفاقات هر قدر جدید، در آن می افتد چرا که هفت سال اول زندگی، صبح تا بعداز ظهر را در آن گذرانده ام؛ ساعت هایی که مادرم به تعلیم فرزندان این مرز و بوم مشغول بود و مادربزرگ با صبر و حوصله، با من و بعدا مهتا و من بازی می کرد، قصه می گفت و…
هر وقت با دوستان غیر یزدی، خونه های بازسازی شده یزد رو می چرخیم و من در مورد قسمت های مختلفش توضیح میدم، یه جمله هست که به همه میگم: «من توی همچین خونه هایی بزرگ شدم» و چه روزهایی بود، روزای خوب بازی، پستوی اتاق ها جون میداد واسه آتیش سوزوندن و تا کسی بخواد بفهمه که ما چیکار کردیم، چندین ماه گذشته بود و آب ها از آسیاب افتاده بود…

Read more »

ماهی ها عاشق می شوند…

به نظر من غذاهای گیلکی یا خیلی خوشمزه هستن (کباب ترش) یا غیر قابل خوردن (باقلا قاتوق)، البته من، هم طبیعت گیلان رو دوست دارم هم لهجه گیلکی، هم غذای گیلکی هم لباس محلیش!
رستوران های زیادی تو تهران ادعای تهیه غذاهای شمالی رو دارن ولی اکثریتشون یه چیزی شنیدن فقط، زمین تا آسمون کباب ترش و میرزاقاسمی که تو شمال می خوری با این رستوران ها فرق داره.

Read more »

دست از طلب ندارم…

وقتی خواسته ای هست یعنی راهی برای رسیدن به اون هم وجود داره…

*ترجمه ای آزاد از یک ضرب المثل انگلیسی

ای حافظ شیرازی…

حافظ سر سفره هفت سین پیرارسال:

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/با درد صبر کن که دوا می​فرستمت

حافظ سر سفره هفت سین پارسال:

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت/با درد صبر کن که دوا می​فرستمت

حافظ سر سفره هفت سین امسال:

ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد/که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

صادق!

این روزها همه در مورد «صادق» حرف می زنند، شما چطور؟؟!!

بععععععععععععععععله

قبلا ها می گفتن:
«یا بگو آره یا بعله»!
الان میگن:
«بله رو بگو دیگه پدر سوخته»!!!!
چی دیگه بگم آخه؟؟!!!

من می ترسم، پس هستم…

شجاع نیستی اگر از چیزی نترسی
چرا که تنها دیوانگان هراسی به دل را نمی دهند…
شجاعت آن است که آن زمان که عقل فرمان می دهد، با تدبیر ترس را به کناری بنهی.