شادی های کوچک

شادی های کوچک را دوست دارم؛ قلبم می داند که چگونه از آنها لبریز شود و تار و پود وجودم را شاد کند…
اما لحظه های شکوهمند را تاب نمی آورد؛ شادی، غم، اشتیاق، بی تابی، بی قراری، بیم و امید، همه یک جا به قلبم هجوم می آورند و گیج و سرگشته رهایم می کنند…


لذت یک ساعت پرسه در کتابفروشی های انقلاب و گم شدن میان کتاب ها و فراموش کردن اینکه یک قفسه پر از کتابِ نخوانده داری، خوردن یک پاکت کاملِ چیپس و چند شیرینی از جعبه ای که از قنادی «فرانسه» نبش خیابان ابوریحان خریده ای و لذت سرمایی که جرات نفوذ به لباسی که بند بندش را خودت به هم تنیده ای ندارد؛ هوای سرد را سخاوتمندانه مهمان ریه هایت می کنی و تازه می شوی…
به خانه که میرسی، خواهرت با لبخندی نمکین و یک قوری چای تازه دم کله مورچه ای اصل کنیا منتظرت است. بقیه شیرینی ها را با چای می خوری و از اتفاقات کوچک می گویی چرا که حرف های بزرگ و دغدغه هایت را نگفته از نگاهت می داند، انقدر با او می خندی تا یکی به التماس بگوید: «دیگه نگو، نمیتونم بخندم» و باز هم می گویی و می گوید و باز هم می خندی و باز هم می خندد…
زندگی با شادی های کوچک زیباست، خیلی زیبا…

{ Leave a Reply ? }

  1. هادی

    زیباست…..

  2. صادق

    زیبایی دنیا را با وضع و حال غزه و ایران و … چگون می‌توان باور کرد؟