فرفره های بی باد

یه الف بچه که بودم، تهران فقط معنای «شهرآرا» می داد؛ محله ای که خانه پدریِ پدرم در آن بود. خانه ای که که پدرم، عمه و عموهایم در آن بزرگ شده بودند، مادرم از کودکی، جوانی، نوجوانی و نو عروسیش خاطرات شیرینی دارد. خانه ای که تمام فامیل مهمان آن و مهمان نوازی های پدربزرگ و مادربزرگم بوده اند. روح هردوشان شاد باد.

۱۵ سال پیش، دیگر زندگی در آن خانه سخت بود. مادربزرگ کمردرد داشت و معماری آن خانه، زندگی را سخت کرده بود. خانه را فروختند و صاحب جدید، کوبید و چهار طبقه ساخت. چند باری از آن کوچه گذشته بودیم اما نه با دلِ صبر که فرصت یادآوری خاطره ها باشد..

و اما امروز

چند وقت بود که با مهتا تصمیم داشتیم بریم شهرآرا و خونه قدیمی رو پیدا کنیم. امروز هوا عالی بود. شال و کلاه کردیم و راه افتادیم، خیابون «پاتریس لومومبا» یادمون بود  و اینکه سر کوچه اصلی از ۴۰ و اندی سال پیش یه گلفروشی بوده، گلفروشی یافت شد!

زنگ زدیم به مامان؛ کوچه هفدهم، کوچه هفدهم شده کوچه شهید «برادران آب شوری»، یه ۱۷ کوچولو هم کنارش نوشته؛ یه زمین افتاده سرکوچه بود که الان دیواراشو برداشته بودن و پارکینگ شده بود. مرور خاطره ها شروع شد؛ این همون خونست که هر سال ظهر عاشورا، قربونی می کرد و ..

رسیدیم به مغازه ای که باید مغازه آقای «قاضی» باشه همون که کمی بد اخلاق بود و هیچ وقت خندشو ندیدیم، ازش تخم مرغ شانسی می خریدیم و اولین و آخرین «ژله مک» زندگی مان رو از اون مغازه خریدیم، مزه لاستیک می داد. مغازه آقای «قاضی» تبدیل به آژانس شده!

قبل از اینکه بکوب، بساز تو «شهرآرا» شروع بشه، همه خونه ها دو نوع معماری داشتن، همه خونه های شمالی یه شکل بودن و جنوبی ها هم یه شکل، فقط خونه های کناری ۱۸۰ درجه قرینه بودن. درِ خونه ها هم دو مدل بودن. از اول تا آخر کوچه، اون سمتی که خونه ی ما بود، فقط دو تا در همون شکل سابق مونده بود، درِ خونه ی ما کِرِم رنگ بود.

به مهتا گفتم همینه، مطمئنم که در خونمون همین بود. دوباره زنگ زدیم به مامان و پلاک رو پرسیدیم، درست بود، پلاک ۵۹٫

به پیشنهاد مهتا، زنگِ درِ یکی از خونه ها که همون شکل قدیم مونده بود رو زدیم، یه آقای مسنی درو به رومون باز کرد:

- سلام، ما نوه های یکی از همسایه های سابقتون هستیم

- سلام، کودوم یکیشون

- آقای محق

- به به، دختر کودوم یکی هستید

- ابوالحسن

- بیایید تو دخترای گل من، خدا پدر بزرگتون رو بیامرزه، حق استادی به گردن من دارن، خدا رحمتشون کنه

خدای من، خونه دقیقا همون شککلیه که از روز اولش بوده، خانوم میون سالی تو آشپزخونه داره کتلت سرخ می کنه، بهمون تعارف میکنه، چقدر خوشمزس

- خونه شما رو خیلی سال پیش کوبیدن، یادش به خیر، هر یک شنبه میومدیم جلسه ی خونه بابابزرگتون؛ بحث شعر و ادبیات، چه روزگاری بود. هنوزم کتاباشونو میخونم.

وارد مهمون خونه که میشیم، بهمون شیرینی تعارف میکنه و از احوال عمو شهاب که کوچکترین عضو خانواده پدری هست می پرسه؛ بهش میگیم که یه کوچولوی سه ساله داره، کلی ذوق میکنه.

از آقای «دادخواه» اجازه میگیریم و به تموم خونه سرک میکشیم؛ حیاط، اتاق های بالا، راه پله پشت بوم؛ چقدر شبای تابستون روی اون پشت بوم خوابیدیم و به حرفای ماما و عمه گوش دادیم، را پله و اتاقک روی پشت بوم، حموم دقیقا همون شکلی که ۲۰ سال پیش یادمه. از صاحبخانه مهربون خیلی خیلی تشکر میکنیم و تصمیم میگیریم که حتما با بابا برای دیدنش برگردیم.

به «پاتریس»، می رسیم. اون وقتا مغازه شیک و گرونی بود، اسمش عوض نشده ولی دیگه جلوی مغازه های امروزی جلوه ای نداره!

چقد عروسک و لوازم التحریر فانتزی از «پیک» خریدیم؛ سرجاش بود با همون شکل و شمایل توی کوچه روبروی پارکه .

از توی کوچه، پس کوچه ها به پارک «شهرآرا» می رسیم. این پارک شاهد قد کشیدن دو نسل از خانواده «محق» بوده است. تاسیس سال ۱۳۳۸٫

چه صفی داشت بستی «شقایق»، بستنی وانیلی با سس شکلات فراوون!

نوستالژی خوشمزس!

پاییز «شهرآرا»

و یه سوال به عنوان حس ختام، قضیه این عکس چیه؟؟!!!

از دل گریخته امروز: عطش دانستن، عشق به قلم و نام نیکی که به تمام دنیا می ارزد، میراث آن بزرگوار، پدربزرگم است. خدایا! کمک کن میراث دار لایقی باشم.

{ Leave a Reply ? }

  1. hadi

    جالب بود، راستی یه هفته رفته بودی مرخصی مهندس؟!

    [پاسخ]

  2. فرهادیکس

    سلام، این اولین بار وبلاگتو خوندم. مهسا دستت درد نکنه من عاشق سفر به گذشته‌ام، در حدی که حال و آینده‌ام را دارم از دست میدم P:

    [پاسخ]

  3. آذین

    RASTESHO BEKHAY INAVALIN BAR BUD KE DAST NEVESHTATO KHUNDAM.KHEYLI GHASHANG BUD.KHEYLI/

    [پاسخ]

  4. ابوالحسن محق

    از نسل دو گذشتی بر نسل یک رسیدی اما دریغ ما را در آن زمان ندیدی . خوش بود حال و روزی کز آن خبر نباشد شاید گذار دنیا با شدت شدیدی . شهری که بود آرا با حالی و هوایی از آن دگر نمانده جز دادخواه که دیدی . حق محق(سیدحسین) که داند جز پیر باصفایی باشد که دار دنیا چون او کند پدیدی . خواهم که حق ببخشد گر بود نارسایی در حق عشق مادر خواهم از او نویدی . آن مادر فداکار با همتی تعالی دارم به یادگارش انگشتر حدیدی. مادر پدر به یاد آن نوگـلان زیبا دایم دعا نمایند دارند هم امیدی . کز آن همه تلاش و همت به راه تحصیل پاسخ رسد ز د اد ار کو به ز آن ندیدی .

    [پاسخ]

  5. امیر ره افروز

    سلام
    از بس تحت تاثیر قرار گرفتم ، اصلا موندم چی بگم! من هم به خودت و هم به پدرت برای داشتن چنین خانواده ای تبریک می گم.
    راستی شکی نیست که تو هنرهای زیادی داری ولی سعی کن که دیگه برای نوشتن هوو نیاری (;
    شاد باشی

    [پاسخ]

  6. M

    چه کرده دختر فهیم این هفته! خیلی عالی بود! بیا یک تور محل قدیمی گردی راه بنداز!

    [پاسخ]

  7. فلر

    من یک در و راه کوچک گم کرده ام
    یک کمی خاک روی چمدانی بی رنگ
    یک کمی برف روی بارانی بلند.
    نه همسایه!
    من ازحسرت لابه لای زندگی حرف نمی زنم
    فقط یک در و راه کوچک گم کرده ام.
    دری که مرابا توهمسایه می کند
    وراه کوچکی کنار جاده دنیا
    که می نشینم ونگاه می کنم
    وراه…همیشه برمی گردد
    می رود روی یک کمی برف
    یک کمی خاکنرمه که فوت می کنی می پرد.
    همسایه!
    به مدادها ونامه ها
    به روزنامه های خبرچین گفته ام
    ولی هیچ کس در وراهی گمشده
    به نشانی من پست نمی کند
    سراغی اگر…
    صدایی اگر…
    درو راهی پریده به رنگ غربت
    اگر دیدی……
    نشانی مــن:
    کسی نشسته کنار جاده دنیا
    یک کمی خاک روی
    چمدانی بی رنگ
    یک کمی برف روی بارانی بلند…

    [پاسخ]

  8. M

    ای ول به فلر!

    [پاسخ]

  9. حاج آقا احسانی

    ۱- یه الف بجه که بودم…چرا بودم؟؟ مگه حالا کودک فهیم! نیستین؟
    ۲- مثل اینکه این قصه قدیمی “دختر همسایه” و “دختر خاله” توی تمام نسلها و شهرها حتی تهران هم وجود داشته…بابا هم عاشق دختر همسایه شدن؟…
    ۳- واژه زیبا و نوظهور “بکوب، بساز” مخلوطی طعنه دار از “بساز و بفروش” و “بزن و بکوب”
    ۴- پیشنهادات مهتا همواره کاربردی و سودمند بوده و عواقب خوبی را به دنبال داشته.(از جمله خوردن شیرینی و ناهار خانگی و بازدید از خونه مردم اونم وسط ظهر)
    بیشتر با مهتا بیرون برید و پیشنهاداتشو جدی بگیرید.
    ۵- در نهایت اینکه روند جذابی را برای نوشتن پست انتخاب کردین. بیانی صمیمی همراه با تصاویری دیدنی و به یاد ماندنی که در شرح ماوقع بسیار موثره.
    ۶- راستی بابای باحال و خوش تیپ و اهل دلی دارین. قدرشو بدونید.

    بذارین حالا یه تریپ هم براتون بیام:
    “این اولین باره که وبلاگتو میخونم، خیلی خوبه
    به وبلاگ من هم یه سری بزن. خوشحال میشم.”

    [پاسخ]

  10. هدیه

    سلام مهسا جون
    امروز اس ام است رو گرفتم و اومدم اینجا…ممنون که هنوزم هم بیادمی
    چیکار می‌کنی خانم.. دفاع که حتما کردی.. من که همچنان سرکارم
    ارین فرصت یه استفاده کنم و ازت بپرسم که کسی می‌شناسی که تو پروژه به من کمک کنه تو مطلب نوشتن. دیگه دارن از دانشگاه میندازنم بیرون
    به وبلاگ ایلیا هم سر بزن گرچه هیچ ربطی بهوبلاگت نداره و صرفا وبلاگ بچه داریه!!
    منتظرتم خانم فعال زرنگ
    در ضمن حتما لینکت می‌کنم

    [پاسخ]

  11. Eh.E

    ه الف بچه که بودم، تهران فقط معنای «شهرآرا» می دارد؛
    مدتی بود که خاطرم را بااین تفکرات مشغول نمی داشتم و کم کم داشتم به باور دیگران که باید فراموش کرد ، ایمان می آوردم. تصورم از نگارنده نیز جز این نمی بود ، ولی اکنون روشنایی ای که در وجودم رو به زوال نموده بود جانی دوباره گرفت و این کلمات که شاید ته مانده های آن می باشد گواهی بر این ادعا است.
    اندکی دور از انتظارم بود که شخصی با آن ویژگیهایی که از او می شناختم اینگونه تفکراتی داشته باشد و اکنون از اینکه دانستم تصورم جز خیال واهی چیزی نبوده است شادمانم.
    از انصاف به دور است که نظری به خطا درباره این نگارش زیبا بیان نمایم ولی از آنجایی که بر دقت نظری که در مورد مکتوبات خود دارید واقفم شاید موجه باشد که در خواست مرا از باز نگری جمله اول که در بالا بازنوشته شده است پذیرا باشید.
    ایام بکام

    [پاسخ]

  12. مهتا

    همون شبی که از شهرارا برگشیتیم، خواب دیدم که دارم برای مامان بزرگ و آقاجون تعریف می کنم که رفتیم شهرارا و چه قدر خوش گذشته. انگار اونها هم خیلی خوشحال بودند روحشون شاد.

    [پاسخ]

  13. نرگس

    برای من هم تهران سوم نیروهوایی بود
    چهار پنج سالی هست که اون خونه رو کوبدن و خراب کردن…
    میگم تو از دبیرستانت هم لاغرتری ها! چی می خوری؟
    یه ذره به خودت برس!!!!
    .
    .
    .
    خلاصه خوشمان آمد!
    شاد باشی

    [پاسخ]

  14. فلر

    آقای M پا در کفش بزرکان همی نتوان کرد….
    راستی چه خبر از لاک پشت؟!!!!

    [پاسخ]

  15. علی

    خوشم میاد که همه پایه هستن، منتظرن خانم محق پست بنویسه، همه بیان کامنت بدن !
    ایول به مهسا خانم که توونسته خواننده های بلاگشو با پست های جالبش بیشتر و بیشتر کنه . . .

    [پاسخ]

  16. ابوالفضل

    خاطره ها همیشه قشنگن!
    چه می کنه این تار جهان گستر!
    همیشه دنبال مصرع آخر “شد خزان”بودم.تو آهنگ یه جورایی نامفهوم بود شایدم نامتناسب!به هر تقدیر امشب عملیات سرچینگ منتهی شد به پستی از سال ۸۶ با لیریک یک سری از آهنگای به دلنشین قدیمی!
    جالب بود و عنوان بلاگ جالب تر!

    و خلاصه به صفحه ی اصلی آمدیم و به محله ی یزدی نام! “شهرآرا” برخوردیم.متوجه گشتیم دوستمان!(واژه ی دیگری به ذهن نرسید!)یزدی تشریف دارند و بی اختیار مشعوف شده فکر کردیم پیغامی گذاشته و عرض “موید باشید”ی بنماییم و خدا حافظی کنیم!

    [پاسخ]

  17. مرتضی محق

    عموجان واقعا عالی بود ماشااله به معرفت وهمتت.ماروهم به دنیای گذشته بردی وخاطرات روزنده کردی .یاداوری گذشته همیشه باغم توام باحسرت همراهه ،گذشته همیشه مثل پاییزمیمونه. ولی نمیخوام تواین وادی برم.میخوام شادباشم.عوض حسرت اینکه چرادردوران بودن پدر از دریای وجودش بیشتر نچشیدم خوشحال باشم که هنوز اسم وسایه اش بالاسرمونه و هنوز خیلی ها ماروبه اسم فرزندان آقای محق میشناسند نه به اسم خودمون.عوض حسرت خدمت نکردن بیشتر به مادری که عاشقانه جون وعمرشو فدای شوهروبچه هاش کرد خوشحال ازدعای خیرش باشم که همیشه همراهمونه وهمیشه یاورمون .ضمنا اون مغازه متعلق به حاج آقاناظری بود که اتفاقا پیرمرد بسیار خوش اخلاقی بودوقبل ازدوران شمامرحوم شد اون کسی که مدنظرشماست دامادش آقای اربابی بود که فک کنم اونم مرحوم شد. خدا همه رفتگان رو بیامرزه

    [پاسخ]

  18. مرضیه

    سلام… قشنگ بود دست نوشتتون من یه تحقیق دارم در مورد محله شهرآرا و تاریخچه اون اگه می‌تونید کمکم کنید ممنون می‌شم… یه ایمیل بدید یا شماره تماس مهندس معماری هستم تو یه شرکت معماری و شهرسازی . منتظر جوابتون هستم ممنون

    [پاسخ]

  19. سازدهنی

    دم شما گرم

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

پس از نوشتن متن بر روی تصویر سمت راست کلیک کنید تا کلمات فینگلیش به فارسی تبدیل شوند.