دست نوشته‌های کودک فهیم

این همه شهد و شکر کز نی کلکم ریزد…./…. اجر صبری ست کزان شاخه نباتم دادند

بایگانی برای آذر, ۱۳۸۷

نقدِ دل
۰۹ ۳۰م, ۱۳۸۷

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی..


هجران..
۰۹ ۲۹م, ۱۳۸۷

روزگاری به هجران گذشت..

عمر ما هم چه آسان گذشت..


کهنه عشق من
۰۹ ۲۸م, ۱۳۸۷

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست…


با احساس باشید اما احساساتی نشوید

شدید هم شدید، مهم نیست!

خودتون باشید و کاری کنید که شادتون میکنه و فراموش نکنید که خوب خوبه و بد، بده!


Snooze از رو رفت!
۰۹ ۲۶م, ۱۳۸۷

 

ساعت  ۶:۳۰ صبح

ساعت موبایل زنگ میزنه، Snooze را می زنم

ادامه مطلب »


بت پرستی
۰۹ ۲۵م, ۱۳۸۷

با کافران چه کارت، گر بت نمی پرستی…


تنها در تهران!!
۰۹ ۲۴م, ۱۳۸۷

بانک صادرات شعبه سه راه تهران ویلا حوالی ۱۰ شب!!


بی تو هرگز
۰۹ ۲۲م, ۱۳۸۷

این، حال منِ بی توست..


کِرم کجاته؟؟!!
۰۹ ۲۰م, ۱۳۸۷

داشتم تو راهروی حیاط شرکت با تلفن حرف می زدم که دیدم یه کرم افتاده روی پله ها، یه کرم چاق و چله و پر نقش و نگار. نرگس (همکارم) که عاشق طبیعته رو صدا کردم و کلی نگاش کردیم:

ادامه مطلب »


میز کار من!
۰۹ ۱۸م, ۱۳۸۷

هرچی صبر کردم هیچکی من رو به بازی وبلاگیِ میز کار شما چه شکلیه دعوت نکرد؛ من هم واسه دل خودم عکس میزم توی محل کار رو میذارم؛ هیچ کس رو هم به بازی دعوت می کنم!!

البته این میز کارم در پرشیا شبکه است، لپ تاپم تو خونه جای ثابتی نداره و نمیشه ازش عکس گرفت!


 

 

خیلی از کنسرت «یونیسف» گذشته، از همون شبی که رفته بودم (۲۲ آبان ۱۳۸۷)، قصد  داشتم بنویسم که جور نشد. «ویولت» در وبلاگ «من و ام اس» گزارش کاملی از همون شب آخر که ما (مهتا و من و فرزانه) هم رفته بودیم نوشته که جالبه، حتما بخونیدش. یه چند تا نکته و عکس هم خودم اضافه می کنم:

 

ادامه مطلب »


My First English Teacher!
۰۹ ۱۲م, ۱۳۸۷

If You can read this, thank an English teacher.

این جمله، سردر یک از غرفه های نمایشگاه آموزش زبان بود

به همین بهانه، من هم یه بازی وبلاگی راه میندازم، بازی تشکر از اولین معلم زبان انگلیسی

ادامه مطلب »



کاغذان اخبارات!!
۰۹ ۱۰م, ۱۳۸۷

امسال رفتم نمایشگاه مطبوعات؛ قبلا فقط یک بار ۴ سال پیش آن هم زمانی که هنوز هم زمان با نمایشگاه کتاب بود رفته بودم. همیشه کتاب ها انقدر بودند که رمقی برای سالن های نسبتا دور مطبوعات نمی ماند. بدون ۴۰ چراغ که سال های اول جوانی ام می خواندم و شهروند امروز که مدتی خواندم و بی نظیر بود….

نه شور و حالی داشت نمایشگاه و نه جذابیتی؛ فقط کلی آدمِ معروف دیدم؛ کروبی، عطریان فر، امیر رضا خادم، وزیر راه، وزیر کشور، محمد علی ابطحی، احمد توکلی، حمید عسکری و خیلی های دیگه که نمی شناختم، دوستم اسماشونو گفت و من یادم نموند!!

ادامه مطلب »


فرفره های بی باد
۰۹ ۸م, ۱۳۸۷

یه الف بچه که بودم، تهران فقط معنای «شهرآرا» می داد؛ محله ای که خانه پدریِ پدرم در آن بود. خانه ای که که پدرم، عمه و عموهایم در آن بزرگ شده بودند، مادرم از کودکی، جوانی، نوجوانی و نو عروسیش خاطرات شیرینی دارد. خانه ای که تمام فامیل مهمان آن و مهمان نوازی های پدربزرگ و مادربزرگم بوده اند. روح هردوشان شاد باد.

ادامه مطلب »



دیدگاه‌های تازه