Month: آذر ۱۳۸۷
نقدِ دل
- by مهسا محق
من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی..
هجران..
- by مهسا محق
روزگاری به هجران گذشت..
عمر ما هم چه آسان گذشت..
کهنه عشق من
- by مهسا محق
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پابرجاست…
با احساس یا احساساتی؟؟!!
- by مهسا محق
با احساس باشید اما احساساتی نشوید
شدید هم شدید، مهم نیست!
خودتون باشید و کاری کنید که شادتون میکنه و فراموش نکنید که خوب خوبه و بد، بده!
Snooze از رو رفت!
- by مهسا محق

ساعت ۶:۳۰ صبح
ساعت موبایل زنگ میزنه، Snooze را می زنم
بت پرستی
- by مهسا محق
با کافران چه کارت، گر بت نمی پرستی…
تنها در تهران!!
- by مهسا محق
بانک صادرات شعبه سه راه تهران ویلا حوالی ۱۰ شب!!

بی تو هرگز
- by مهسا محق
این، حال منِ بی توست..
کِرم کجاته؟؟!!
- by مهسا محق
داشتم تو راهروی حیاط شرکت با تلفن حرف می زدم که دیدم یه کرم افتاده روی پله ها، یه کرم چاق و چله و پر نقش و نگار. نرگس (همکارم) که عاشق طبیعته رو صدا کردم و کلی نگاش کردیم:
میز کار من!
- by مهسا محق
هرچی صبر کردم هیچکی من رو به بازی وبلاگیِ میز کار شما چه شکلیه دعوت نکرد؛ من هم واسه دل خودم عکس میزم توی محل کار رو میذارم؛ هیچ کس رو هم به بازی دعوت می کنم!!

البته این میز کارم در پرشیا شبکه است، لپ تاپم تو خونه جای ثابتی نداره و نمیشه ازش عکس گرفت!
مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن کشت مرا!
- by مهسا محق

خیلی از کنسرت «یونیسف» گذشته، از همون شبی که رفته بودم (۲۲ آبان ۱۳۸۷)، قصد داشتم بنویسم که جور نشد. «ویولت» در وبلاگ «من و ام اس» گزارش کاملی از همون شب آخر که ما (مهتا و من و فرزانه) هم رفته بودیم نوشته که جالبه، حتما بخونیدش. یه چند تا نکته و عکس هم خودم اضافه می کنم:
My First English Teacher!
- by مهسا محق
If You can read this, thank an English teacher.
این جمله، سردر یک از غرفه های نمایشگاه آموزش زبان بود
به همین بهانه، من هم یه بازی وبلاگی راه میندازم، بازی تشکر از اولین معلم زبان انگلیسی
اول دسامبر؛ روز جهانی مبارزه با ایدز
- by مهسا محق
کاغذان اخبارات!!
- by مهسا محق
امسال رفتم نمایشگاه مطبوعات؛ قبلا فقط یک بار ۴ سال پیش آن هم زمانی که هنوز هم زمان با نمایشگاه کتاب بود رفته بودم. همیشه کتاب ها انقدر بودند که رمقی برای سالن های نسبتا دور مطبوعات نمی ماند. بدون ۴۰ چراغ که سال های اول جوانی ام می خواندم و شهروند امروز که مدتی خواندم و بی نظیر بود….
نه شور و حالی داشت نمایشگاه و نه جذابیتی؛ فقط کلی آدمِ معروف دیدم؛ کروبی، عطریان فر، امیر رضا خادم، وزیر راه، وزیر کشور، محمد علی ابطحی، احمد توکلی، حمید عسکری و خیلی های دیگه که نمی شناختم، دوستم اسماشونو گفت و من یادم نموند!!
فرفره های بی باد
- by مهسا محق

یه الف بچه که بودم، تهران فقط معنای «شهرآرا» می داد؛ محله ای که خانه پدریِ پدرم در آن بود. خانه ای که که پدرم، عمه و عموهایم در آن بزرگ شده بودند، مادرم از کودکی، جوانی، نوجوانی و نو عروسیش خاطرات شیرینی دارد. خانه ای که تمام فامیل مهمان آن و مهمان نوازی های پدربزرگ و مادربزرگم بوده اند. روح هردوشان شاد باد.
