Month: آذر ۱۳۸۷

میز کار من!

 - by مهسا محق

هرچی صبر کردم هیچکی من رو به بازی وبلاگیِ میز کار شما چه شکلیه دعوت نکرد؛ من هم واسه دل خودم عکس میزم توی محل کار رو میذارم؛ هیچ کس رو هم به بازی دعوت می کنم!!

البته این میز کارم در پرشیا شبکه است، لپ تاپم تو خونه جای ثابتی نداره و نمیشه ازش عکس گرفت!

مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن کشت مرا!

 - by مهسا محق

 

 

خیلی از کنسرت «یونیسف» گذشته، از همون شبی که رفته بودم (۲۲ آبان ۱۳۸۷)، قصد  داشتم بنویسم که جور نشد. «ویولت» در وبلاگ «من و ام اس» گزارش کاملی از همون شب آخر که ما (مهتا و من و فرزانه) هم رفته بودیم نوشته که جالبه، حتما بخونیدش. یه چند تا نکته و عکس هم خودم اضافه می کنم:

 

Read this article »

My First English Teacher!

 - by مهسا محق

If You can read this, thank an English teacher.

این جمله، سردر یک از غرفه های نمایشگاه آموزش زبان بود

به همین بهانه، من هم یه بازی وبلاگی راه میندازم، بازی تشکر از اولین معلم زبان انگلیسی

Read this article »

کاغذان اخبارات!!

 - by مهسا محق

امسال رفتم نمایشگاه مطبوعات؛ قبلا فقط یک بار ۴ سال پیش آن هم زمانی که هنوز هم زمان با نمایشگاه کتاب بود رفته بودم. همیشه کتاب ها انقدر بودند که رمقی برای سالن های نسبتا دور مطبوعات نمی ماند. بدون ۴۰ چراغ که سال های اول جوانی ام می خواندم و شهروند امروز که مدتی خواندم و بی نظیر بود….

نه شور و حالی داشت نمایشگاه و نه جذابیتی؛ فقط کلی آدمِ معروف دیدم؛ کروبی، عطریان فر، امیر رضا خادم، وزیر راه، وزیر کشور، محمد علی ابطحی، احمد توکلی، حمید عسکری و خیلی های دیگه که نمی شناختم، دوستم اسماشونو گفت و من یادم نموند!!

Read this article »

فرفره های بی باد

 - by مهسا محق

یه الف بچه که بودم، تهران فقط معنای «شهرآرا» می داد؛ محله ای که خانه پدریِ پدرم در آن بود. خانه ای که که پدرم، عمه و عموهایم در آن بزرگ شده بودند، مادرم از کودکی، جوانی، نوجوانی و نو عروسیش خاطرات شیرینی دارد. خانه ای که تمام فامیل مهمان آن و مهمان نوازی های پدربزرگ و مادربزرگم بوده اند. روح هردوشان شاد باد.

Read this article »